en
Feedback
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪ‌لیساݷ جزیݛه ۱۹٤٦ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪ‌لیساݷ جزیݛه ۱۹٤٦ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Open in Telegram

ڱفتمان با خانہ‌اۍ پشت ڪلیݽاۍ جزیࢪه ‌ ‌

Show more
Iran208 751The category is not specified
299
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
        #Winter Bt's Aurora             ❨ 190 ❩        ★      #Aespa

        #Yujin Bt's Aurora             ❨ 189 ❩        ★      #ive

        #Sunghoon Nx's Aurora             ❨ 188 ❩        ★      #Enhypen

امکانش هست لطف کنید و این دو پست ( 1 + 2 )‌ و این پیام رو فور کنید ویو بگیرن؟!
دو پست علامت بزنید فور کنم

حـکم باید اجـرا می‌شد و چشمان کـوک روی تهیـونگ قفل شده بود. داشت برای آخـرین بار به چشمـانش نگاه می‌کرد؛ چشمـانی که برای اولی
+1
حـکم باید اجـرا می‌شد و چشمان کـوک روی تهیـونگ قفل شده بود. داشت برای آخـرین بار به چشمـانش نگاه می‌کرد؛ چشمـانی که برای اولیـن بار قلبـش را به لرزه‌ درآورده بود.TapTap

‌ ▫️ | فـور کنـید؛
نکـته ی قابـل توجـهِ چنلـتون (خوب/بد) رو ذکـر کنـم.
جویـن بودنـتون چـک میـشه.

کسایی که این‌جارو چک می‌کنید و موردعلاقتونه ممنون می‌شم این پیام رو فور بزنید.
پاکسازی نیست، صرفاً می‌خوام ببینم این‌جارو کسی دوست داره یا نه.

از داشتن توجه و محبتتان سپاسگزارم. شادمان هم. دیدگاهتان عزیز و ارزشمند است. سلامت باشید.

あの夏へ_千と千尋の神隠し__2o1DfFXOOLw_140.mp38.75 MB

دریا، میبینی مرا؟ باز شکسته‌ام و در پی آزادی، آزادیِ زیستنم را ز دستم ربودند.
میبینی چگونه بال و پر شکسته و در اوان آبیِ وجود، با خون خویش طرح زده به دیدارت امده ام؟ افسوس که این حجم واهیِ معنای شده در هنر کمی دور تر از مرز های متروک اگاهی‌اش بیاد آورد خوی گرفته به بازی با کلمات، در میانگاهِ بازی زندگانی‌اش. همان هنگامه‌ای که با خونش نوشتند آیین و منطقِ ناگریز مرتبهٔ بعد را. دریا، میبینی که چگونه بازگشتم به تو، در نهایت این داستانِ زاده از رنج تجربهٔ دورهنگامِ یک شوق، برای تجربه شادمانی؟ حال مرا میبخشی بابت بازپس دادن جسمی که در ابتدا به دستان سرد من سپردی، از خاطر تجربه سرمستانه نوشتن بر جدارت؟ دریا، در انتهای این داستان، وقتش است بازپس گیری کالبدی را که به دستان من سپرده ای. بیاد میاوری چگونه در میان امواج شکوهمندت سوگند یاد کردم بهر باز نگشتن و حال، این جسم سردِ نالایق برای درد را در میان خیزآبه هایت به تو باز میگردانم. به تو که باید خیزآبه هایت اخرین شمشیر ها باشند بر تن نوازندهٔ من. تو که برخاسته از کرانِ آبی بودی و من، گوهر کوچکت را تا دور دست ها از کرانه هایت دور کردم. دریا؛ تو آن باش که واپسین نفس های مرا میگیری. تو آن باش که باید برفرازد موج کف‌الودش را بر تن بی‌جانِ آبی. دریا، تویی که تنها میدانی برای گریختن از میان آغوش درد، دنبالهٔ دردی بزرگتر پر پرواز گشودم. اما آیا در انتهای داستان من مینویسند که آن درد، پایان کار یک رویا بود؟ دریا، تو میدانی که آفتاب سلاخی کننده‌ات طلوع میکند. میدانی که در پس امواج خروشانت، همچنان تلاشی برای تعلقی در قلب جسم های نابخشودنی جریان دارد. و تو میدانی که فردای این داستان، نه یاد من می‌ماند و نه فردای او.
دریا، تو میدانی؛