گمشدهدرافکـار؛
Open in Telegram
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7425080916 تو مرا آزردی که خودم کوچ کنم از شهرت تو خیالت راحت میروم از قلبت میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی؛ بر نمیگردم ، نه.
Show more171
Subscribers
+124 hours
-67 days
-730 days
Posts Archive
Repost from طَریـد.
تو ميداني که من از مرگ نميترسم،
فقط حیف است هزاران سال بخوابم
و خوابِ تو را نبینم.
Repost from طَریـد.
أنتَ تعلم أنني لا أخاف الموت،
لكن یؤسفني أن أنام آلاف السنين،
ولا أراكَ في أحلامي./
Repost from طَریـد.
أنتَ تعلم أنني لا أخاف الموت،
لكن یؤسفني أن أنام آلاف السنين،
ولا أراكَ في أحلامي./
ما زخمهای یکدیگر را بوسیدیم و امید به بهبود داشتیم ؛
چه شد که زخمی عمیقتر برای یکدیگر شدیم ؟
«به همدیگر بگویید دوستت دارم؛
و از عشق نهراسید!
اینجا سرزمینِ بيثباتي و بلاتکلیفيست؛
شاید فردا نباشیم.»
بله همونطور که بانو میگه:
از من رمیدهاي و منِ ساده دل هنوز
بي مهري و جفايِ تو باور نميکنم
فروغ فرخزاد
- ميدانم که ميگذرد و تمام ميشود؛
اما نميدانم که در پسِ این گذر، از من چه باقي خواهد ماند.
«کاش فردا دنیا به آخر میرسید،
آنگاه شتابان سوار آخرین قطار میشدم و در خانهات را میکوبیدم و بهت میگفتم:
با من بیا، دیگر میتوانیم بدون ترس و احتیاط به یکدیگر عشق بورزیم،
چون فردا دنیا به آخر میرسد...»
کافکا
