Hamed.piix
Open in Telegram
350
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-1430 days
Posts Archive
350
بچه که بودم، زمان زیادی رو تو روستا سپری کرده بودم.
بچه های روستا با من بازی نمیکردن چون از شهر اومده بودم و از من متنفر بودن...
برای همین همیشه یه چند تا حیوون خونگی داشتم:
هفته اول تابستون از باغ یه بچه جوجه تیغی پیدا کرده بودم و آورده بودم پیش خودم، بابام بهم یاد داده بود چطور مراقبش باشم و جوجه تیغی باهام خیلی صمیمی شده بود.
تقریباً یک ماه بعد نصف شب وقتی رفته بودیم واسه آبیاری باغ، وسط گل و لای یه خرچنگ دیدم، اون موقع هم اندازه دست های بچگونه ام بود و یادم نمیره چقدر سنگین بود
هیچوقت یادم نمیره وقتی پیداش کردم دو دستی گرفته بودمش و بدو بدو با خودم می بردمش خونه تا ازش نگه داری کنم و چون نصف شب بود نمیخواستم گمش کنم.
همیشه یه قابی تو ذهنم هست که برام همیشه موندگار هست:
یک ظهر گرم تابستونی بود، خرچنگ و جوجه تیغی هر دوشون داشتن با آب تشتی که براشون هر ۱۵ دقیقه یکبار عوض میکردم حال میکردن.
منم زانو هام رو بغل کرده بودم و صدای بچه هایی رو می شنیدم که بیرون از اون در چوبی داشتن باهم دیگه بازی میکردن و بیرون رفتن من مساوی بود با کتک خوردن از بچه ها...
350
بچه که بودم، تابستون ها تو روستا پیش بابابزرگم زندگی میکردم.
من همیشه از عصر ها متنفر بودم...
از باغ که برمیگشتیم خونه همه عادت داشتن بخوابن و اون چند ساعت، من تنها ترین کودک جهان بودم.
سکوت مطلق، بدون همبازی، بدون همصحبت، بدون دلخوشی...
تازگی ها خیلی خاطره بازی میکنم و میفهمم الان عصره؛ خیلی عصره.
