این راه من است
Open in Telegram
فاطمه محییالدین [دانهبرفی] ∎ أَحْلَامُنَا وَدِيَارُنَا لَيْسَتْ هُنَا، لَبَّيْكَ إِنَّ الْعَيْشَ عَيْشُ الْآخِرَةِ پست اول کانال ☟ https://t.me/InRaheManAst/12 آدرس اینستاگرام ☟ instagram.com/inrahemanast ربات پاسخگو☟ @InRaheManAstBot
Show more539
Subscribers
+124 hours
+157 days
+5930 days
Posts Archive
✅ پاسخ صحیح «خیر» است.
شرط صحابه بودن دیدن با چشم سر نیست، چراکه عبدالله بن مکتوم نابینا بود. او نمیتوانست پیامبر ﷺ را ببیند، اما صحابهٔ ایشان بود.
بنابراین تعریف دقیق «صحابه» به این صورت است: 👇
«صحابه کسی است که با پیامبر ﷺ ملاقات داشته و به ایشان ایمان آورده و بر اسلام وفات یافته است.»
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
صحابه کسی است که پیامبر ﷺ را دیده و به ایشان ایمان آورده و بر اسلام وفات یافته است.
پس از آنکه از اعتیاد به شبکههای اجتماعی رهایی یافتی، درمییابی که بسیاری از مردم گوی سبقت را از تو ربودهاند:
● برخی قرآن کریم را حفظ کردهاند،
● بعضی به تجوید مسلط شدهاند،
● برخی احادیث را حفظ نمودهاند،
● برخی دیگر متون [دینی] را حفظ کردهاند،
● و دستهای دیگر به یادگیری علوم شرعی پرداختهاند؛
در حالی که تو در مقابل گوشیات یکبند نشسته بودی و عمرت سپری میشد، بیآنکه احساسش کنی!
پس به خودت بیا، پیش از آنکه پشیمان شوی؛ زمانی که دیگر پشیمانی سودی نخواهد داشت.
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
شخصی تعریف میکرد:«هزینه چند صندلی چرخدار را برای کودکان معلول اهدا کردم. مدیر انجمن اصرار کرد که همراه او بروم و هدیهام را خودم به آنان تقدیم کنم..
از اینرو رفتم و شادی وصفناپذیری را در چهرهیشان دیدم و هنگامی که قصد رفتن داشتم، یکی از آن کودکان پایم را گرفت و با دقت به چهرهام خیره شده بود. خم شدم و از او پرسیدم: آیا چیز دیگری پیش از رفتنم میخواهی؟
پاسخی که داد تمام بدنم را به لرزه انداخت، او گفت: میخواهم جزئیات چهرهات را به خاطر بسپارم تا وقتی در بهشت تو را دیدم، بشناسمت و یک بار دیگر در پیشگاه الله از تو تشکر کنم.»
در دلجویی کردن و شاد کردن دل درماندگان تردید نکنید.✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
ممکن است همه عمرت را سپری کنی، بدون آنکه دلیل (اتفاقات) را بدانی..
ما (امروز) میدانیم که چرا آن کشتی سوراخ شد و چرا آن نوجوان کشته شد و چرا آن دیوار بنا گشت.
اما صاحبان کشتی و پدر و مادر آن نوجوان و آن دو یتیم چیزی از آن نمیدانستند. آنها زندگیشان را کردند و از دنیا رفتند بدون آنکه بدانند چرا این حوادث برایشان رخ داد، در حالی که در حقیقت (وقوع آن رویدادها) برای آنان خیر بود.
حالِ ما نیز اینچنین است؛ با چیزهایی روبهرو میشویم که آنها را شر میپنداریم، در حالی که خیر هستند و تمام عمرمان را سپری میکنیم بدون آنکه بدانیم چرا این حوادث بر ما گذشتند.
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
به همسرم گفتم: «چرا پیامهام رو سین نمیکنی؟ قبلنا زود جواب میدادی، الان دیگه بیوفا شدی!»
در پاسخ گفتند: «نه، نگو؛ پیامها رو سین نمیکنم که همچنان اعلانش روی گوشیم باشه و هر بار پیامتو ببینم.»
متهم گریخت. 🫥✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
عنوان: اگر خدا بخواهد بدهد، هیچکس نمیتواند جلوی او را بگیرد
آن تپهای که در عکس میبینید و دکلهای شرکتهای مخابراتی (آسیاسل، کورک، زین و...) روی آن نصب شده و بابت آن اجاره پرداخت میکنند، داستانی واقعی و بسیار شنیدنی دارد؛ داستانی که حتی در فیلمها هم مشابه آن را ندیدهاید. در منطقهای (که نمیخواهم نامش را ببرم) خانوادهای بودند که بعد از فوت پدرشان، ارث و میراث (زمینها) را بین خود تقسیم کردند.
برادرانی که خودشان را خیلی زرنگ و عاقل میدانستند، زمینهای صاف و مرغوب که برای کشاورزی عالی بود را برای خودشان برداشتند. اما تپهای را که پر از مینهای خنثینشده (باقیمانده از زمان رژیم گذشته) بود، به برادر دیگرشان که بسیار سادهدل و بیآزار بود، دادند. آن برادر بیچاره هم گفت: «باشد، من با این تپه پر از مین چه کنم؟! این هم قسمت من است...»
بعد از مدتی، بدون اینکه آن برادر سادهدل درخواستی بدهد، کمیتهای برای پاکسازی مینها به آن منطقه آمد و تمام مینهای آن تپه را خنثی و تپه را پاکسازی کردند. مدتی بعد، شرکت «آسیاسل» خواست در آن منطقه دکل نصب کند تا آنجا را تحت پوشش شبکه قرار دهد. پس از بررسی، متوجه شدند که تنها آن تپه برای نصب دکل مناسب و از نظر فنی استاندارد است. بنابراین سراغ صاحب تپه (همان برادر سادهدل) رفتند تا به آنها اجازه دهد دکل نصب کنند. آنها در مقابل، برای او یک خانه صد متری ساختند و قرارداد اجاره ماهیانه با او بستند.
سرتان را به درد نیاورم؛ بعد از آسیاسل، شرکتهای کورک، زین و یک شرکت
دیگر هم به همین ترتیب آمدند و با التماس و به صورت ماهیانه، مبالغ هنگفتی بابت اجاره دکلهایشان روی آن تپه به او پرداخت کردند. حالا آن برادر سادهدل و بیچاره، به بهترین سطح زندگی (هایلایف) رسیده است؛ از چهار شرکت بزرگ حقوق و اجاره دریافت میکند و صاحب خانه هم شده است. در حالی که آن برادرانِ (مثلاً زرنگ) اکنون بسیار پشیمان هستند.
نتیجه: برای این زندگی، اینقدر دویدن و کلک زدن و فریب دادنِ دیگران نیاز نیست؛ اگر خداوند بخواهد به تو بدهد، هیچکس نمیتواند مانعش شود.✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
داستان: تلهی آزادی
(داستان چوپان، گوسفندان و گرگها)
در روستایی دورافتاده، چوپانی بود که خیلی خوب از گوسفندانش مراقبت
میکرد. عصرها وقتی گوسفندان را از چرا برمیگرداند، آنها را به داخل اتاقی محکم میبرد و در را قفل میکرد تا از حمله درندگان در امان باشند. یک شب، گلهای از گرگهای گرسنه دور اتاق جمع شدند. هرچه تلاش کردند نتوانستند وارد شوند، چون چوپان در را خیلی محکم بسته بود.
گرگها وقتی فهمیدند با زور نمیتوانند به گوسفندان برسند، تصمیم گرفتند حیلهای تازه به کار ببرند. گرگها جلوی در ایستادند و شروع کردند به فریاد زدن و شعار دادن. با صدای بلند میگفتند: «آزادی برای گوسفندان! نه به ظلم و استبداد چوپان! ای گوسفندان ساکت، چرا در این اتاق تاریک زندانی شدهاید؟ بیایید بیرون به دل دشت و صحرا، آزادی حق شماست!»
گوسفندان وقتی این شعارهای فریبنده را شنیدند، احساس کردند که چوپان حق آنها را خورده و زندانیشان کرده است. پس شروع به شورش کردند و با شاخهایشان آنقدر به در کوبیدند تا آن را شکستند. سپس با خوشحالی و دواندوان به سوی دشت رفتند.
در آن هنگام، گرگها نیز پشت سر آنها میدویدند و تشویقشان میکردند: «بروید... قیام کنید... خودتان را از زیر سلطه این چوپان نجات دهید!» وقتی گوسفندان کاملاً از خانه و حفاظتِ چوپان دور شدند و به مکانی خلوت رسیدند، گرگها شروع به زوزه کشیدن کردند و گوسفندان را محاصره کردند. در آنجا شعارها به پایان رسید و گوسفندان به یک وعده غذایی گرم و لذیذ برای گرگها تبدیل شدند.
پند داستان: هر فریادِ «آزادی» که از دهان دشمنت خارج میشود، تنها برای این است که تو را از آن قلعهای (حفاظی) که از تو محافظت میکند بیرون بکشد، تا به راحتی بتوانی شکار او شوی! ✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
امروز پیشازظهر برای انجام کار خیری به بازار رفتم. وقتی کارم تمام شد، در راه با پروردگار دربارهی آن کار خیر به مناجات و رازونیاز پرداختم. برای اطمینانِ قلبم، دو مژده (بشارت) دریافت کردم که مژدهی دوم را برایتان بازگو میکنم.
با یک تاکسی از بازار به سمت خانه برگشتم. با راننده همکلام شدیم و او شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیاش. گفت: «من هرچه شکر خدا را بهجا آورم، باز هم کم است. از کودکی با من بوده و من همیشه حضور و پشتیبانی (معیت) خدا را در زندگیام حس کردهام.» این را که گفت، چشمانش پر از اشک شد و شروع کرد به گریه کردن.
به او گفتم: «داستان زندگیات را برایم تعریف کن.»
گفت: «پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم زن دیگری گرفت که با ما خوشرفتار نبود. طولی نکشید که پدرم فوت کرد و نامادریمان هم ما را ترک کرد. من و چند خواهرم تنها ماندیم. چون کودک بودیم، خویشاوندان ما را بین خودشان تقسیم کردند. من در روستا و در خانهی یکی از عموهایم بودم. روزی مهمانی از سلیمانیه به خانهی آنها آمد. عمویم گوسفندی برایشان سربرید. زنعمویم برای اینکه بچههای روستا به ماشین مهمانها آسیب نزنند، مرا بیرون فرستاد تا نگهبانی بدهم. خیلی گرسنه بودم و چیزی نخورده بودم. صاحب ماشین که مهمان بود، بیرون آمد و مرا دید که کنار ماشین نشستهام. پرسید: اسمت چیست؟ گفتم: (...). پرسید: پسرِ کی هستی؟ گفتم: پسر فلانیام.
او مرا محکم در آغوش گرفت؛ معلوم بود که پدرم را میشناخت. مرا به داخل برد و گفت: بروید برایش غذا بیاورید. بعد به عمویم گفت: فلانی، این پسر تا پایان تابستان پیش تو بماند، اما وقتی مدرسهها باز شد، باید او را به سلیمانیه پیش من بیاوری.
من هیچوقت خوبی و جوانمردی آن مرد را فراموش نمیکنم. در ماه نهم، عمویم مرا به سلیمانیه برد و تحویل آن مرد داد. آن مرد مدیر پرورشگاه سلیمانیه -بخش پسران- بود. با رفتن به آنجا، زندگیام کاملاً تغییر کرد؛ از نظر خوراک، پوشاک، جای خواب، آرامش و تحصیل.
کلاس نهم را که تمام کردم، خیلی دوست داشتم به دانشسرای تربیت معلم (دارالمعلمین) بروم، اما چون عضو حزب بعث نبودم، مرا نپذیرفتند. خیلی غصه خوردم. شب در خواب مردی را دیدم که درجات نظامی بسیار بلندپایهای داشت. از من پرسید: پسرم، چرا اینقدر دلتنگی؟ گفتم: دلم میخواهد به تربیت معلم بروم اما مرا قبول نمیکنند. گفت: پسرم، انشاءالله آسان میشود.
صبح روز بعد، خانم مسئول ادارهی تغذیهی پرورشگاه از من پرسید: پسرم، چرا دلتنگی؟ ماجرا را برایش گفتم. او هم گفت: انشاءالله آسان میشود. روز بعد آن خانم گفت: همراه من بیا. من هم گفتم: یکی از دوستانم هم با من است که او هم میخواهد به تربیت معلم برود. گفت: او هم بیاید.
او ما را پیش یکی از مسئولان شهر برد. آن مسئول احترام زیادی برای آن خانم قائل بود. خانم به او گفت: ما این دو دانشآموز را بزرگ کردهایم، اینها بیسرپرست هستند و دوست دارند درس معلمی بخوانند اما کسی آنها را نمیپذیرد. آن مسئول هم نامهای برای مدیر وقتِ تربیت معلم (عمر مصطفی) نوشت و ما در آنجا پذیرفته شدیم.
سال ۱۹۸۶ درسم تمام شد. اولین چیزی که به ذهنم رسید، جمع کردن خواهرهایم دور هم بود. با کارگری و شاگردی در رستوران شروع کردم. در سال ۱۹۹۲ به عنوان معلم استخدام شدم. ازدواج کردم و صاحب خانه و زندگی شدم. اکنون فرزندانم دکتر و مهندس هستند. خداوند تمام نعمتهایش را به من بخشیده است و نمیدانم چگونه شکر این همه نعمت را بهجا آورم.»
وقتی میخواستم از تاکسی پیاده شوم و خداحافظی کنیم، مرا صدا زد و گفت: «یک راز را به تو میگویم که به کمتر کسی گفتهام؛ کلید تمام این درهایی که خداوند به رویم گشوده، "فرستادن صلوات بر پیامبر (صلیاللهعلیهوسلم)" است.» این را گفت و رفت. این جملهی آخر، همان مژدهای بود که من منتظرش بودم.
✍️ عبدالکریم فتاح
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
۱. نعمت مقیّد: نعمتهای دنیوی است که هم به مؤمن داده میشود و هم به کافر؛ مانند ثروت، سلامتی و مقام. اینها «مقیّد» هستند چون لزوماً باعث خوشبختی نمیشوند و اگر در راه نافرمانی خداوند استفاده شوند، عملاً تبدیل به بلا میشوند.
۲. نعمت مطلق: نعمتی است که خیرِ محض است و مستقیماً به سعادت ابدی ختم میشود؛ مانند ایمان، هدایت و توفیقِ بندگی. به این خاطر «مطلق» است که هیچ شرّی در آن نیست و همیشه برای صاحبش خیر است.
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
بلایی که باعث شود سوره بقره بخوانی و زبانت مدام به ذکر بچرخد و بر اذکار صبحگاهی و شامگاهی مداومت داشته باشی؛ در واقع این بلا نیست، بلکه سوگند به پروردگار تو در سلامت عافیت کامل هستی، حتی اگر در اوج بیماری باشی.
مصیبتزدهٔ واقعی کسی است که بدنش سالم است، اما دینش بیمار است!
ابن قیم رحمهالله میگوید: «اهل طاعت همان صاحبان نعمت مطلق هستند هرچند همبالینِ خاک باشند.»
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
فکر میکنی به طور اتفاقی صلوات میفرستی؟
نه، بلکه الله متعال تو را برای این پاداش برگزیده است. حال که چنین است بر ایشان ﷺ صلوات بفرستید.
💬 اللهم صل و سلم علی محمد✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
صدیقان هنگامی که بر آنان قرآن خوانده شود، قلبهایشان به سوی آخرت پَـــــر میکِشد.
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
﴿و به الله و رسول خیانت نکنید و نیز در امانتهایتان نیز خیانت روا ندارید.﴾[انفال:۲۷]
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
انسانها چند دستهاند، از والاترین تا بدترین آنها:
دسته اول والاترینِ آنها: کسانی هستند که اگر با آنها خوبی کنی، با تو خوبی میکنند و اگر با آنها بدی کنی، باز هم با تو خوبی میکنند. اینها جوهر و ذاتشان به نیکوکاری محض تبدیل شده است و این آیه مبارک را سرلوحه خود قرار دادهاند: (ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ السَّيِّئَةَ) - «بدی را با آنچه بهتر است دفع کن». اینان پیامبران و صدیقانِ والامقام هستند.
دسته دوم: کسانی هستند که اگر با آنها خوبی کنی، با تو خوبی میکنند و اگر با آنها بدی کنی، با تو بدی نمیکنند. اینها صالحان و نیکوکاران بزرگوارند.
دسته سوم: کسانی هستند که اگر با آنها خوبی کنی، با تو خوبی میکنند و اگر با آنها بدی کنی، با تو بدی میکنند. عموم مردم جزو این دسته هستند.
