1 286
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
1 286
7 آوريل
«بابا لنگ دراز عزيز وای!
نيويورک چقدر بزرگ است. گمان میكنم يک ماه طول بكشد تا من از تأثيری كه اين دو روز در من گذاشته حالم جا بيايد!
من هرگز اينقدر چيزهاي زيبا مثل آنچه در ويترين مغازههای نيويورک است نديده ام. من و سالی و ژوليا صبح شنبه رفتيم خريد. ژوليا به مغازه اي رفت كه ديدنش نفس مرا بند آورده بود. ديوارها سفيد و طلائی.. ژوليا روی صندلی مقابل آئينه نشست و ده، دوازده تا كلاه امتحان كرد و دو تا از قشنگترين آنها را خريد. گمان نمیكنم لذتی از اين بالاتر باشد كه آدم جلوی آئينه بنشيند و كلاهی انتخاب كند و بخرد بدون اينكه ابتدا بخواهد قيمت آن را در نظر بگيرد. بعد از اينكه خريد ما تمام شد آقای پندلتن را در رستوران ملاقات كرديم. بعد از ناهار به تئاتر رفتيم. آقای جروی به هر یک از ما يک دسته گل بنفشه و سوسن داد.
چقدر مرد مهربانی است!
از آنجا كه من فقط اعانهدهندگان را ديده بودم هيچ وقت از مردها خوشم نمیآمد ولی عقيدهام دارد عوض ميشود.
يازده صفحه نوشتم نترسيد الان تمام میكنم. »
“همیشه جودی شما”
1 286
Repost from راهنمای مردن با گیاهان دارویی.
از دادن کتابم -که زیر جملاتش خط کشیدهام- به دیگری خجالت میکشم. گویی که زخمهایم را به دیگری داده باشم. انگار که بگویم: ببین این قسمت از زخمهایم خیلی درد میکند.
- تورگوت اویار.
