𝘑𝘪𝘴𝘩𝘰𝘰𝘭 𝘣𝘢𝘭𝘢
Open in Telegram
205
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+430 days
Posts Archive
205
به نام آن که هرگز نخواهد خواند؛
این متن برای توست، برای تویی که شاید هرگز این کلمات را نخوانی
نه از آن جهت که حرفی برای گفتن ندارم، بلکه چون بعضی حرف ها، اگر به گوش صاحبشان برسند، دیگر همان حرف هایی نیستند که در تاریکی دل متولد شده اند
این نامه، نامه ای است که در بطری شیشه ای خاطراتم میگذارم و به دریای فراموشی میسپارم، نه به امید رسیدن به ساحل تو، بلکه فقط برای سبک تر کردن چیزی که مدت هاست در گلوی من، شبیه کلمات نگفته، گیر کرده است
میدانی، من فکر میکردم اگر این حرف ها را بنویسم، یک جایی در این جهان بی در و پیکر، گوشه ای از هوای اطرافت سنگین تر میشود
فکر میکردم شاید ناخودآگاه، در میانه ی یک روز معمولی، یک باره قلبت بی دلیل فشرده شود و ندانی چرا
شاید حتی بعضی از نوشته هایم را خوانده باشی و از کنارشان گذشته باشی، بی آنکه بدانی مخاطبشان تو بوده ای
شاید میان هزاران کلمه ای که نوشته ام، یک بار هم به ذهنت نرسیده باشد که بعضی از آن ها، بی آنکه اسمت را صدا بزنند، تماما برای تو نوشته شده اند
و شاید عجیب ترین بخش این ماجرا همین باشد، اینکه ممکن است بارها در نوشته هایم خودت را دیده باشی، بی آنکه بدانی آن تصویر، از تو ساخته شده است
حالا میفهمم که این ها شاید فقط خود فریبی های شاعرانه بوده اند
تو قرار نیست این نامه را بخوانی، و شاید هیچوقت هم نفهمی پشت بعضی از آن لبخند های آرام، چه طوفانی در جریان بوده
میخواستم به تو بگویم که چقدر از سکوتت متنفر بودم، آن سکوتی که مثل دیواری سنگی میانِ ما بود
بارها خواستم فریاد بزنم چرا نگاهت را از من میدزدی؟ چرا وقتی حرف میزنم، ذهنت جای دیگری است؟ اما نگفتم ترسیدم اگر بگویم، همان سهم ناچیزم از حضورت را هم از دست بدهم
آری بزرگ ترین اعتراف من این است
من همیشه از تو میترسیدم
نه از خودت، نه از حضورت، من از تصویری که از تو در ذهنم ساخته بودم میترسیدم
تو برای من یک معمای حل نشده نبودی، تو خلأیی بودی که من سعی داشتم با کلمات، با انتظار و با دلتنگی پرش کنم
تو بدون اینکه بدانی، در من چیزهایی را به درد آوردی که پیش از تو حتی نمیدانستم وجود دارند
من هرگز به تو نگفتم که چقدر نداشتن تو در کنار داشتن تو دردناک تر بود
اینکه بودی، اما نبودی، اینکه دستم به تو میرسید، اما قلبم به تو راه نداشت
من همیشه در هراس از دست دادن چیزی بودم که از اول هم مال من نبود
دلم میخواست یک بار، فقط یک بار، چیزی را بشنوم که تشنه ی شنیدنش بودم
نه لزوما دوستت دارم های بزرگ، فقط یک بار بپرسی حالت واقعا خوب است؟ و به چشم هایم خیره شوی تا بفهمی که تمام این خنده هایی که به تو هدیه میدادم، نقابی است بر روی زخمی که دهان باز کرده
راستش را بخواهی، تو بدون اینکه بدانی، مرا شکنجه دادی
تو دست به هیچکدام از آجرهای وجود من نزدی، اما با بی تفاوتی ات، پایه های این خانه را لرزاندی
حالا پذیرفته ام که شاید این داستان قرار نبود به جایی برسد
ما مثل دو قطار بودیم که در دو ریل موازی حرکت میکردند، نزدیک، اما محکوم به نرسیدن
شاید این زیباترین قسمت ماجرا باشد که هیچوقت خراب نشد، چون هیچوقت ساخته نشد
این نامه را میبندم، نه چون تمام شدها م، بلکه چون فهمیده ام که گاهی عشق، بزرگ ترین چیزی است که آدم باید در سکوت دفن کند
تو هرگز نخواهی دانست که در این نامه چه نوشته ام و شاید، همین بزرگ ترین لطف خدا در حق من باشد
که تو، سبک بال و بی خبر، در دنیای خودت قدم بزنی، و من، با این بار سنگین اعتراف هایِ نکرده، در دنیای خودم، تا ابد به تو فکر کنم
و شاید همین، زیباترین شکل ناتمام ماندن این نامه باشد
205
به نام آن که هرگز نخواهد خواند
