en
Feedback
𝖤𝗇𝖽𝖾𝗋𝗆𝖺𝗇'𝗌 𝗁𝗂𝖽𝖾𝖺𝗐𝖺𝗒

𝖤𝗇𝖽𝖾𝗋𝗆𝖺𝗇'𝗌 𝗁𝗂𝖽𝖾𝖺𝗐𝖺𝗒

Open in Telegram

صندوقچه ی ذهنی مغشوش. "https://t.me/HarfChatBot?start=PatriorFtm" 𝖴𝗇𝗄𝗇𝗈𝗐𝗇

Show more
160
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
Repost from sad but true
این پیام رو فوروارد کنید تا نکته منفی چنلتون رو بگم🧚‍♀

چندین ساله اخبارتون فقط به درد شیشه پاک کردن میخوره.
چندین ساله اخبارتون فقط به درد شیشه پاک کردن میخوره.

Repost from N/a
اگر مرا نابالغ یافتی ،قطعاً تو نزدیکترین فرد به من هستی ! غریبه ها فقد از بلوغ من آگاهند

شاید بعضی چیزها در ظاهر رفتار و عملکرد آدمیزاد تغییری ایجاد نکنند و دیگران متوجه آن نشوند؛ اما در ذهنیت و باطن آنان تحولی ایجاد کرده اند که منتظر فوران است و بقیه به تدریج آن را خواهند دید...

منم دلم میخواد تغییر بدم. آدم هارو. بهتره بگم دلم میخواد آدم های اطرافم تغییر کنند، دلم میخواد کمک بشه بهشون، دلم میخواد رها بشن، آرامش بگیرند، بفهمند و احساس خوبی داشته باشند. میخوام و برای محقق شدنش معجزه ای درکار نیست؛ من باید براش تلاش کنم اما... حوصله ندارم. حوصله ندارم حرف بزنم، بتوپم، حرف بشنوم، یادآوری کنم، بحث و دعوا کنم و بعدم احساس کنم هیچ نتیجه ای نمی‌بینم. فکر اینکه اعصاب خودم رو خرد و وقتم رو بذارم و نهایتش کسی قدرش رو ندونه یا نیت و هدفم رو نفهمه آزارم میده. گاهی حس میکنم زیادی از دست رفته ان و نمیشه کاریشون کرد. پیدا کردن ریشه ی درد و بیرون کشیدنش کار هرکسی نیست؛ احتمالاً کار کسی جز طرف نیست. البته میشه کمک کرد(بیشتر اوقات لازمه) اما این هم راحت نیست. اون حس کمالگرایی درونم میگه یا کاملا کمکشون کن تا کلا خوب بشن یا رها کن؛ یا وقف کن یا بکش کنار. اما لازمه ی این تصمیم اینه که خودت کامل رها و آرام باشی. با این اوصاف، ترجیح میدم نادیده شون بگیرم و ازشون دوری کنم؛ دور تر و دور تر، مبادا منم روزی آلوده بشم و متوجهش نباشم و یکی به این فکر کنه که چطور نجاتم بده.

این کتاب برای یکبار خوندن قشنگ بود. رسیدم وسطش و حوصلم سر رفته.

اگه پیامی رو فور میکنید چنل پرایوتتون برام ناشناس بفرستید(کنجکا-)

مادلن بیمار نبود، با این همه کاملاً هم طبیعی نبود. زندگی، حرکت و مردم را دوست داشت. شاد بود و گاه کاملاً سرزنده و با نشاط. خیلی با ذوق بود... به ظاهر بشاشتر از همه زنان دیگر به نظر می‌رسید. این چیزها طرف روشنش بود. طرف دیگری هم وجود داشت. طرف تاریک، اسرارآمیز. زنی بود سرد، نه اینکه خودپرست یا حسابگر باشد... و در عمق درون سرد بود و بی اعتنا، قادر به خواستن نبود یا پایبند شدن. ژوین درست می‌گفت: به محض اینکه آدمی دیگر نمی‌توانست سرگرمش کند، او را در مرز زندگی نگاه بدارد، به نوعی کرختی دچار می‌شد که نه خواب بود و نه اندوه، بیشتر نوعی استحاله بود که با ظرافت انجام می‌شد، گویی کمی روحش از کالبد خارج می‌شود و در فضا گسترده می‌گردد.
- از میان مردگان

آرزوها پایان ندارد. آدمی به هر جا می‌رود، گمان می‌کند به غایت القصوای مقصود خود رسیده است؛ در صورتی که دنیا بی‌پایان است.

