en
Feedback
دست‌نوشته‌هایم

دست‌نوشته‌هایم

Open in Telegram

نامه‌هایی‌که‌هرگز‌فرصت‌خواندشان‌را‌نداشتی:)

Show more
127
Subscribers
-124 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
به کوه بگو؛ در راهِ خود شاخه‌ای با برگ، یا هرچند بی‌برگ، دیدی، برایش بگو؛ و صدها بار برای تکه‌ابری یا قلوه‌سنگی بگو: «زنهار که برای آدمی رازِ دل را فاش کنی؛ زیرا که سلاحش در مشاجره، افشای مکنوناتِ دل است.»

دلم ترکیب تابستانِ شهریوری با پاییزِ آبانی را می‌خواهد؛ تا هوای دمدمی مزاجِ این روزهایم... میان میوه های نارنجیِ آبان آرام بگ
دلم ترکیب تابستانِ شهریوری با پاییزِ آبانی را می‌خواهد؛ تا هوای دمدمی مزاجِ این روزهایم... میان میوه های نارنجیِ آبان آرام بگیرد...
[برای شهریوری ماهم]
ادیبا-میرزایی

من برایش شعر بودم، ولی او حتی قافیه هم نداشت. من علائم نگارشی بودم و او غلط املایی. من برایش نامه نوشتم، ولی برای او فقط یک تکه کاغذ بود. من درباره‌اش ساعت‌ها کتاب نوشتم، ولی او کتابخانه‌ای بدون کتاب بود. من به همراهش به کتاب‌فروشیِ مورد علاقه‌ام رفتم، ولی برای او فقط یک خیابانِ انقلابِ ساده بود. من از ادبیات گفتم، از شوقِ نوشتن و خواندن گفتم، ولی برای او همه‌اش خودنمایی بود. من برایش خودم بودم، ولی او حتی با خواندنِ نوشته‌هایم میلی به شناختنِ من نداشت.

مادر می‌گوید: کمی رام شو؛ در زندگانیِ خود، یک مار شو. اندکی رخ بنما؛ خری که بار نمی‌برد، چگونه آدمی ببرد؟ فرش ایرانی اصیل است؛ چون شرف یک ایرانی. زور مگو؛ چون روزها تمام می‌شوند، می‌رسد شب. شوری شب پاک نمی‌شود؛ با هر روش.
این متن، نصیحت‌های مادری به فرزندش است که در هر جمله، واژه‌ای با وارونه‌ی معنادار پنهان شده است: رام ← مار: آرام باش، اما ساده و بی‌دفاع نباش. رخ ← خر: از کارهای کوچک شروع کن تا توان کارهای بزرگ را پیدا کنی. فرش ← شرف: اصالت انسان، به شرف و کردار اوست. زور ← روز: به دیگران زور نگو؛ روز می‌گذرد و شب می‌رسد. شور ← روش: فکر و آشفتگیِ شب، نتیجه‌ی رفتارهای روز است. در نهایت: زندگی کوتاه است؛ درست زندگی کن و با شرف از دنیا برو.

اینک برای پدرم: پدرم چشمانش سبز بود، اما زندگیمان را سرسبز کرد. پدرم پشتش خم شد تا من خم به ابرو نیاورم. نشد که من بگویم «می‌
اینک برای پدرم:
پدرم چشمانش سبز بود، اما زندگیمان را سرسبز کرد. پدرم پشتش خم شد تا من خم به ابرو نیاورم. نشد که من بگویم «می‌خواهم» و پدرم بگوید: «تهی‌دستم و پول به همراه ندارم.» تاکنون هرچه خواسته‌ایم، آن پدرم بوده که کرده فراهم. و هرچه من در تکاپو باشم، نمی‌شود جبران زحمات تکیه‌گاهم؛ احساس امنیت میان هر گامم. از صمیم قلبم دوستت دارم!

یک جهان عشق نهان است اینجا.
یک جهان عشق نهان است اینجا.

دیروز همکلاسی‌ام می‌گفت: «هرکس برای خود در این دنیا یک آدم مورد علاقه دارد؛ آدم مورد علاقه‌ی تو کیست؟» من گفتم: «هیچ آدم مورد علاقه‌ای ندارم.» تعجب کرد، گفت: «مسخره نباش، مگه میشه؟» گفتم: «حالا که شده، آدم مورد علاقه‌ی من در آن دنیاست.» متوجه منظورم نشد، لبخندی زد. گفت: «خب، پس سهم تو از آدم مورد علاقه‌ات در این دنیا چیست؟» گفتم: «سهم من از آدم مورد علاقه‌ام، تنها یک سنگ قبر است....»

sticker.webp0.33 KB

باشیم به یاد آنان که از دیده رفته‌اند، اما از خاطر هرگز…🕊️: (فرزندان ایران و جان فداهای میهن)

باشیم به یاد آنان که از دیده رفته‌اند، اما از خاطر هرگز…🕊️: (فرزندان ایران و جان فداهای میهن)

