『𝓓𝓲𝓵𝓪 』
Open in Telegram
⚪️ 𝑷𝒐𝒔𝒔𝒐 𝒆𝒔𝒔𝒆𝒓𝒆 𝒊𝒍 𝒕𝒖𝒐 𝒕𝒆𝒔𝒐𝒓𝒐 𝒑𝒊𝒖 𝒎𝒐𝒓𝒕𝒂𝒍𝒆 ⊱ ═════════ آرزو از تو بوسیدنش با من🕯🪶: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6459307203
Show moreIran231 767The category is not specified
189
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-6230 days
Posts Archive
189
من بهای مانیا شدنم جنون بود
بهای اعتمادم خیانت
بهای دوستی هام حراج کردن خودم
بهای عاشقیم مرگ
بهای زندگیم تنها شدن
بهای بزرگ شدنمم مرگ بچگیم
بهای نفس کشیدنم ترسیدن
و بهای..
189
هر چیزی بهایی داره هرچیزی تو این دنیا بها داره
دنیا دنیای دادن و گرفتنه
فقط باید حواستون باشه چیزی که میگیرین ارزششو داشته باشه
189
هیچوقت هیشکی نمیاد اینو یادتون باشه
اگه یه بچهای بمیره
هیچوقت دیگه نمیتونین زندهش کنین به هر قیمتی که شده
189
خیلی از خودم اون سوالهارو پرسیدم
اینکه اگه آخر دنیا باشه.. توان اینکه منو دوباره بچه کنی و مثل بچه دوستم داشته باشی رو داری؟
دلت میخواست کنارم باشی؟
میتونستی از آغوش تاریک مرگ بکشی بیرون؟
189
و دقیقا همون لحظهای که دیگه میگی بس...نمیتونم ادامه بدم و میخوای نقطه بذاری ته تمام زندگیت
میاد یه ویرگول کوچولو روی نقطهت میذاره و تو محکوم میشی به ادامه دادن با تویی که مرده..
وادارت میکنه نفس بکشی درحالی که داری خفه میشی
وادارت میکنه بخندی درحالی که با هر خنده زخم لبت وا میشه
وادارت میکنه بتپی درحالی که یه خالیِ بزرگ جاشو گرفته
وادارت میکنه "باشی" درحالی که مردی
تو محکوم میشی به زندگی
189
زندگی انقدر مزخرفه که دقیقا لحظهای که میگی نمیخوام بمیرم و داری برای زندگیت تلاش میکنی و تازه یه دلیل برای ادامه دادن پیدا کردی و برای تک تک نفسهات میجنگی
کلی پلن ریختی
کلی هدف داری
کلی رویا برای فردات چیدی
موج های مرگ میان و توی قلبت جای موج ضربانت رو میگیرن و سیاهی کل چشمهات رو میگیره و با هر ضربهش تو یه تیکه از قلبت رو از دست میدی..
189
If you knew it was the end of the world Could you love me like a child? Could you hold me in the dark? Would you like to stay a while? When I met you, I said I would never die..
189
Over and over I keep going over the world we knew Once when you walked beside me That inconceivable, that unbelievable world we knew When we two were in love; Days when you used to love me But the dream was too much for you to hold..
189
آروم نگاهش رو روی نوشتههای حک شدهی تخته سنگ گذروند و به دستهای خالی از رُزش نگاه کرد و آروم گوشهی تختِ ابدی آرام گرفتهش نشست و نگاهش رو ازش گرفت.
-یادت میاد روزی رو که زنگ درش رو زدی و قلبت رو صدا زدی و آروم از لای در گفت قلبت اینجا نیست؟ تاریکی اطرافش رو گرفته بود و تو گفتی اشکالی نداره تا وقتی جوابم رو بده پشت در میشینم و صداش میزنم؛
یک روز و نصفی پشت در نشستی و هر دقیقه صداش زدی بدون اینکه جوابی بشنوی و در نهایت بعد از آخرین صدا زدن آروم در باز شد و کلمهی باورنکردنی "جانم" رو شنیدی..
بغض جلوی دم بعدیش رو گرفت و برای ثانیهای سرش رو پایین انداخت تا رد اشکش زیر موهایِ بلندش پناه بگیره.
-من..1825 روزه هر دقیقه صداش میزنم، بدون اینکه جوابی بشنوم بدون اینکه انتظار جوابی داشته باشم، بدون اینکه اهمیت بدم چشمهایِ نابینا نمیشنوه؛
من پشت در نشستم و صدا میزنم، بی اهمیت به اینکه کسی اونور در منتظر من نیست
با از دست دادن کنترل ریزش اشکهاش درون خودش مچاله شد و از ته دل زخمهاش رو به تن سرد سنگی تخت هدیه داد.
-تویی که انقدر آروم خوابیدی و خیالت راحته که همهی اینا یه خوابه و بیدار میشی، این منم که دارم کابوست رو زندگی میکنم؛
این منِ نفرین شده هستم که محکوم به زندگی بعد رویام
بیدار شو، بیدار شو و بهم بگو فقط یه توهم شیرین برای زنده موندن نبود..
