7 394
Subscribers
No data24 hours
-1747 days
-52130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
April '25
April '25
+3
in 0 channels
March '25
+1
in 0 channels
Get PRO
February '25
+22
in 1 channels
Get PRO
January '25
+57
in 1 channels
Get PRO
December '24
+1 304
in 4 channels
Get PRO
November '24
+29 892
in 16 channels
Get PRO
October '24
+2 013
in 5 channels
Get PRO
September '24
+11 171
in 55 channels
Get PRO
August '24
+5 035
in 2 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 22 April | 0 | |||
| 21 April | 0 | |||
| 20 April | 0 | |||
| 19 April | 0 | |||
| 18 April | 0 | |||
| 17 April | 0 | |||
| 16 April | 0 | |||
| 15 April | +1 | |||
| 14 April | 0 | |||
| 13 April | 0 | |||
| 12 April | 0 | |||
| 11 April | 0 | |||
| 10 April | +1 | |||
| 09 April | 0 | |||
| 08 April | 0 | |||
| 07 April | 0 | |||
| 06 April | 0 | |||
| 05 April | 0 | |||
| 04 April | 0 | |||
| 03 April | +1 | |||
| 02 April | 0 | |||
| 01 April | 0 |
Channel Posts
| 2 | آلپرازولام
فصل بیستوپنجم – رستگاری
سیاوش از در خونه که بیرون زد، هوا یه جور عجیبی روشن بود.
نه آفتابی، نه ابری…
یه جور خاکستری سبک، که انگار دنیا تازه از خواب بیدار شده باشه.
دلش بیدلیل کشیده شد سمت جایی که سالها نرفته بود—
پارک کوچیکی پایین شهر، جایی که انگار منتظرش بود.
نه گوشی برداشت، نه پول.
حتی لباسی که پوشیده بود ساده و خنثی بود.
انگار همهی هویتهای دنیایی رو کنار گذاشته بود.
نه گرسنه بود، نه تشنه،
فقط یه حس داشت:
باید برم.
وقتی رسید، هوا خنک بود و بادِ ملایمی برگها رو میلرزوند.
نیمکتی کنار یه درخت قدیمی بود.
رفت نشست.
نه کاری داشت، نه هدفی، نه قراری.
فقط نشست و نگاه کرد.
به درختها.
به بچههایی که دوچرخهسواری میکردن.
به پرندههایی که بدون نگرانی میپریدن.
و بعد…
ناگهان فهمید.
همین لحظه، همینجا، بدون پول، بدون قرص، بدون هیچکس…
خودشه.
و این یعنی آزادی.
رهایی.
رستگاری.
دستهاش رو گذاشت روی زانوهاش.
چشمهاش رو بست.
و توی ذهنش یه جمله پیچید:
«من هنوز زندهام،
و هنوز میتونم خوب باشم.»
اون روز، هیچ معجزهای نیومد.
نه پیام عجیبی، نه اتفاق بزرگی.
ولی اون روز،
همین سکوت،
همین آفتاب ملایم،
همین نشستن بیدلیل روی نیمکت چوبی،
شد قشنگترین روز زندگی سیاوش.
و حالا که سالها گذشته،
وقتی به گذشته نگاه میکنه،
نه عاشقیها، نه موفقیتها، نه مدرکها…
هیچکدوم براش مثل اون روز نمیدرخشن.
اون روز، سیاوش نه چیزی داشت،
نه کسی بود…
ولی
بالاخره
خودش بود. | 15 |
| 3 | No text... | 10 |
| 4 | آلپرازولام
فصل بیستوچهارم – خانهی درون
یک هفته گذشت.
سیاوش از خونه بیرون نرفت.
نه چون نمیتونست،
چون نمیخواست.
برای اولین بار، تصمیم گرفته بود به درون برگرده.
نه برای فرار از دنیا،
برای روبهرو شدن با خودش.
صبحها با چای و سکوت شروع میشد.
گوشی خاموش.
هیچ صدایی جز تقتق ساعت و پرندههای پشت پنجره.
مینشست کنار بخاری، یا لبهی تخت، و زل میزد به پنجره.
گاهی ساعتها همونجا میموند.
نه فکر میکرد، نه میخوابید.
فقط میدید، حس میکرد، نفس میکشید.
تو دفترچهی کوچیکی شروع کرد به نوشتن.
