en
Feedback
  𝗍𝗂𝗇𝗒 𝖽𝖾𝖾𝗋

  𝗍𝗂𝗇𝗒 𝖽𝖾𝖾𝗋

Open in Telegram

ㅤ ‌ ⎯ ‌ ۪ 𝅄 ꩜ 🤍 𝗐𝖺𝗇𝗇𝖺 𝗍𝖾𝖺?     ‌︲‎ ‌‌t.me/ulapio    

Show more
526
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
نگاهش می‌کنم که مثل همیشه داره غر می‌زنه از اینکه مشقاش زیاده. نوشتنِ چندخط چطوری می‌تونه سخت باشه؟یه نفس عمیق می‌کشم. مغزم می‌گه پرنیا ”دردای کسی رو کوچیک نشمار.” اون فقط هفت سالشه و براش سخته..فقط هفت سالشه و براش سخته..کلافه می‌شم‌! "فقط جمله رو کامل کن!". ولی انگار راهنماییم اصلا حالشو بهتر نمی‌کنه. الان بهم خیره شده و کاملا داره جیغ می‌کشه انگار اینسری داره سر من جیغ می‌کشه نه مامان. دیالوگ همیشگیمون رو میگه ”من بچه نیستم‌”. عصبی می‌شم "بچه‌ای نوشتن مشقای تو فقط برای یه بچه سخته". و انگار نباید اینو می‌گفتم. نباید به یه بچه‌ی هفت ساله اینو می‌گفتم‌ و اونم نباید جمله‌ی بعدی‌شو می‌گفت. "تو فکر می‌کنی من بچه‌م. برای همین می‌گی خط‌های پشت دستت خودکار قرمزه." .. حالا غمو توی چشم هاش میبینم،الان رازم رو میدونه .. میدونه من خوده آیندشم اما نمیفهمه آینده دورتری هم هست، نمیفهمه حالمون خوب میشه و رد زخما روی دستمون نمیمونه. قبل اینکه بتونم چیزی بگم میره. میدونم اگه برق چشماش رو نابود کنه هیچوقت نجات پیدا نمیکنیم اما وقتی برای گفتن ندارم. آلارم گوشی میخوره و من اونجارو ترک میکنم. حالا اون اونجا تنها مونده با یه مشت مشق حل نشده و ستاره های کاغذی قرمز توی ظرف شیشه‌ای.

من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود گره‌ها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودم‌رو نخ‌کش‌ و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه، اون مثل یه خیاط تمام گِره‌هارو باحوصله باز کرد.

  اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد . 

sticker.webp0.68 KB

من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود گره‌ها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودم‌رو نخ‌کش‌ و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه، اون مثل یه خیاط تمام گِره‌هارو باحوصله باز کرد.

  اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد . 

   اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد . 

sticker.webp0.48 KB

ما با خودمان می‌جنگیم و حتی در آن جنگ،نمی‌دانیم چرا _ صادق هدایت.

من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود گره‌ها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودم‌رو نخ‌کش‌ و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه، اون مثل یه خیاط تمام گِره‌هارو باحوصله باز کرد.

   اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد . 

من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود گره‌ها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودم‌رو نخ‌کش‌ و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه، اون مثل یه خیاط تمام گِره‌هارو باحوصله باز کرد.

   اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد . 

من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود گره‌ها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودم‌رو نخ‌کش‌ و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه، اون مثل یه خیاط تمام گِره‌هارو باحوصله باز کرد.

   اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد .    

   اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد .    

من هرجا رسیدم یه نخ از خودم گره زدم به اون لحظه و رفتم. اما هیچکس به من نگفته بود گره‌ها رو باز کنم. این رو وقتی فهمیدم که خودم‌رو نخ‌کش‌ و گره خورده پیدا کردم و اون لحظه، اون مثل یه خیاط تمام گِره‌هارو باحوصله باز کرد.

   اما عزیز من، تو انقدر چتر رو محکم گرفتي روي سرت که نمي‌فهمي دیگه بارون نمیاد .