en
Feedback
Johnlock Heaven🪽👣

Johnlock Heaven🪽👣

Open in Telegram
290
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-630 days
Attracting Subscribers
September '25
September '25
+4
in 0 channels
August '25
+7
in 0 channels
Get PRO
July '25
+13
in 0 channels
Get PRO
June '25
+9
in 3 channels
Get PRO
May '25
+10
in 1 channels
Get PRO
April '25
+32
in 2 channels
Get PRO
March '25
+17
in 4 channels
Get PRO
February '25
+17
in 3 channels
Get PRO
January '25
+15
in 2 channels
Get PRO
December '24
+22
in 4 channels
Get PRO
November '24
+19
in 1 channels
Get PRO
October '24
+37
in 5 channels
Get PRO
September '24
+221
in 7 channels
Get PRO
August '240
in 8 channels
Get PRO
July '240
in 9 channels
Get PRO
June '24
+59
in 6 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
20 September0
19 September0
18 September0
17 September+1
16 September0
15 September0
14 September0
13 September0
12 September0
11 September0
10 September+1
09 September0
08 September0
07 September+1
06 September0
05 September0
04 September0
03 September+1
02 September0
01 September0
Channel Posts
در حالی که وضعیت خودش تعریفی نداشت و چایی که مینوشید تلخ‌تر از همیشه بنظر میرسید بهترین دوستش، جان رو تماشا میکرد. قلبش به درد اومد؛ چون تا حالا دوستش رو اینجور شکسته ندیده بود. اون سرباز شجاع بالاخره روزی خود واقعیش رو نشون داده بود. وقتی که اشک‌هاش پی در پی از روی گونه هاش به سرعت سرازیر میشد و دستش رو مثل یه حفاظ جلوی صورتش نگهداشته بود؛ حفاظی که مشخص بود نه تنها الان بلکه سال‌هاست پشت ماسک تظاهری نگهداشته بود. شرلوک به آرومی فنجون رو روی میز کناری گذاشت و مصمم بود که جان رو آروم کنه. اول مردد بود اما به آرومی بازوهاش رو دور جان حلقه کرد؛ یکی پشت گردنش و دیگری روی شونه اش. جان، نه تنها کنار نرفت بلکه اشک‌هاش مرتبا سرازیر و لباس شرلوک رو خیس کرد و به شرلوک تکیه داد. همون آدم، حالا خیلی بی دفاع و آسیب پذیر در آغوش شرلوک کوچیک بنظر میرسید. - اشکالی نداره. _ چرا، اشکال داره. - نه... اما این همینه که هست. شرلوک به آرومی با گونه اش موهای جان رو نوازش کرد و چشم‌هاش رو بست. امیدوار بود که به نوعی بتونه دردهای جان رو به درون خودش منتقل کنه؛ چون خودش به درد زیاد عادت داشت. خوب میدونست درحال حاضر کلمات برای توصیف حالش نمیگنجده، اما جان رو محکم نگهداشت. سکوت و تنها سکوت. البته فضا با صدای ملایم هق‌هق‌های جان پر شده بود که هر کدوم مثل تیغی در سینه ی شرلوک فرو میرفت. جان کمی آروم گرفت. شرلوک بدون فکری (که به ندرت این اتفاق میوفتاد) چونه ی جان رو گرفت و بالا آورد تا با اون چشم تو چشم بشه. دستش اشک‌های روی صورت جان رو نوازش کرد. - الان حالت بهتر شد؟ جان سری تکون داد، اما قبل اینکه جوابی بده شرلوک به جلو خم شد و بوسه ای روی پیشونیش قرار داد؛ که همین اتفاق هم باعث غافلگیری خود شرلوک شد. جان چند بار پلک زد و یه قدم به عقب برداشت. دست‌های شرلوک افتاد و به سمت پهلوهاش قرار گرفت. - متاسفم. جان دستش رو برای منفصل کردن عذرخواهی شرلوک تکون داد: فراموشش کن. شرلوک کمی به جلو اومد: اما.. _ بیا.. فقط فراموشش کنیم.. مشکلی نیست. شرلوک سری تکون داد، میدونست که جان تنها بخاطر راحتی خود شرلوک این کلمات رو بیان میکنه؛ هر چند که خوب میدونه که جان هیچ وقت قرار نیست متوجه ی احساسات واقعیش باشه؛ اما وقتی دید که جان دستش رو روی پیشونیش برد و لمس کرد، همین که باعث شد اثری روی جان بذاره، لبخندی زد. همینقدر کافی بود که جان بدونه چقدر برای شرلوک اهمیت داره...

