en
Feedback
رمان اپی‌نفرین

رمان اپی‌نفرین

Open in Telegram

ʜᴇʟᴘ ᴛʜᴇ ᴡʀɪᴛᴇʀ ᴏꜰ ʏᴏᴜʀ ᴄᴏᴜɴᴛʀʏ. - ⸼𓍢🧺𓈒⊹ֶָ֢ 𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵'𝘴: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5511091334 https://t.me/HarfChatBot?start=e652864140a4

Show more
334
Subscribers
No data24 hours
-157 days
-9030 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '240
in 0 channels
November '24
+4
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+195
in 91 channels
Get PRO
August '24
+613
in 126 channels
Get PRO
July '24
+314
in 2 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 6 channels
Get PRO
April '24
+18
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
26 December0
25 December0
24 December0
23 December0
22 December0
21 December0
20 December0
19 December0
18 December0
17 December0
16 December0
15 December0
14 December0
13 December0
12 December0
11 December0
10 December0
09 December0
08 December0
07 December0
06 December0
05 December0
04 December0
03 December0
02 December0
01 December0
Channel Posts
بچه ها خوشحال میشم واقعا از این طریق با فور کردن این پیام واسه دوستاتون یا کانالی چیزی اگر دارید کمکم کنید✨

2
خب سر این موضوع ما هنوز به یک نفر نیاز داریم تا تیممون تکمیل شه و خب سر این نفر اخر یکم سخت میگیرم
50
3
با خشم بهش نزدیک شدم با هر قدم من اون چند قدم عقب میره وقتی به دیوار میخوره مجبور به ایست میشه و من بین خودمو و دیوار حبسش میکنم... _برای امشب و با من بودن باید آماده باشی پس چرا فرار میکنی؟! لکنت داره میگه... _نمیتونم آقا نمیتونم... عصبی بهش چشم میدوزم:یعنی چی نمیتونی مگه نگفتم شب خودتو آماده کن... همینطور که سرش پایین مینداخت لب میزنه: من پسرم... https://t.me/+UfwpYvHDkkEzNDFk
6
4
رمان عاشقانه و ممنوعه پسری که عاشق میشه اما پسر رئیسشون...💦🫦 اون فکر میکرد من دخترم اما وقتی توی اتاق تنها گیرم آورد...🔥🔞 https://t.me/+UfwpYvHDkkEzNDFk
11
5
از رمانایی که قند توی دلت آب میشه.! ❌🔥 مشتش را روی میز می کوبد ،بند دلم پاره می شود .نگاه تیز و برنده اش را در نگاهم سنجاق می زند .ناگهان با شتاب به سمتم حمله ور می شود . محکم به دیوار می کوبدم . -آخ با فک سخت شده در صورتم می غرد : -کجا می خواستی بری؟ دریده نگاهش می کنم: -هرجا ،غیر از اینجا ،غیر از جایی که تو هستی؟ دستش زیر موهایم قفل می شود و باز به دیوار می کوبدم. -سرت به تنت زیادی کرده،حواست هست داری از محدوده ی من خارج می شی چشمان پر خونش را به نگاهم میخ می زند و لرز می کنم از نگاهش . لبش را به گوشم نزدیک می کند ،گرمای وجودش گوشم را قلقلک می دهد و دل بیچاره ام را به بازی می گیرد .لب می زند : -چیزی که مال منه ،یا مال من می مونه ،یا از بین می برمش. باز صورتش روبه روی صورتم بدون فاصله قرار می گیرد . -زنده ات نمی زارم اگه بخوای یک بار دیگه حرف طلاق بیاری. https://t.me/+n4fy9XLLG9w0YjQ0
5
6
رمان هات و ممنوعه سال با جذاب ترین اثر نویسنده در خدمت شما🔞💦
17
7
جدال دو برادر جذاب و هات...دوپسر خشن و هات که بخاطر یه دختر ریزه میزه به جون هم میفتن و دراخرپسر خوشتیپ و جذاب و تخصمون با اجبار به صیغه ی خودش در میارش و با گرفتن باکرگیش ...😱🙈💯❌🔞 مهبد..طراح خبره ی جواهر، پسر جذاب و هاتی که عاشق دختر لکنتی میشه و اونو از چنگال داداش یاغی و وحشیش در میاره و...💯🔞 https://t.me/+Ljc8qaC9mb9hZDFk
3
8
مهبد یه مرد هات و جذاب❌ صاحب بزرگترین شرکت جواهر سازی مردی یه #قانون داره تو زندگیش از #شر چیزای گیر دار و خراب خلاصه میشه فرقی نداره انسان باشه یا ماشین حالا چی میشه اگه عاشق دختری بشه که تو گفتن یه جمله چهار بار زبونش می گیره. https://t.me/+Ljc8qaC9mb9hZDFk
12
9
💦اوف دختره #لکنت_داری که برخلاف زبونش با اندامش از  #رئیسش دل میبره 💦😈 جوری که تبدیل میشه به #زن_عقدی  بزرگترین #صاحبت شرکت جواهر فروشی واسش دلبری میکنه پسره ام هر شب #باهاشه جوری که #همسایه_ها از صداشون  #معترض میشن که.... https://t.me/+Ljc8qaC9mb9hZDFk
7
10
-با اون پسره‌ی مادر‌به‌خطا تو اتاق تنهایی چه گوهی میخوردی افرا؟؟ - انتظار داری با خواستگارم برم تو اتاق چیکار کنم؟حرف میزدیم خب - خواستگارمو زهرمار!آدم میره تو اتاقش دو ساعت با خواستگار کوفتیش میمونه تو اون خراب شده و هر و کر راه میندازه؟ - خب میخواستیم ببینم نقاط مشترکمون برای تشکیل زندگی مشترک چیه...بعد فهمیدیم که خیلی باهم تفاهم دا- یهویی همچین منفجر شد و کوبیدم تو دیوار که اشهدمو خوندم - الان میدونی داری آتیشم میزنی که انقدر ریلکس از خودتو و اون تفاهم لعنتیت با اون دیوث جلوم میگی و از دیدن جلز و ولزام لذت میبری، نه؟سگ برینه تو زندگی هرکی که بخواد تورو ازم بگیره!دو روز دیگه میام خواستگاریت تا بفهمی تفاهم و زندگی مشترک یعنی چه، منتهی من مثل اون آشغال نیستم بشینم باهات تفاهم پیدا کنم، بجاش ترجیح میدم از تنها بودنمون نهایت استفاده رو کنم و یه جای سالم روی تنت نذارم!⛔ https://t.me/+5xhisrMH8uBhZjdk
7
11
- یعنی تو فقط بخاطر انتقام با من ازدواج کردی آرمین؟! پکی به سیگارش می‌زنه و با پوزخند می‌گه: - نکنه واقعأ فکر کردی عاشق چشم و ابروی کج و کوله‌ت شدم؟! قلبم می‌شکنه از حرفش و با حرف بعدیش، کل وجودم می‌شکنه! - امشب پرواز دارم، نمی‌گم کجا دارم می‌رم که دم‌پرم نشی. فقط‌هم می‌تونی توی خوابت رنگ طلاق‌و ببینی!💔❌ https://t.me/+5xhisrMH8uBhZjdk
15
12
- باید این بچه رو بندازی افرا❗️ https://t.me/+5xhisrMH8uBhZjdk با بغض می‌گم: - اما آرمین! با خشم می‌غره: - اما و اگر نداره! اشک می‌ریزم و می‌گم: - من دلم نمی‌خواد بچه‌م‌و بکشم. پوزخندی می‌زنه و می‌گه: - ولی تو می‌دونی که مجبوری می‌دونی که من متأهلم و نمی‌تونم این توله رو گردن بگیرم. با خشم چونه‌م رو توی دستش می‌گیره و توی صورتم می‌غره: - پس دختره خوبی باش و این توله رو بنداز! چونه‌م رو رها می‌کنه و درحالی که گونه‌م رو نوازش می‌کنه با لحن ترسناکی ادامه می‌ده: - تو که دلت نمی‌خواد به روش خودم این برات بندازمش، هوم؟!🔥 https://t.me/+5xhisrMH8uBhZjdk
7
13
مرد گرگینه‌ای که توی دوران راتشه، غده‌های رایحه‌اش ورم کرده و گردنش کبود شده... لیتلش فکر میکنه داره بهش خیانت میکنه اما...🫠❤️‍🩹 لجوجانه پاهای کوچولوش رو به زمین کوبید و جیغ کشید:"باور نمیکنم،نمیکنم،نمیکنممم!" چنگی بین موهام زدم و بی‌توجه به درد کمرم که داشت پاره‌ام میکرد،زانو زدم جلوی پاهاش و دستاش رو گرفتم:"آخه بچه جون...چطور باید بهت توضیح بدم که اینا غده های رایحه‌ام هستن که باد کردن و کبود شدن؟" گریه‌اش رو به زحمت بند آورد و دست‌های ریزه میزه اش رو سمت گردنم دراز کرد:"کو؟...ببینم؟" سر کج کردم و برای اولین بار،اجازه دادم فرومون‌های قوی‌ام جلوی یه انسان آزاد بشه... لحظه‌ای بعد،هوا پر شد از بوی خنک بارون،کوکی،شیر و شکلات... https://t.me/+LvrEyn3W79piYTE0 گرگینه‌ای که رایحه‌اش انقدر خوبه که لیتل گرلش تا گردنش رو بو نکشه شب‌ها خوابش نمیبره🤤✨️🧸
1
14
مرد گرگینه‌ای که توی دوران راتشه، غده‌های رایحه‌اش ورم کرده و گردنش کبود شده... لیتلش فکر میکنه داره بهش خیانت میکنه اما...🫠❤️‍🩹 لجوجانه پاهای کوچولوش رو به زمین کوبید و جیغ کشید:"باور نمیکنم،نمیکنم،نمیکنممم!" چنگی بین موهام زدم و بی‌توجه به درد کمرم که داشت پاره‌ام میکرد،زانو زدم جلوی پاهاش و دستاش رو گرفتم:"آخه بچه جون...چطور باید بهت توضیح بدم که اینا غده های رایحه‌ام هستن که باد کردن و کبود شدن؟" گریه‌اش رو به زحمت بند آورد و دست‌های ریزه میزه اش رو سمت گردنم دراز کرد:"کو؟...ببینم؟" سر کج کردم و برای اولین بار،اجازه دادم فرومون‌های قوی‌ام جلوی یه انسان آزاد بشه... لحظه‌ای بعد،هوا پر شد از بوی خنک بارون،کوکی،شیر و شکلات... https://t.me/+LvrEyn3W79piYTE0 گرگینه‌ای که رایحه‌اش انقدر خوبه که لیتل گرلش تا گردنش رو بو نکشه شب‌ها خوابش نمیبره🤤✨️🧸
16
15
بیا ببین چه رمانی واستون آوردم 😍❤️‍🔥 خسته نشدی از رمان های کلیشه‌ای 😪 بدون هیچ داستان خاصی فقط چند حادثه که تو بیشتر رمانا هم مشابهش رو می بینید🤢🤕 تبریک میگم چون این رمان کلیشه‌ای نیست 😇 خوراک اونایی که تاریخی میخونند🤤 درباره یه دختر جنگجویه که شخصیت اصلی پسر نمیاد نجاتش بده 🥹 بلکه اونو تو خطر می‌اندازد 😈🔞 اگر کلیشه‌ای بود لفت بده👇👇 https://t.me/+nB-3EDDpVmpjMzY0
8
16
دختره لخت مادرزاد برای آب تنی وارد آب برکه میشه مرد جنگجوی اونو مبینه همونجا تو آب....🔞💦 https://t.me/+nB-3EDDpVmpjMzY0
14
17
من کسی ام که قسم خورده #انتقام خون پدرش رو بگیره 🩸 صاحب #خطرناک ترین گروه شورشی کسی که سالها تلاش کرده تا بتونه خون تک تک خاندان سلطنتی رو بریزه اما همه چیز تغییر خورد وقتی اون سرباز رو دیدم اون دختری با مو های طلایی که با سه تن از سربازانم جنگید نظرم به خودش جلب کرد او از وفادارترین سرباز سلطنتی بود که باید به هر قیمتی مال من میشد .... کیا رمان هیجانی تاریخی می خواند؟🔥 این رمان بر اساس یک‌ واقعه #تاریخیه 💥 خوندن این رمان برای هر ایرانی و دوست دار #تاریخ پیشنهاد میکنم🫶 https://t.me/+nB-3EDDpVmpjMzY0
19
18
بهزاد قاضی وارسته شهر ب دلیل تعهدش به خاندان پاک مجبور است یکی از فرزندان خود را تقدیم خاندان پاک کند تا در گروه مافیایی آلفا فعالیت کند. اما پسرش که ذاتا ساکت و اهل هنر است اصلا برای اینکار مناسب نیست! مایا دختر هات و جذاب بهزاد که تازه رابطه عاشقانه ش بهم خورده و افسرده است، خواهان پیوستن به گروه آلفاس. اما با مخالفت پدرش روبرو میشود. رئیس گروه الفا "امیر ارسلان" شبانه به اتاق مایا می اید درحالی که مایا... تقابل و جنگ و جدل های مایای جذاب  و امیر ارسلان مغرور و خشن خواندنی ست.👅💦 https://t.me/+HWAlX5fh27s4Zjg0
1
19
بهزاد قاضی وارسته شهر ب دلیل تعهدش به خاندان پاک مجبور است یکی از فرزندان خود را تقدیم خاندان پاک کند تا در گروه مافیایی آلفا فعالیت کند. اما پسرش که ذاتا ساکت و اهل هنر است اصلا برای اینکار مناسب نیست! مایا دختر هات و جذاب بهزاد که تازه رابطه عاشقانه ش بهم خورده و افسرده است، خواهان پیوستن به گروه آلفاس. اما با مخالفت پدرش روبرو میشود. رئیس گروه الفا "امیر ارسلان" شبانه به اتاق مایا می اید درحالی که مایا... تقابل و جنگ و جدل های مایای جذاب  و امیر ارسلان مغرور و خشن خواندنی ست.👅💦 https://t.me/+HWAlX5fh27s4Zjg0
14
20
رمان ممنوعه پسری خشن که وقتی زنش بهش خیانت میکنه میشه بی رحم ترین و با ورود یه دختر بچه سال تمام شب اونو...❌🔞 https://t.me/+5br9uShhx6plZDY0
12