1 286
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
1 286
بلخره بعضی آدمها توی زندگی هستن که ادامه ارتباط باهاشون بیشتر از روی ضرورت و شرایطه، نه تمایل شخصی. گاهی هم مجبوری به واسطهی دیدن هر روزشون، ببینیشون و تعامل داشته باشی
این ارتباطها رو فقط تا جایی حفظ میکنم که لازمه، نه بیشتر
1 286
دوست دارم محتوای اینجا دلی باشه نه صرفاً یکسری عکس گذرا
اینجا هم برام مثل یه دفترچه یادداشته، خاطرات و احساسات و تجربههام رو ثبت میکنم به خاطر همین طبیعیه بعضی وقتها کمتر بیام و یا فاصله بگیرم
1 286
از جان عزیزترم، در شهریام که با تو برایم غریب نیست اما دیشب را بی تو در غربت گذراندهام.
سهم من از عشق، گوشهی سرد و تاریکی از این دنیاست که با یاد تو گرم و روشن مانده است.
کاری کن که باور کنم انتظار، خودِ عشق است. آشکارا نهان کنم تا چند، دوست میدارمت به بانگ بلند.
/من از مردم همین شهرم. همهی آدمهای این شهر رو هم دوست دارم، چون تقریباً هیچکدومشون رو نمیشناسم. من با اینها غریبهام. با مجسمهی آدمها؛ با آدمهایِ مجسمه.
اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد، آدمها از دور دوستداشتنیترن. شاید میترسم. شاید خیالاتیام و میترسم با پیدا کردن دوست مجبور میشم از خیالبافی دست بردارم. امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزهایی فکر کنن که دوست دارند.
یکی از معدود چیزهایی که حس خیالبافی من رو ارضا میکنه، کتابه؛
و جایی که کتاب باشه آدمی هم هست که چند دقیقه تحملش کنم و، تحملم کنه.
*
تو فکر نمیکنی آدمها واسهی مخفی کردن احساسشون دلیلی دارن؟
امّا دلیلشون از هم دورشون میکنه. چه دلیلی از عشق مهمتر؟
1 286
من تئاتر را مکانی برای حقیقت میدانم.
درست است که معمولا میگویند تئاتر
جایگاه توهم است.
باور نکنید!
این جامعه است که بیش از همه در میان توهمات زندگی میکند،
و بدون شک بازیگران متظاهر کمتری روی صحنه خواهید یافت تا در سطحِ شهر.
* آلبرکامو
/امشب به صرفِ بورش و خون