2
وانشات جدیددد دارمممم از یه ناشناسسسس دوبارههه🧸✨!>>> لذت ببرینننننن🦦 #Minidialogue #ناشناس
104
3
🌱:> #setlock+4
🌱:> #setlock
202
4
انقدر اینطوری بهش لبخند نزنننن لعنتییییییییی😭🫵🏻
انقدر اینطوری بهش لبخند نزنننن لعنتییییییییی😭🫵🏻
179
5
نه چیزی نیس فقط بغلم پیاز بود..!🙂❤️‍🩹
نه چیزی نیس فقط بغلم پیاز بود..!🙂❤️‍🩹
248
6
برم رمان بخونم یکم از شرلوک و اینا دور شم. کتاب:
برم رمان بخونم یکم از شرلوک و اینا دور شم. کتاب:
165
7
روز جهانی کاپل رو تبریک میگم به شرلوک و جان با اینکه هیچوقت همدیگه رو گردن نگرفتن
225
8
نه اصلنم دلم تنگ نشده؛)❤️‍🩹.. #setlock
نه اصلنم دلم تنگ نشده؛)❤️‍🩹.. #setlock
275
9
ریکشن جدیدم فعال کردمم(🆒) استفادش کنین قشنگه😭
249
10
sticker.webp
255
11
- یادت میاد از چه زمانی همه چیز شروع شد؟ شرلوک پوزخند ملایمی زد، درحالی که جرعه ای از چایش رو نوشید و بار دیگه به شعله های آتش درون شومینه نگاهی انداخت. + برای من از وقتی بود که با وجود بدی‌هایی که از خودم گفتم باز هم برای اینکه همخونه ی من باشی موافقت کردی. لبخند جان عمیقتر شد و خودش هم جرعه ای از چای نوشید و نگاه شرلوک رو به سمت شومینه دنبال کرد. بعد از مدت کوتاهی، شرلوک پرسید: مال تو چطور؟ جان گلوش رو صاف کرد، بعد گفت: خب.. فکر کنم همون اولش. حتی وقتی که من تورو نمیشناختم ولی تو با یک نگاه ساده همه چیز رو راجب به من فهمیدی، و لعنت به اون چشمک آخری که به من زده بودی. هر دو خندیدن. سکوت بینشون به وجود اومده بود؛ اما سکوتی از روی آرامش. هر دو نفر از لحظه لذت بردن، گرمای آتش که آمیخته ای از گرمای چای که فضا رو به شکل دلچسبی زیبا کرده بود. بعد از مدتی، شرلوک گفت: خیلی جالبه که الان به این مرحله رسیدیم.. - و من هیچ چیزی رو راجب به این موضوع عوض نمیکنم، شرلوک. با تو من خود واقعیم رو فهمیدم. سعی کردم خودم رو دوست داشته باشم همونطور که تو دوستم داری. + پس از دوست داشتن من انقدر مطمئنی؟ - این چشم‌ها هستن، هیچ وقت دروغ نمیگن. جان با یه لبخند سرش رو به سمت شرلوک چرخوند. شرلوک هم لبخند خودش با جان رو به رو شد؛ اما نمیدونست که به شکلی در برابر چشم‌های جان زیبا بود: پشت سر شرلوک نمایی از بارش برف که پشت پنجره مشخص بود و حالتی که سایه ی شعله‌های آتش روی چهره ی شرلوک میرقصیدن؛ که همین باعث میشد جان از قبل هم بیشتر احساس گرما بکنه. شرلوک، با لحنی کنجکاوانه پرسید: پس، حالا چشم‌های من چی میگن؟ جان با لبخندی بازیگوشانه، با رُک گویی گفت: دارن برای گفتن جمله ی 'دوستت دارم' میمیرن. شرلوک بار دیگه پوزخندی زد و درحالی که پشت فنجون چایش سرخی گونه‌هاش رو پنهون میکرد نگاهش رو از جان دزدید و دوباره به شومینه نگاه کرد، بعد گفت: پس چطور از همون اول متوجه نشدی؟ - چون دائما درحال انکار کردن احساسات خودم بودم، شرلوک. ما خیلی چیزها رو با هم سپری کردیم. هرگز فکر نمیکردم که من هم بتونم احساساتی داشتم باشم که با مال تو یکسان باشه. + حالا که میدونی، جان. جان خندید، دستش رو به جلو آورد و فنجون رو از جلوی صورت شرلوک گرفت و روی نزدیک ترین میز ممکن در کنار فنجون خودش قرار داد و دست‌های شرلوک رو در دست‌های خودش گرفت. - پس حالا لازم نیست از من پنهونش کنی. شرلوک، هنوز حرارت روی گونه هاش حس میکرد، با گوشه ی چشم به جان نگاهی کرد اما سریعا به شعله‌های آتش نگاه کرد. گرمی دست‌های جان رو روی دست‌های خودش حس میکرد؛ و حتی سنگینی نگاه اش رو. جان با ملایمت ادامه داد: من به تو اعتراف کردم. حالا نوبت توست. چرا از اول متوجه نشدی؟ شرلوک نفس عمیقی کشید و بالاخره به چشم‌های جان نگاه کرد. جان میتونست احساسات مختلفی رو پشت اون چشم‌های آبی رنگ ببینه؛ اما صبورانه منتظر موند. + من ترسیدم، جان. ترسیدم برای همیشه از دستت بدم و دیگه نتونم حتی به عنوان دوست تو رو کنار خودم داشته باشم. - موافقم. این منطقی بود. بعد به آرومی دست‌های شرلوک رو قبل رها کردن فشار داد و روی مبل راحتیش تکیه داد. شرلوک اون سردی روی پوست دست‌هاش رو بعد از رها شدن احساس کرد؛ اما سعی داشت این حس رو مخفی نگه‌داره. جان با لبخندی گفت: اما حالا میبینی. همه چیز عوض شد. از یک همخونه ای ساده به همکار، دوست و حالا یک خانواده تبدیل شدیم. پس نیازی نیست از ابرازشون احساس ترس بکنی. + میدونم. اما حتی تصورش برای من سنگین بود. چندین بار از دستت دادم و هر بار سخت بود. - دیگه تا آخرش پیشت هستم. قرار نیست ترکت کنم. جان لبخندی زد. شرلوک، حالا حس کرد که ضربان قلبش به حالت طبیعی برگشت با حرکت سر از جان تشکر کرد و بار دیگه به شومینه نگاه انداخت و غرق تفکراتش شد؛ و فارغ از اینکه جان همچنان محو تماشای اون بود که از همون فاصله مشغول ستایش زیبایی‌های شرلوک شده بود...
238
12
یه خانومی لطف کردهههه وانشات نوشتههه~ میذارممم لذت ببرینننن😭🥹🎀!!! #ناشناس #Minidialogu
155
13
این واقعاااااا قلبمو به درد میاره؛))))))😭❤️‍🩹
این واقعاااااا قلبمو به درد میاره؛))))))😭❤️‍🩹
268
14
"just one step to the end of every thing" این خیلی دردناک بود...شرلوک روی تخت بیمارستان....جان افسرده...ولییی قشنگ میشهه!! پیشنهاد میشههه🥹💋
253
15
اینو حتما بخونیددددددددددد😭یعنیااا چشام از قشنگیش قلبی شده بوددددددد😭♡.... ماجرا از بعد مرگ مریه و اتفاقاتی که خودتون بهتر میدونین که بین جان و شرلوک میفته...🫀 "always the two of us"
277
16
یه فیکشن فارسی ناز خوندممم: "5 days at 4 a.m" اضافه شدد✅
80
17
😂🎀
😂🎀
389
18
و اخرین حرفای جان برای شرلوک بود...؛))))
و اخرین حرفای جان برای شرلوک بود...؛))))
314
19
خدایا پارممم😭😂!
خدایا پارممم😭😂!
285
20
خوشم اومد🦦🤙🏻
خوشم اومد🦦🤙🏻
246