V̸incere .
Open in Telegram
1 145
Subscribers
No data24 hours
-417 days
-78030 days
Posts Archive
sticker.webp0.00 KB
Repost from 𝖼𝗂𝖾𝗅 𝗀𝗋𝗂𝗌
من همیشه از رفتن آدمای زندگیم میترسیدم و هیچکدومشون بهم از اینکه پیشم هستن اطمینان نمیدادن.
هرگز از اینکه یه نفر پیشم هست و قرار نیست ترکم کنه مطمئن نبودم؛فقط اضطراب بود. داشتیم با هم قدم میزدیم و میخندیدیم و من به این فکر میکردم که"قراره دلم برای این لحظه تنگ بشه" و اون لبخند از روی لبام پر میکشید . بعد از اینکه بار ها ترک شدم،دیگه به بود و نبود ادما اهمیتی ندادم و جلوی اینکه به کسی وابسته بشم رو گرفتم.شده بودم یه سد محکم برای قلبم و به کسی اجازه ی ورود نمیدادم؛حتی برای ثانیه ای . همه چیز خوب پیش میرفت .آسیب نمیدیدم چون اعتمادی نمیکردم،چون دیگه ترس و استرس از دست دادن رو نداشتم ! اما درست زمانی که داشت عالی سپری میشد،یه لبخند دیدم و اون سد شکست. نفهمیدم کی ولی یواش یواش فکر کردن به اون لبخند شده بود آرامش برام،قلب منم با اون پسر میخندید. تاریکی وجودم حالا روزنه نوری رو داشت که روشنش میکرد؛اون روشنایی رنگ تیره و تارم رو داشت به رنگ سفید در میاورد تا منم مثل خودش روشن بشم ! نعناع این بار برعکس همه ی کسایی که تا بحال وجود داشتن،بهم گفت که پیشم میمونه و قرار نیست دستم رو رها کنه وسط طوفان زندگیم. بهم گفت میتونم سرم رو روی شونه هاش بذارم،خاطره بسازم و در لحظه شاد باشم؛بدون ترس،نگرانی و دلتنگی برای لحظه ای که هنوز تموم نشده. نعناع من رو عوض کرد و قلبم رو عاشق خودش کرد . و من قسم خوردم که بشم تکیه گاه برای روشناییم؛ بشم کسی که پسرش رو تو آغوش میگیره تا روح پر از زخمش رو پانسمان کنه.نـعـنـاع؛
sticker.webp0.00 KB
sticker.webp0.00 KB
sticker.webp0.00 KB
قلمت جذابه ، شاهکاره .
Repost from ㅤ𝂅𝛭𝑜𝑛︪︩𝛅𝑡𝑒𝑟
هربـار اجـازه دادے ڪه چندیـن تیڪه و خـورد بشے و بعـد چشمـام رو بـه سیـل نشوندے . هربـار دستـت رو روے دهنـت گذاشتے و بیےصـدا ، بـلندتـرین فـریادت رو کشیدے و نفـسهاے مـن رو به شمـاره انداختے . هـربار زیرِ فشارِ غـم ، ڪمر خم ڪردی و تو سڪوت بـه خودِ زخمیات ، زخمِ تازه زدے و هِقهِق هاے مـن رو بلـندتر کردے . هـربار بـا ڪوچیکترین نوتِ موسـیقیاے ڪه بـه هوایِ موندن تو خمارے برات نواخت ، خندیدے و پشـتِ ویترینِش بـراش رقصیدے و یـادت رفت ڪه غرقِ خونِ خودتـی . هـربار بـا هر ضـربهای ڪه بـه مرگ نزدیڪترت ڪرد ، بیشتر ساڪت شدے و رویِ وجـودت سوختـگی هایِ زیادے از دردے ڪه بهت هدیه داد ، گذاشـتی و الـان جسمِ بیجونِت بـه منِ بیپـناه ، پـناه آورده. مـا باختیـم ، قلـبِ مغمومِ مـن . و مـن نمیدونـم بـرایِ مرگِ تـو اشـک بریزم یـا با بـارونِ غـم بـه رویِ مزارِ روحِ مردهام ، نستـرن بـذارم و بعـد خـودم رو به آغـوشِ تاریکـی پـرت کنـم .
sticker.webp0.00 KB