لطفا بخوانید ! فیلسوفان یک قاعده‌ی ساده و در عین حال عمیق دارند: «تعطیلی در آفرینش محال است.» یعنی زندگی، حتی وقتی فرو می‌ریزد، حتی وقتی زخمی است، حتی وقتی در سوگ است، باز هم در حال ساختن است. مسئله این نیست که آیا چیزی خلق می‌شود یا نه؛ مسئله این است که ما آگاهانه در این خلق شریک هستیم یا منفعلانه زیر آوارش می‌مانیم. در نگاه فلسفی، بودن یعنی «در حالِ شدن بودن». هیچ لحظه‌ای خنثی نیست. هیچ روزی صفر نیست. یا داریم چیزی می‌سازیم، یا داریم اجازه می‌دهیم چیزی بدون ما ساخته شود. تعطیلیِ کامل، فقط یک توهم است. در روزهايى كه شرايط آرام است، خلق کردن آسان‌تر دیده می‌شود: کلاس‌ها برگزار ميشود، پروژه‌ها جلو می‌روند، برنامه‌ها روشن‌اند، آینده قابل تصور است. اما در زمانه‌ی آشوب، ناامیدی جمعی، سوگ، جنگ، سرکوب، بی‌ثباتی اقتصادی و ترسِ مزمن، اینجاست که این قاعده معنای واقعی‌اش را نشان می‌دهد. در چنین زمان‌هایی، خلق کردن دیگر به معنای «شاهکار ساختن» نیست. گاهی خلق کردن یعنی: - صبح از تخت بیرون آمدن، وقتی هیچ انگیزه‌ای نداری - ادامه دادنِ یک کار کوچک، وقتی افق مبهم است - تربیت کردنِ یک کودک، وقتی خودت پر از ترسی -  نوشتن، تدریس، درمان، یاد دادن، گوش دادن - ساختن یک رابطه‌ی سالم، وسط دنیای ناسالم - کاشتن یک بذر، وقتی معلوم نیست فردا چه می‌شود. این‌ها «کارهای معمولی» نیستند؛ در اين روزها این‌ها شکل‌هایى از آفرينشگرى هستند. آلبر کامو جایی می‌گوید: «در میانه‌ی زمستان، فهمیدم در درونم تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد.» این تابستان، همان نیروی آفرینش است، همان چیزی که حتی زیر برفِ اندوه و ترس، خاموش نمی‌شود. قاعده‌ی فیلسوف را می‌شود این‌طور کامل‌تر کرد: تعطیلى در آفرینش محال است؛ اما تعطیلى در مسئولیتِ آفرینش، ممکن و خطرناک است. یعنی ما می‌توانیم از خلق کردن شانه خالی کنیم، اما زندگی همچنان خلق می‌کند، آن‌وقت، به‌جای معنا، پوچی می‌سازد، به‌جای پیوند، نفرت، به‌جای عشق، بی‌حسی. در روزهای سوگ جمعی، خیلی‌ها می‌پرسند: «آیا الان وقت زندگی‌کردن است؟ وقت شادی است؟ وقت ساختن است؟» پاسخ فلسفی این است: بله، دقیقاً همين الان وقت اين چيزهاست. نه به معنای انکار درد، بلکه به معنای وفادار ماندن به زندگی، در دلِ درد. خلق کردن، احترام گذاشتن به رنج است، یعنی اجازه نمی‌دهیم رنج، آخرین کلمه‌ی داستان باشد. یک جمله‌ی مکمل برای این قاعده می‌تواند این باشد: زندگی همیشه ادامه دارد؛ سؤال این است: با ما، یا بدون ما؟ و شاید عمیق‌ترش: در تاریک‌ترین زمان‌ها، خلق کردن یک انتخاب نیست؛ یک مسئولیتِ انسانی است. وقتی جهان آشفته است، کسی که هنوز کتاب می‌نویسد، کلاس برگزار می‌کند، کسب‌وکار سالم می‌سازد، فرزند پرورش ميدهد، هنر می‌آفریند، گفت‌وگوی صادقانه راه می‌اندازد، دارد بی‌سر و صدا می‌گوید: «من تسلیم فروپاشی نمی‌شوم.» و این، ساده نیست؛ شجاعانه است. و اين بزرگترين احترام به زندگى است."

دلیلِ رفتن جاذبه ی خارج نیست دافعه‌ ی داخله.

باران؟ سیلاب هم بیاید رد خون هایی که ریخته اید از کف خیابان ها پاک نمی‌شود.