526
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي
روي سرت که نميفهمي دیگه بارون نمیاد .
من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به
اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود
گرهها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودمرو
نخکش و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه،
اون مثل یه خیاط تمام گِرههارو باحوصله باز کرد.
غم آدمی رو میشه هرجایی پیدا کرد،گوشهی پنجره،
یا کنار بخاری. شاید کنار کسی که لباس آبی میپوشه
و حرف نمیزنه و بچهای که دیگه بازی نمیکنه.
در مردمک چشمش خورشید میدرخشید و بهجای عنبیه در چشمانش حلقههای زحل میچرخیدند
چشمهایش را که بازکرد خورشید کوچک روشن شد
و مردمکها مانند زحل تاریکی بهدورش چرخیدند .
من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به
اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود
گرهها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودمرو
نخکش و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه،
اون مثل یه خیاط تمام گِرههارو باحوصله باز کرد.
