Silver wine
Open in Telegram
557
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
557
”به او گفتم اینجا بیش از آنچه باید زیباست. تاریکی، بیآنکه تهدید کند، مرا در خود میپذیرفت، و عمقِ خاموشش وعدهی چیزی را میداد که عمری از من دریغ شده بود: فراموشی. درختان، چون شاهدانی کهنه، بیهیچ قضاوتی ایستاده بودند، و برای نخستین بار، احساس کردم اگر همینجا بمانم، دیگر نیازی نخواهد بود وانمود کنم که هنوز سزاوار ادامه دادنم.
او پرسید: «پس چرا نمیمانی؟» و پرسشش نه از سرِ نادانی، که از سرِ دانستنی بود که جرئت بیانش را نداشت.
پاسخ دادم که ماندن، همیشه سادهترین خیانت است. گفتم که حتی برای کسی چون من، که زندگیاش چیزی جز امتدادِ خطا نبوده، هنوز چیزهایی باقی مانده که ناتماماند. نه از آن رو که ارزش به پایان رسیدن دارند، بلکه از آن رو که بارشان، رها کردن را ناممکن میکند. اعترافهایی که هرگز شنیده نشدند، رنجهایی که هرگز جبران نشدند، و قولهایی که نمیدانم به چه کسی دادهام، اما همچنان، چون زنجیری نادیدنی، مرا از فرو رفتن در این آرامش بازمیدارند.
اعتراف کردم که وسوسهاش را حس میکنم—اینکه در این زیباییِ تاریک حل شوم و باقیِ راه را به دستِ سکوت بسپارم. اما حقیقت این است که برای من، حتی آرامش نیز باید به تأخیر بیفتد. نه از سرِ امید، بلکه از سرِ محکومیت. چه کسی چون من، حق دارد بیآنکه تاوانِ بودنش را به پایان برده باشد، به استراحت پناه ببرد؟
پس از آن، دیگر چیزی نگفت. و من نیز. تنها از آنجا فاصله گرفتم، در حالی که میدانستم آن تاریکیِ عمیق، مهربانتر از هر نوری بود که تا به حال شناختهام. با این حال، به راه خود ادامه دادم. نه برای آنکه مقصدی در انتظارم بود، بلکه از آن رو که هنوز فاصلهای باقی مانده است میانِ من و جایی که دیگر نیازی به ادامه دادن نباشد.“
