The piece of shell
Open in Telegram
168
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1630 days
Posts Archive
حتی نرفتم صورتمو آب بزنم واسه این که تا آب به پوست بخوره خیلی چیزا از بین میره، مثل غم مثل خشم ... مثل اشک
امروز داشتم کتاب امشب به صرف بورش بدون خون، صابر ابرو میخوندم یه جمله دیدم خیلی وصف حالم بود
«فهمیده بودم چیزهایی که آدم دلش میخواست بگوید، اغلب همانهایی بودند که باید درون خودش نگه میداشت.»
هر لحظه ای که سعی می کنم یه کم به زندگی عادیم برسم و کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم، بعدش یه حس عذاب وجدان زیادی میاد سراغم که کلا اون چند دقیقه خوشحالی رو یادم میره.
¿Por qué hice algo así que ahora me estoy reprochando y estoy a punto de llorar?