نه مثل قبل برای خالی شدن،
برای پیدا کردن.
خودش.
روحش.
زخمهاش.
شبها؟
هنوز سخت بود.
ولی کابوسها کمتر شده بودن.
خوابش سبک بود، گاهی یکی دو ساعت،
اما دیگه از اون وحشت شبهای اول خبری نبود.
گاهی وسط شب بیدار میشد، به سقف نگاه میکرد،
و لبخند محوی میزد:
«زندهام هنوز. و این یعنی دارم پیش میرم.»
این روزها به جای قرص،
چای میخورد.
به جای قرص،
نفس میکشید.
و سیاوش،
آرومآروم، بیصدا،
داشت خودشو از نو میساخت. | 18 |
| 5 | No text... | 12 |
| 6 | آلپرازولام
فصل بیستویکم – شب بیصدا، قلب بیدار
صبح شد.
ولی انگار هیچ چیزی فرق نکرده بود.
نور خورشید به صورت سیاوش خورد، اما اون نه حسش کرد، نه فهمیدش.
بدنش سرد و خالی بود.
ذهنش تار و لرزان.
صداها...
انگار از ته چاه میاومدن.
همهچی کند شده بود.
سیاوش تو آینه به خودش نگاه کرد،
نه با وحشت،
با یه ترس عمیقتر:
«اگه دیگه هیچوقت برنگردم؟ اگه دیگه هیچوقت، من نباشم؟»
اون روز عین یه مردهی متحرک بود.
نمیفهمید چی میگذره.
آدمها رو میدید ولی درک نمیکرد.
مثل خواب، ولی بیدار.
مثل مرگ، ولی زنده.
شب دوباره اومد.
و باهاش، کابوس.
هر ماشینی که تو کوچه رد میشد، انگار از رو مغزش رد میشد.
هر بار در خونه بسته میشد، انگار پتک میخورد تو سرش.
سایهها کش میاومدن.
صداها کشیده میشدن.
احساساتی که مدتی خاموش بودن،
الان برگشته بودن،
اما نه به حالت عادی—بلکه هزار برابر تیزتر، شدیدتر، زندهتر.
سیاوش، توی تاریکی، پتو رو دور خودش پیچید.
دندوناش از ترس بههم میخوردن.
اما یه چیز تو دلش روشن شد.
یه خاطره.
دو چهره.
مریم – دختر خواهر کوچولوش، با اون چشمهای پاک و معصوم.
خانم جواهری – استاد ادبیات، زنی که همیشه نور و صداش آرامش بود.
سیاوش تو دلش، تو سکوت شب، به اون دوتا فکر کرد.
و زیر لب، خیلی آروم گفت:
«اگه دارید میشنوید، کمکم کنید.
نذارید بشکنم...
نذارید تسلیم شم...»
و باز
تا صبح
نخوابید.
اما زنده موند. | 16 |
| 7 | No text... | 10 |
| 8 | شبکه های شیادی نام داستان بعدی من خواهد بود.
میدونم خیلی از کسایی که پیام های منو میخونند خودشون به این شغل کثیف اشتغال دارند.ولی خوب تنها چیزی که می تونم بهشون بگم سخن شهید بهشتی هستش:
از دست من عصبانی باش و ازین عصبانیت بمیر :-) | 12 |
| 9 | اینجا قراره کلی واقعیت دارک رو بیان کنیم اگه میترسی عموجون همین الان لفت بده و برو کتاب رویای کن هانیه توسلی رو بخون :-) | 1 |
| 10 | "در دنیای تاریک و بیرحم عشق مجازی، جنایتکاران پنهان در پشت صفحات، دروغها و فیلترها، در سایهی پروفایلهای جذاب و تصاویر فریبنده، ذهنهای بیگناه را به اسارت میگیرند. همه چیز از زمانی آغاز شد که یاهو مسنجر در دل شبهای بیپایان دههها پیش، دروازهای را به روی این بازیگران کثیف گشود. حالا، هر کلمهای که در دل یک چت به آن سوی خط میرود، نه برای رابطهای حقیقی، بلکه برای نقشههای شوم و خواستههای فریبنده است. آنها هیچچیز ندارند جز عکسهای فریبنده و لبخندهای دروغین، اما با همین ابزارها، در ذهنهای بیخبر از حقیقت نفوذ میکنند. هدفشان کنترل و تسلط است؛ نه برای محبت، بلکه برای دستیابی به چیزهایی که به قیمت انسانی که در برابرشان مینشیند، به دست میآورند. هیچگونه هزینهای نمیپردازند، اما در دل هر دروغی که میگویند، سرمایهای از اعماق ذهن را به چنگ میآورند. این داستان از ریا و فساد است؛ از جنگی که در دنیای مجازی به راه افتاده و هنوز هم ادامه دارد." | 14 |