از گیسوانِ دخترانمان سال‌ها بود ساختن طناب... و در آخر کشیدن بر گردنِ پسرانمان پایِ چوبه‌ی اعدام! از اذان ساختن پلی میانِ زمی
از گیسوانِ دخترانمان سال‌ها بود ساختن طناب... و در آخر کشیدن بر گردنِ پسرانمان پایِ چوبه‌ی اعدام! از اذان ساختن پلی میانِ زمین و همان خدایِ در آسمان... و در آخر تحویل دادن چندین و چند پیکرِ جوان

اندکی خسته‌ام؛ برای آغازِ هر راهی، و پایانِ هر سرآغازی... شنیدن و گفتن، و بسیار گفتن... طاقتم را بریده است. بسیار جذب کردم انرژی‌های منفی را، و دیگر ندارم توانِ دفعِ انرژی‌ها و آدم‌های منفی. تا صعود می‌کنم بر قله‌های امید، آدمی هُلم می‌دهد؛ سقوط می‌کنم بر ابرِ ناامید. چه‌بسا دوستی‌هایی دادم، و نصیبم شد دشمنی. تا رسیدم به تولدِ عزتِ نفس، بدیدم رسیده هنگامِ مرگ. تلاش کردم و عمل، هیچ ندیدم عکس‌العمل. توقع‌ها را کردم پذیرش، و باز هم بود کلی خواهش. میانِ موج‌ها، من در تلاش بودم برسم به اوج‌ها...

برای سالگردمان؛ همچون آبِ روانِ رودخانه، این یک سال نیز از میان انگشتانِ زمان لغزید و گذشت... سالی که در ماهیتِ خویش، هم غم بود و هم شادی؛ هم بغض بود و هم لبخند، هم ریسه رفتنی از ژرفای دل، و هم گریستنی از اعماقِ جان. گاه من نبودم و کم بودم، گاه تو نبودی و کم بودیم؛ اما آن حقیقتی که باید دورش خطی کشید و با افتخار به تماشایش نشست، این بود که پشتِ یکدیگر ماندیم، در کنارِ یکدیگر ماندیم، نه رها کردیم و نه رها شدیم، بلکه در میانِ تمامِ فراز و فرودها، یکدیگر را ساختیم و با هم ساخته شدیم. اکنون، چه با روزهای روشن و چه با شب‌های تاریک، قدم در سالِ دوم می‌گذاریم؛ دو مسافرِ نوپا که هنوز راهِ عاشقی را می‌آموزند، و چه بسیار لحظه‌ها که من از ادامهٔ مسیر بازماندم و تو، چراغِ راهِ من شدی، بارِ خستگی‌ام را بر دوش کشیدی و قدم زدن در این جاده را به من آموختی. هرگز گمان نمی‌کردم روزی بتوانم بی‌هیچ هراس و پنهان‌کاری، خودِ واقعی‌ام را به کسی نشان دهم؛ نه از آن رو که با دیگری بیگانه بودم، بلکه از آن رو که امنیتِ ماندن را احساس نمی‌کردم. و چه موهبتِ بزرگی بود یافتنِ تو؛ کسی که در وجودش، عشق و رفاقت را در کنارِ یکدیگر یافتم. دوستِ صمیمی، همراهِ همیشگی، و امن‌ترین پناهِ روزهای من؛ سالگردمان مبارک.

روایتِ چهارمِ تیرماهِ هزار و چهارصد و پنج: به چشمِ خود دیدم زنی ابله و بی‌خردِ چهل‌وچند ساله آگاه شدم و بگفتم: شعور پیدا نمی‌شود در آن دخترِ کم‌خردِ هفده‌ساله پس شمارِ سال‌های عمر نیست معیارِ فرزانگی و خردمندیِ یک آدمِ بیچاره بگذارید بکنم کمی اشاره دنیا پر شده از یک مشت حرامزاده

sticker.webp0.05 KB

نه تو می‌مانی، نه اندوه، و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی. به حبابِ نگرانِ لبِ یک رود قسم، و به کوتاهیِ آن لحظهٔ شادی که گذشت، غصه هم خواهد رفت؛ آن‌چنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند. لحظه‌ها عریان‌اند؛ به تنِ لحظهٔ خود جامهٔ اندوه مپوشان هرگز. تو به آینه، نه؛ آینه به تو خیره شده است. تو اگر خنده کنی، او به تو خواهد خندید، و اگر بغض... آه، از آینهٔ دنیا که چه‌ها خواهد کرد! گنجهٔ دیروزت پر شد از حسرت و اندوه؛ و چه حیف! بسته‌های فردا، همه «ای کاش، ای کاش»... ظرفِ این لحظه، ولیکن خالی‌ست؛ ساحتِ سینه پذیرای چه کس خواهد بود؟ غم که از راه رسید، درِ این سینه بر او باز مکن. تا خدا یک رگِ گردن باقی‌ست، تا خدا هست، به غم وعدهٔ این خانه مده...
سهراب سپهری