ڪلیساݷ جزیݛه ۱۹٤٦
Open in Telegram
299
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from 𝖲𝗈𝗅𝖺𝗋𝗂𝗌.
𝖳𝖺𝗉 𝗍𝗈 𝗋𝖾𝖺𝖽.
_عجیب نیست که ما همیشه شبها همدیگه رو میبینیم، یونهو. +اینبار، دیگه خبری از حرف زدن نیست. میخوام همینجا تمومش کنم، مینگی.
Repost from ≀ ֪ 𝗌𝗉𝖺𝖼︎𝖾𝗌 ᷒ ᷭ
“ شـکوفھ گیݪاـس
به تو لبخند میزنند و تو نگاهشان میکنی... از تو حالت را می پرسند و تو مي گویی خوب هستي... اما خوب هستی؟ نمیدانی،شاید هستی... شاید هم... به هر حال لبخند میزنی به آنها و آنها فکر مي کنند تو را مي شناسند... اما تو را مي شناسند؟ جواب این سوال را خوب ميداني. انها تو را نمی شناسند. حتي خودت هم نمیشناسی... تو كه هستي؟ يك موجود عجيب كه يك هیولا در جسمت پنهان شده.... يك هيولاي خسته ،يك هيولاي خسته عصباني ،يك هيولاي خسته ي عصباني افسرده! و هيولاي درونت را خواب میکنی تا فرشته شوي برایشان، تا فکر کنند هستی... تو که هستي؛ اما "تو" نيستي... لبخند مي زني و به خنجر زبانشان مي خندي... مهم نیست! شاید. آنها که نمي دانند تو حتي خودت را گم کرده اي و هر شب دور ميزني در مغزت و هر بار... هربار هيولاي خسته ي عصباني نزديك تر میشود به تو. و هرشب او را بغل مي کني و کنارت میخوابانیش و برایش قصه می گویی و هرشب هیولا بیشتر در تو غرق میشود... سیاه ترت میکند... شاید تصمیم گرفته است این انسان كوچك را کامل ببلعد و خودش تمام آنرا صاحب شود.... اما اگرچه هیولا، خسته عصبانی افسرده و شاید خطرناک است ؛ تو او را دوست داري... او را هر شب از جسمت بیرون ميکني کنار خودت می خواباني و برایش شعر مي خواني... شايد چون که برایت مهم نیست اگر او هم خسته، عصبانی، افسرده و حتماً خطرناك است.... برايت مهم نیست اگر لبخند نمي زند؛ اگر گاهي جيغ ميکشي و گريه ميکني.. هر کاري کني باز هم هیولا کنار تو دراز میکشد و متنظر ادامه ي قصه ات می شود و وقتی قصه تمام شود به درونت می خزد و بقیه روز آنجا می نشیند و از پشت شيشه ي چشم هایت دنیا را نگاه می کند. بقيه ي انسانهاي كوچك را مي بيند که هرکدام هيولايي دارند در درونشان. اما انها هیولایشان را زنجیر کرده اند؛ به پاهایش قفل زده اند و آنها را در عمیق ترین سیاهچال مغزشان زندانی کردهاند و شبها آنها را كتك مي زنند و شکنجه مي کنند... آنها دوست دارند همیشه باشند وهمیشه ..بخندند. تقصیر خودشان نیست وقتي هستي خوش می گذرد... آنها فکر مي کنند تو هم مثل هیولا خسته، عصباني، افسرده و خطرناکي اما بازهم به تو لبخند میزنند و حالت را می پرسند و هربار... تو هیولاهای درونشان را میبینی که مثل هیولای تو نیستند آن هیولاها پر از کینه وحشی و درگیرند؛ توطئه میکنند و همه چیز را به مسخره میگیرند. تو از آنها نمي ترسي اما از هیولایشان چرا... که با اینکه به دستهایشان زنجیر زده اند و پاهایش را قفل کرده اند بازهم از سیاهچال بیرون می خزند و تصاحبشان میکند. حتي هيولاي خسته و عصباني تو هم از آنها مي ترسد! و تو هر با که از آنها دور مي شوي به تاريکي پناه مي بري و در آغوش شب مي نشيني و هیولایت را صدا میکنی... هیولای خودت... باهم گریه میکنید شاید هم حوصله تان سر برود و کمی درد و دل کنيد. شاید خسته ،عصباني، افسرده و شاید هم خطرناك باشد اما تو باز هم او را بغل کني و دردهایت را برایش میگويي و گريه مي كني و بعد اشك هايت را باران مي کنی و فریادهایت را رعد... و هیولا مي نشيند کنار تو و تو را نگاه میکند و تو ميداني که او تنها موجودیست که تو را میفهمد و صبح که بیاید در تو مي خزد و در رگهایت بازی میکند... شاید هیولاها آنقدرها هم ترسناك نباشند...
