𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧
Open in Telegram
یـہ روح گمشـدهم کـہ هیچکس دنبالش نیومـد… پسخودموتو𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧جا گذاشتم، شبیـہ قهوهے سردے کـہ یـہ عمر رو میز مونـد؛ تلخ، تنها، بیصـدا… فـقط نوشتم، چوט دیگـہ خستهم از صـدا زدن ! سولے | 𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧
Show more187
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-2230 days
Posts Archive
187
به درختهای خشک پیاده رو خیره شد. برف شاخهها را خم کرده بود و در بارش بعد، حتما میشکست شان ... آدمها هم مثل درختها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس میشد. بدی اش این بود که آدمها، فقط یک بار میمردند و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود
