اِسترانو.
Open in Telegram
اینجا aesthetic نیست. Instagram: maryam_mahboobiyan Behkhaan: @strano Unknown: @stranocafebot
Show more90
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
غمی دارم که چارهای براش نیست. نه میشه خودش رو حذف کرد نه عواملش رو و نه تاثیراتش رو. گاهی اوقات که "قربانی" یا "او و دوستانش" گوش میکنم میزنه بالا و میجوشه و قل قل میکنه و اگه کسی دورم نباشه به گریهم میندازه. معمولا اول با هق هق و اشکهای بیصدا و درد قفسه سینه شروع میشه و تهش به نفستنگی و التماس از خدا میرسه. اگه خوش شانس باشم فقط تا یک روز درد چشم و پفش میمونه. سعی میکنم باهاش زندگی کنم. سعی میکنم بپذیرمش که هست. تو گزارشهای روزانهم تو daylio عنصر تکرار شونده بخش هیجانات، sad میشه. بعضی وقتها تلاش میکنم از طریق کلنجار رفتن شناختی، رفعش کنم. با دلیل منطقی آوردن براش، با جدول مزایا معایب کشیدن، با فکر کردن به همه سناریوهای محتمل اگه ادامه پیدا کنه... نه، باز هم راضی نمیشه. گاهی فکر میکنم شاید اگه برم تو غارم و با خودم تنها بشم بهتر بشه، باز هم نمیشه. گمونم راهبرد تکراریم این شده که بزنم تو سرش و بگم خفه شو خستهم کردی دیگه. اون هم ناراحت میشه و دفعه بعد عصبانیتر و قویتر و مسلحتر بر میگرده. اینجوری میشه که یه روزایی خشک و سارد و خشنام و عادتِ همه میشه، بعد یهو وسط خیابون شلوغ و مترو در حالی که 1700 نفر بهم زل زدن چشمهام اشکی میشه و دونه به دونه پایین میریزه. خلاصه که، نمیدونم این پیشونی ما رو کجا مینشونه تهش. اصلا نمیدونم دوست دارم غمم بره یا نه، شاید بودنش بهتر باشه.
میمونی یا میری؟
