درباره تنهایی، تهنشینی و موز
Open in Telegram
کودکانگیها و روزمرگیها کانال موسیقیهای مورد علاقه: https://t.me/herspotifyplaylist
Show more214
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
این زن اینقدر بهم حس ننجون میداد. با اون چین و چروکهای عزیزش. آغوشی که بوی آویشن میده و سیاهی دستها از گردوی تازه. دعاها برای به سلامت رسیدن در راه.
وای خدافظی از این آدمای بکر و خالص خیلی احساساتیم میکنه. پلن توی راه برگشت گریه.
من بچه بودم چون در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشودم همیشه کابوس تبهام تصاویر روایتهایی از قیامت بود. یهو آتیش میبارید از آسمون یا هممون میرفتیم تو یه سیاهچاله یا زمین مچاله میشد.
مسیحیا منتظر قیامتن میگن امشب قیامته و من رندوم یاد کتاب«پانزده زندگی اول هری آگوست»، سبک «کورت ونه گات»، وَ سریال «دارک» میافتم. مثلا یهو پایان دنیا. هیجان انگیزه. اینجوری فقط تو نمیمیری همه میمیرن با هم. ایده جالبیه.
بفرما تا اولین باد سرد پاییز بهم خورد سینوزیت سلامی دوباره بهم کرد. شروع شد!
من خیلی دل خوشی از پاییز ندارم
عزیزترین آدمهای زندگیم رو توی صبحهای نمور پاییز از دست دادم.
معمولا هم جز مریضی و پژمردگی و اضطراب چیزی نداشته برام.
من آدم آفتاب و گرمام. آدم بهار. تا پاییز میشه روز شماری میکنم که باز بهار بشه.
پول پیش یه خونه خیلی خفن اینجا معادل یک ماه اجاره توی تهرانه. مجددا هیت به تهران.
مخصوصا با دیدن قیافه خودم دوسال پیش. دیدم که حتی صورتم چقدر وسعتش بیشتر شده. بسته بودم. منقبض.
بزرگتر میشم. وسیعتر. با قلبی گشودهتر. صبری بیشتر. دوست میدارم. فارغ از اندیشهی برگشتن عشق، فارغ از معامله.
سایپا سواری
مناظر کوهستانی بلوط سبز
چشمه از دل کوه و آب یخ
بازی و شیطونی
دخترای ناز قشنگ و صدای بلند خندههاشون
دیدن ماهیها
غذا خوردن کنار هم
برای خودم هم بهترین روز بود، بعد بچهها هی تشکر میکردن از من. بابا جان من باید تشکر کنم.
