en
Feedback
ㅤいちご

ㅤいちご

Open in Telegram

⭑ִ ࣪ 𝑖𝑛 𝑎 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑 𝑤ℎ𝑒𝑟𝑒 𝑦𝑜𝑢 𝑓𝑒𝑒𝑙 𝑐𝑜𝑙𝑑, 𝑦𝑜𝑢 𝑔𝑜𝑡𝑡𝑎 𝑠𝑡𝑎𝑦 𝑓𝑢𝑐𝑘𝑖𝑛𝑔 𝑔𝑜𝑙𝑑 ִֶָ ᡴꪫ @amiaabot http://t.me/HidenChat_Bot?start=7102186577

Show more
Iran225 104The category is not specified
202
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
photo content

من هنوز ژاپنی یاد نگرفتم؛ میشه نمیریم؟

明日の風は明日吹く。つまり、明日は違う日だ。心配しないで !

file_83405.mp32.15 MB

HAUNTED Chris Grey.mp36.16 MB

تناسخمون به انیمه‌ی your name ناخواسته اتفاق افتاده.

sticker.webp0.07 KB

آسمان شب نه تاریک است، نه روشن. نه مرگ فرا رسیده، نه زندگی باقیست. زمین، انگار نفس در سینه حبس و نوایی را فرو خورده و ما.. ما در میانِ مکثش معلق مانده‌ایم. دلشوره‌ای بی‌نام، همچون موجی که از دور می‌آید و ندانی چه زمان تو را نیز خواهد بلعید. بغضی ساکن در گلو، بی آن که رود شود بر بیابانِ گونه. دست‌های لرزان از نبودِ توان. از آن که جز تماشای جهانِ چون شاخه‌ی خشکِ در باد، هیچ نکنم. دلبندان را مرور، همچون آنان که فردایی ندارند. نامشان را زمزمه، به مانندِ دعایی ستودنی. من؟ اینجا؟ زنده؟ در امان؟ من.. در میانِ گمان‌های "بودن"، مرگ را بارها چشیده‌ام. جهان گاه بی‌رحم‌تر از آن‌ است که بتوان جمله کرد؛ اما هنوز قلم بر دست می‌نویسم که نشاید آرام گردد، بل پُرتر نشود قلب آشفته‌ام.

photo content

sometimes u need the rain to know u miss the sun.

میشه دوباره حوصله‌م سر بره؟ قول میدم اعتراضی نکنم.

@RapRelease - Shooting Stars - Shervin Hajipour.mp36.82 MB

چه بسا ایرانی که در حسرت آرامش خواهد سوخت..

ceilings Lizzy McAlpine.mp32.82 MB

This Is How It Feels d4vd Laufey.mp34.39 MB

sticker.webp0.06 KB

آنچه که نه به تملک در آید و نه به خواهش، پاسخ گوید؛ همانم در این عالم. از تبارِ اشیاءِ دور، همانند ماهِ شب، پشت شیشه‌ی مه‌آلودِ پنجره‌ای متروک، به تماشای ساحلِ خواب‌های شبانه پرداخته، بی‌آن که بداند تماشاگر که باشد. نگاه را نشاید که پاسخی باشد به تمنای بی‌مکان. می‌تابد.. نه بر آن که خواهانِ نورش بود بل بر آن که در مدارِ خویش، از پیش، جای گرفته.. و تو- تو در حاشیه‌ی این تقویمِ بی‌روزن، در تمنای نگاهی می‌سوزی که هرگز نه از آنِ تو بوده و نه باشد و چه بسا که نخواهد شد. دردِ خواستنِ آنچه که از برای دگر-تپنده روشنی گزیده، نه از آن رو که نرسیدنی باشد به تو، چه بسا از آنجاست که رسیده اما به مقصد ناصواب. چه تلخ است امیدی که به تارِ عنکبوت آویخته شده باشد، هر نسیمِ وی، لرزه اندازد بر گوشه گوشه‌ی تن و توی لعنت‌شده، هنوز در وهمِ آنی که شاید نگاه بازگردد و این‌گونه باشد که پوسیده‌تر می‌شوی. عشق، گر نیاموزی رهاییش را، زنجیری شود در اسارتِ پای به دست خویش. و همانا که خیره ماندن به آفتابی که بر دیوارِ دگر طلوع می‌کند، چشم را می‌سوزاند، بی‌آن که حتی ذره‌ای از این گرما سهم تو باشد. در پناهِ سکوت، آن‌جا که واژه بازنده‌ی بازیِ رنگ‌ها باشد، تنها یک چیز باقی می‌ماند: دریغ. دریغی چنان ژرف که حتی زمان نیز عبور از آن را درد جلوه دهد.

photo content

photo content