این متن برای توست، برای تویی که شاید هرگز این کلمات را نخوانی
نه از آن جهت که حرفی برای گفتن ندارم، بلکه چون بعضی حرف ها، اگر به گوش صاحبشان برسند، دیگر همان حرف هایی نیستند که در تاریکی دل متولد شده اند
این نامه، نامه ای است که در بطری شیشه ای خاطراتم میگذارم و به دریای فراموشی میسپارم، نه به امید رسیدن به ساحل تو، بلکه فقط برای سبک تر کردن چیزی که مدت هاست در گلوی من، شبیه کلمات نگفته، گیر کرده است
میدانی، من فکر میکردم اگر این حرف ها را بنویسم، یک جایی در این جهان بی در و پیکر، گوشه ای از هوای اطرافت سنگین تر میشود
فکر میکردم شاید ناخودآگاه، در میانه ی یک روز معمولی، یک باره قلبت بی دلیل فشرده شود و ندانی چرا
شاید حتی بعضی از نوشته هایم را خوانده باشی و از کنارشان گذشته باشی، بی آنکه بدانی مخاطبشان تو بوده ای
شاید میان هزاران کلمه ای که نوشته ام، یک بار هم به ذهنت نرسیده باشد که بعضی از آن ها، بی آنکه اسمت را صدا بزنند، تماما برای تو نوشته شده اند
و شاید عجیب ترین بخش این ماجرا همین باشد، اینکه ممکن است بارها در نوشته هایم خودت را دیده باشی، بی آنکه بدانی آن تصویر، از تو ساخته شده است
حالا میفهمم که این ها شاید فقط خود فریبی های شاعرانه بوده اند
تو قرار نیست این نامه را بخوانی، و شاید هیچوقت هم نفهمی پشت بعضی از آن لبخند های آرام، چه طوفانی در جریان بوده
میخواستم به تو بگویم که چقدر از سکوتت متنفر بودم، آن سکوتی که مثل دیواری سنگی میانِ ما بود
بارها خواستم فریاد بزنم چرا نگاهت را از من میدزدی؟ چرا وقتی حرف میزنم، ذهنت جای دیگری است؟ اما نگفتم ترسیدم اگر بگویم، همان سهم ناچیزم از حضورت را هم از دست بدهم
آری بزرگ ترین اعتراف من این است
من همیشه از تو میترسیدم
نه از خودت، نه از حضورت، من از تصویری که از تو در ذهنم ساخته بودم میترسیدم
تو برای من یک معمای حل نشده نبودی، تو خلأیی بودی که من سعی داشتم با کلمات، با انتظار و با دلتنگی پرش کنم
تو بدون اینکه بدانی، در من چیزهایی را به درد آوردی که پیش از تو حتی نمیدانستم وجود دارند
من هرگز به تو نگفتم که چقدر نداشتن تو در کنار داشتن تو دردناک تر بود
اینکه بودی، اما نبودی، اینکه دستم به تو میرسید، اما قلبم به تو راه نداشت
من همیشه در هراس از دست دادن چیزی بودم که از اول هم مال من نبود
دلم میخواست یک بار، فقط یک بار، چیزی را بشنوم که تشنه ی شنیدنش بودم
نه لزوما دوستت دارم های بزرگ، فقط یک بار بپرسی حالت واقعا خوب است؟ و به چشم هایم خیره شوی تا بفهمی که تمام این خنده هایی که به تو هدیه میدادم، نقابی است بر روی زخمی که دهان باز کرده
راستش را بخواهی، تو بدون اینکه بدانی، مرا شکنجه دادی
تو دست به هیچکدام از آجرهای وجود من نزدی، اما با بی تفاوتی ات، پایه های این خانه را لرزاندی
حالا پذیرفته ام که شاید این داستان قرار نبود به جایی برسد
ما مثل دو قطار بودیم که در دو ریل موازی حرکت میکردند، نزدیک، اما محکوم به نرسیدن
شاید این زیباترین قسمت ماجرا باشد که هیچوقت خراب نشد، چون هیچوقت ساخته نشد
این نامه را میبندم، نه چون تمام شدها م، بلکه چون فهمیده ام که گاهی عشق، بزرگ ترین چیزی است که آدم باید در سکوت دفن کند
تو هرگز نخواهی دانست که در این نامه چه نوشته ام و شاید، همین بزرگ ترین لطف خدا در حق من باشد
که تو، سبک بال و بی خبر، در دنیای خودت قدم بزنی، و من، با این بار سنگین اعتراف هایِ نکرده، در دنیای خودم، تا ابد به تو فکر کنم
و شاید همین، زیباترین شکل ناتمام ماندن این نامه باشد
205
would i be easier to love if i just pretend that im never saddened by the things you do
205
داستان من و اندرسون خیلی شبیهه فقط من هیچوقت نتونستم حرف بزنم تا وقتی که خیلی دیر شده بود🙏🏻.
