1 286
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
1 286
« تصمیم گرفتم یه جوری خودم رو از این زندگی، خودم رو خلاص کنم از این زندگی؛ حالا دلیلشم نه به درد شما میخوره نه اینکه من میتونم بگم.
اگر هم بگم متوجه نمیشی.
نه اینکه نفهمی، میفهمی من چمه اما حسش نمیتونی بکنی.
شما میتونی با من همدردی بکنی، میتونی بفهمی من چمه، میتونی زبونی با من همدردی بکنی ولی حسش نمیتونی بکنی.
شما رنج خودت رو داری من رنج خودم رو دارم، من میفهمم شما چته، شما میفهمی من چمه اما حسش نمیتونیم بکنیم.
من میدونم که خودکشی از گناهان کبیرهست، اما این هم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه.
وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت میشی.
این گناه نیست؟
این گناه نیست که اذیت و آزار اطرافیانت رو فراهم کنی؟
*
/ از مزهی یه گیلاس میخوای بگذری؟ نگذر. من میگم رفیقتم نگذر. »
1 286
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد، بگذار خُرده اختلافهایمان باهم باقی بماند، خواهش میکنم.
خواهش میکنم مخواه که یکی شویم، مطلقاً یکی.
مخواه که هرچه را تو دوست داری من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم.
و هرچه من دوست دارم، به همانگونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوهی نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد،
سلیقهیمان یکی و رویامان یکی.
همسفر بودن و هم هدف بودن ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست، و شبیه شدن دلیلِ بر کمال نیست، که دلیل توقف است.
عزیزِ من،
دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هماند و عشق آنهارا به وحدتی عاطفی رسانده است واجب نیست هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفیِ قلّهی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیآید باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
یکی کافیست.
عشق از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است، اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در حضور است، نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیزِ من،
اگر زاویهی دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد، بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث مارا به نقطهی مطلقاً واحدی برساند.
بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
بیا بحث کنیم،
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم، اما سر انجام نخواهیم غلبه کنیم و این غلبه منجر آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا عکس.
/نادر ابراهیمی
نامهی او به همسرش
1 286
برای دفن جسدهای مغزم نیازی به قبر ندارم.
نیازی به کسی نیست که برایم گوش شود، خاک شود، گور شود و به من و جسدهای کپک زدهی ذهنم پناهی بدهد.
اینجا، دقیقا همینجا، میان استخوانهای جمجمۀ من هر روز گورستانی تازه شکافته میشود.
هر فکر، هر حرف نزده، هر گفتگوی نیمهکاره، هر کاش و ای کاش و لعنت به آن لحظه،
همگی اینجا دفن میشوند.
بی غسل، بی نماز میت، بی سنگ قبر.
مُردههایی که گاهی هنوز نفس میکشند و گاه هوس طغیان میکنند.
مُردهها هم انگار دلشان نمیخواهد زیر خاک بمانند.
هی بلند میشوند، دست میکِشند به دیوارههای مغزم، ناخن میکشند روی خاطرات،
خون میاندازند زیر پلکهایم،
و من باید نقش زندهای را بازی کنم، در حالی که مغزم پر از صدای فریادهای آنهاست.
اینجا سکوت نیست.
اینجا یک میدان جنگ است، یک شورش دستهجمعی.
هر فکر، یک سربازِ سرکش.
هر خاطره، یک فرماندهی مستِ وطن فروش که نمیداند عقبنشینی یعنی چه.
و من همانند مردم کشوری که نمیدانند بجنگند برای خانه یا بگریزند برای حفظ جان.
آدمها فکر میکنند من آرامم.
نمیدانند هر سکوت من، صدای جنازههاییست که قبری برای ماندن ندارند.
همین کلمات لعنتی که بر روی کاغذ میآورم،
همینها قبرند. همینها سنگاند. همینها آغوشی برای جنازههاییست که بر روی دستم مانده است؛ هرچند سرد، بد دل و کثافت، اما پناهند.
اینها همگی بوی تاسیان میدهند.
من تاسیانم،
زندهای سنگین از جنس اندوه.
1 286
میدونی مشکل ما چیه؟ مشکل ما اینه که هیچوقت نمیخوایم واقعاً همو بشناسیم. فقط به اندازهای با هم خوبیم که دردسر درست نکنیم. تا وقتی همهچی خوبه، همه لبخند میزنن؛ اما همین که یه چیزی میلرزه، همین که یه حقیقت کوچیک میافته وسط، همه شروع میکنن به انکار، به فرار.
انگار از اول هم دنبال فرصتی هستیم برای رفتن؛ برای ریختن بار مسئولیت روی دوش دیگران.
ما از سکوت آدمها میترسیم؛ فکر میکنیم اگه یکی حرف نزنه، یعنی یه چیزی رو پنهون میکنه. ولی خودمون چی؟ مگه ما همهچی رو میگیم؟ مگه خودمون چیزی رو پنهون نمیکنیم؟
اِلی هیچچیز نگفت، و همین سکوتش از همهمون واقعیتر بود؛ چون ما فقط بلدیم نقش بازی کنیم، بلدیم سوزن رو دستمون بگیریم و بشینیم و بدوزیم. ولی حقیقت چی؟ با اون کاری نداریم؛ چون تلخه، چون درد داره، چون باید بپذیریم که شاید خودمون هم بیتقصیر نیستیم.
توی این چند سال، اون جملهی لعنتی هی توی ذهنم تکرار میشه: «یه پایان تلخ، بهتر از یه تلخیِ بیپایانه.»
و من هنوز توی اون باتلاق تلخیام که هرگز تموم نشده.
1 286
Repost from کانال 🍏 انتقال یافت
+3
بچهها این میلیه
ده ماهشه، پسره، کاملا سالمه و هیچ مشکلی نداره.
همه ی واکسناشو زده
خیلی اجتماعی و پر انرژی و مهربون
فوق العاده نیاز به توجه داره همیشه
بخاطر یه سری شرایطی که توی خونه پیش اومده مجبورن واگذارش کنن و خیلی فوریه! اگر نتونن براش صاحب پیدا کنن مجبور میشن رهاش کنن.
-واگذاری تنها به سرپرست واجد شرایط-
@sss_ghss
در صورت تمایل به سرپرستی این آیدی پیام بدید
-فقط تهران-