| 11 | No text... | 15 |
| 12 | "فعالیت من در تلگرام نه برای پول، نه برای تایید و نه برای دیده شدن و رفع عقدههاست. تنها دلیلم اینه که تجربیات واقعی که از سر گذروندم رو به اشتراک بذارم با کسایی که هنوز در راههای خطرناک قدم نگذاشتن، باشد که ایمن بمانند و از اشتباهات من درس بگیرن." | 4 |
| 13 | اگر چیزی دارید که در دل خود از آن لذت میبرید، که در نهایت همان لذت حقیقی است، دیگر چه نیازی به نمایش آن به دیگران است؟ چرا برای جلب تایید دیگران، زمان گرانبهای خود را صرف تأییدهایی کنید که هیچ عمقی ندارند؟ شاید بهتر باشد که به جای توجه به نگاههای بیرونی، در سکوت و آرامش از همان داراییهای درونی خود لذت ببرید و در مسیر واقعی خود گام بردارید. در این مسیر، آنچه حقیقتاً ارزشمند است، چیزی نیست جز تجربهی درونی و رضایت خالص از آنچه که دارید. :-) | 14 |
| 14 | دوستان عزیزم ده فصل دیگه از داستان درام و واقعی آلپرازولام تقدیم شما شد.
تا فردا که فصل های پایانی داستان رو تقدیم حضورتون میکنم به درود
قلبتون پر نور و خالی از بردگی شیاطین باد❤️ | 39 |
| 15 | آلپرازولام
فصل بیستم – شب بیخواب
اون روز، سیاوش دیگه صبر نکرد.
بدون قرص. بدون الکل.
همهچی رو ریخت توی کیسه و گذاشت ته کمد.
با خودش گفت:
«نمیخورم.
هرچی میخواد بشه، بشه.
یا میمیرم، یا میرم.»
تا عصر، اوضاع بد نبود.
بدن گاهی اعتراض میکرد، ولی سیاوش سرپا موند.
حتی یهکم کتاب خوند.
یه قهوه تلخ خورد.
با خشایار چت کرد.
و حس کرد: شاید میشه.
اما وقتی شب اومد...
همهچی عوض شد.
ساعت یازده: چشماش سنگین بود، ولی خواب نمیاومد.
دراز کشید. پتو رو کشید تا گردن.
چراغ خاموش. گوشی سایلنت.
چشمها رو بست.
اما مغز...
مغز تبدیل شد به سینما.
همهچیز از اول اومد جلوی چشمش:
ورودش به دانشگاه، نگاه اول به معصومه، حرفای اردشیر، قرص اول، شب مستی با الکل سفید، گریهی توی تاریکی، لبخند خشایار توی ماشین، سایهای که توی اتاق دنبالش میاومد...
انگار خودِ زندگی تصمیم گرفته بود همه چیز رو جلوش پخش کنه، بیرحمانه، با صدای بلند.
ساعت دو نصفه شب: هنوز بیدار.
بدنش داغ بود.
نفسهاش تند.
قلبش تندتر.
«چرا نمیخوابم؟ چرا مغزم اینجوریه؟ این شکنجهست...»
ساعت پنج صبح: سیاوش، با چشمهای باز، زل زده بود به سقف.
و بعد، بیاینکه حتی لحظهای پلک بزنه...
خورشید از پشت پنجره تابید.
صبح شده بود.
و سیاوش،
حتی یک ثانیه هم نخوابیده بود. | 39 |
| 16 | No text... | 28 |
| 17 | No text... | 1 |
| 18 | آلپرازولام
فصل نوزدهم – جادهی بیکلام
باد خنک از پنجرهی ماشین توی صورت سیاوش میزد.
چشمهاش خیره به پیچ و خم جادهی چالوس بود، و ذهنش... هنوز تار، ولی بیصدا.
خشایار فرمون رو آروم میچرخوند، بیهیچ حرفی.
فقط گاهی یه نگاه کوتاه به سیاوش مینداخت، بعد دوباره مسیر رو دنبال میکرد.
بعد از چند کیلومتر سکوت، گفت:
— «میدونی چرا آوردمت اینجا؟»
سیاوش شونه بالا انداخت.
خشایار لبخند نصفهای زد و با دست منظرهی روبهرو رو نشون داد.
دریاچهی نقرهای، کوههای مهگرفته، و نور طلایی خورشید که از لای درختها میتابید.
— «نگاه کن... هنوز چیزای قشنگی تو این دنیا هست.
هنوز دلیل واسه زنده بودن هست، حتی اگه خودمون نبینیمش.»
سیاوش چیزی نگفت.
ولی نگاهش برای اولین بار، چند لحظه از سنگینی خودش فاصله گرفت.
خشایار ادامه داد، صداش آرومتر شد:
— «من خودم خیلی وقته از هیچی لذت نمیبرم.
زندگی برام فقط گذشته، فقط حرکت کور.
ولی تو... تو هنوز میتونی از نو بسازی.
نذار از دست بری. نذار تاریکی ببلعت.»
سیاوش آروم پرسید:
— «تو چرا کمکم میکنی؟ خودت که گفتی به هیچی امید نداری.»
خشایار نفس عمیقی کشید.
چشماش رو از جاده گرفت و برای لحظهای به افق خیره شد.
— «چون نمیتونم ببینم تو هم مثل من بشی.
یه جایی باید یکی نجات پیدا کنه.
حتی اگه اون من نباشم.»
سیاوش بهش نگاه کرد.
اون لحظه، حرفی نزد.
ولی ته دلش یه چیزی لرزید.
شاید همون چیزی که سالها بود خاموش شده بود:
امید.
و ماشین همچنان توی جاده پیچید،
لای مه، لای درختها،
به سمت جایی که شاید،
دوباره نفس کشیدن ممکن باشه. | 31 |
| 19 | No text... | 25 |
| 20 | آلپرازولام
فصل هجدهم – سایهای که عقب نایستاد
خشایار از پشت پنجره به سیاوش نگاه میکرد.
همون سیاوشی که یه روزی معصومترین آدم جمع بود؛
الان نشسته بود، با چشمهای بینور، لبهای نیمهباز، و ذهنی که انگار دیگه توی این دنیا نبود.
دستش توی جیبش بود، دنبال یه چیزی – شاید یه قرص، شاید یه امید، شاید هیچ.
خشایار عمیق نفس کشید.
مدتها بود که خودش رو قانع کرده بود که:
«این انتخاب خودشه. هرکس مسئول خودشه.»
ولی حالا دیگه نمیتونست این دروغو باور کنه.
تو دلش گفت:
«اگه من از همون اول، وقتی فهمیدم، جلوش وایساده بودم... شاید اینطور نمیشد.»
سیاوش نابود شده بود.
نه فقط از بیرون، از درون هم ترک برداشته بود.
و خشایار، که همیشه با نقاب خونسردی ظاهر میشد، حالا برای اولین بار، احساس گناه میکرد.
احساس کرد اگه ساکت بمونه، خیانت کرده—نه فقط به سیاوش، به اون پسرِ پاکِ قدیم، به رفاقت،
به خودش.
اومد جلو، نشست روبهروش.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد گفت:
— «سیاوش... بیا از اول.»
سیاوش سر بلند نکرد.
فقط زمزمه کرد:
— «نمیتونم...»
خشایار گفت:
— «میدونم. ولی من میتونم کمکت کنم. اگه اجازه بدی.»
— «تو از همون اول باید جلو منو میگرفتی...»
— «درسته. اشتباه کردم. ولی الان میخوام جبران کنم.»
و توی اون لحظه، برای اولین بار، سیاوش نگاهش کرد.
نه با خشم. نه با شرم.
با یک نگاه خالی، ولی آماده برای شنیدن.
همون لحظه بود که خشایار ادامه داد:
— «از اینجا به بعد، تنها نمیری.»
و همین جمله،
همین تعهد بیسروصدا،
اولین طنابی شد که یکی از پاهای سیاوش رو از باتلاق بیرون کشید. | 26 |