چهارم و بدترین دسته: کسانی هستند که اگر با آنها خوبی کنی، با تو خوبی نمیکنند و اگر در حقشان اشتباهی مرتکب شوی، همچون گرگی هار به تو حمله میکنند. اینها اقلیت اندکی هستند که فطرت انسانیشان به درندگی تغییر یافته است.
خداوندا به خاطر نامهای زیبایت، ما را در زمره دسته اول و دوم قرار بده.✍️ عبدالکریم فتاح ✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
«فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَة»
(به خدای کعبه سوگند که رستگار شدم)
◆ آیا میدانید این جمله مشهور را چه کسی و کجا گفت؟ این جمله تاریخی را «حرام بن مِلهان» در حالی که نیزه دشمن از سینهاش بیرون زده بود، بیان کرد.
🔸 حرام داییِ انس بن مالک بود که در ماجرای «بئر معونه» به همراه ۷۰ نفر از قاریان و حافظان قرآن به شهادت رسید. وقتی دشمن از پشت به او نیزه زد، او با خوشحالی خونش را به سر و صورتش میمالید و این جمله را فریاد میزد. این صحنه چنان عجیب بود که حتی قاتل او (جبار بن سلمی) تکان خورد و با خودش گفت: «من او را کشتم، چرا او میگوید خوشبخت شدم؟» همین باعث شد تحقیق کند و بعدها مسلمان شود.
🔹 انس بن مالک (خادم رسولالله ﷺ) را که میشناسید؛ همان صحابی مشهوری که از کودکی ۱۰ سال خادمِ خاص پیامبر ﷺ بود و میگفت: «در این ده سال، پیامبر ﷺ حتی یک بار به من "اُف" نگفت و هیچوقت با تندی نپرسید چرا فلان کار را کردی یا نکردی.»
🔸 مادر انس و خواهر حرام بن ملهان رُمَیصاء (امسلیم) نام داشت. رُمَیصاء هم همان کسی است که وقتی «ابوطلحه انصاری» به خواستگاریاش آمد، هیچ مال و ثروتی نخواست و گفت: «من پول و طلا نمیخواهم؛ مهریه من این است که تو مسلمان شوی!» و با این شرط زیبا، همسرش را به راه راست هدایت کرد.
🔹 ابوطلحه انصاری (زید ابن سهل) نیز همان صحابی بزرگی است که وقتی آیه «هرگز به نیکی نمیرسید مگر از آنچه دوست دارید انفاق کنید» نازل شد، محبوبترین داراییاش یعنی «باغ بیرحاء» را در راه الله بخشید. همچنین او و همسرش همان کسانی هستند که شبی مهمان پیامبر ﷺ را به خانه بردند و چون غذای کمی داشتند، چراغ خانه را خاموش کردند تا مهمان تصور کند آنها هم در حال خوردن هستند و خجالت نکشد. پیامبر ﷺ صبح آن روز فرمودند که خداوند از این ایثار شما به شگفت آمد و آیه ۹ سوره مبارکه حشر در شأن آنان نازل شد. ﴿وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ﴾ و نیز پیامبر ﷺ درباره او فرمود: «صدای ابوطلحه در لشکر، از هزار مرد جنگی مؤثرتر است!» چون صدایش در میدان جنگ بلندی و ابهت عجیبی داشت و دل دشمن را میلرزاند و یک امتیاز بزرگ بود تا سربازان صدای فرمانده را بشنوند.
خانوادهای طلایی که هر عضو آن، آینهای برای نمایشِ بندگی و تابلویی درخشان از ایثار و اخلاصاند:
✅ (حرام) که حتی با خون خود، راهِ هدایت را به قاتلش نشان داد.
✅ (انس) که راوی بزرگ احادیث نبوی شد.
✅ (رُمَیصاء) که به جای طلا، «ایمانِ همسرش» را مهریه قرار داد.
✅ (ابوطلحه) که هم با ثروتش ایثار کرد و هم با صدایش لرزه بر دل دشمن میانداخت.
رضوان و رحمت الله متعال بر این خانواده فداکار باد.
✦✦✦✦✦✦✦✦✦
@InRaheManAst
عمر بن عبدالعزیز رحمهالله: «نعمتها را با شُکرگزاری به بند بِکشید.»
ار طالبِ مانــــاییِ آن طیـرِ گریز پایی پابسته سازش دایم با شُکر و با ثنایی✦✦✦✦✦✦✦✦✦ @InRaheManAst
