"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"
Open in Telegram
"غیر از من هر چه بود ؛ وجود مکرر است" 𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 : t.me/OFFICER_KIM 𝐴𝑣𝑖𝑛 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7849183684 𝑴𝒐𝒐𝒏 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=6740296066
Show more378
Subscribers
-524 hours
-57 days
-3030 days
Posts Archive
+ بگو افسر، تا کِی قراره اسلحه، زبانِ بدن باشه؟
تک خندی رو به خونِ رویِ جلیقه اش نشست؛
نگاهی به ساعت و دقایقِ ثانیه هایِ در گُذَرش
و با نوازشی بر روی تفنگ عتیقه اش به زیر تیز دندان، خشاب کلمات کِشید:
_ گفتی من چاقوی بین انگشتهات رو دوست دارم، میدونی قراره چند تا ضربه روی روحت بکارم؟
به قامَت درجاتِ سردوشی اش نه، اما به حافظهٔ واژگانش اعتماد داشت
این بار سلیقه اش در به آتش کشیدنِ روحِ او، حرف نداشت
آدم نبود که فرق بُگذارد بر روی قلب و شقیقه اش
+ یادت رفت؟
دستانِ گرمِ عشق، جای تفنگ نیست
و قلبی که میتپد، میدانِ جنگ نیست؛ افسر
خرابه خانه ای بود متروک، خاموش و تاریک
شبیه به بافت های مُردهٔ سلول،بی توجه به گفته های مرد هر بار به قصد، نشانهروی میکرد:
_ این چشم های تو بود که سُمبهٔ مرگ میتراشید
شکارچیِ ماهری نبودی که چشمم به آهو بیافته و تفنگ از دست رها کُنه
"این اسلحه ناچار به شلیک شده"
تیزیِ حروفش که به ناچاری بُرید
حال آنکه خود در هیچ جنگی
هیچ تیری شلیک نکرده بود، هر که را آواره به سویی کرد و قاتلِ او در خودش شد
_ قسم به لَگَد های ضربان؛ افسر
که این تیر آخر در چِلّهٔ کمانم منم
پس با یک لبخند بمیر
"در زَحفِ توصیفِ جوارحت؛ "
بنده به بندِ دارواژگانِ از حلق آویخته ات به سانِ دریاداری چون من؛
خواستاره ستایش و سجده و سرود تو نیستم.
که از تعدّی و تفضیح و تفاحُشِ چاکنایِ دلبرانه ات، چُنان حمامِ خونابی به تَمَلّک به پوست آویزانِ رگ و پِیات تمیشیّت کنم که تلوینِ خاکسترزادهٔ خاکستر خطابت از ریشهٔ زبان به گداز برآید و جریحِ دار شود...
"در فتحِ قلبِ جریده دو قالبت؛ "
مو به مو به هنگامِ گَردِ جنایاتِ گسیخته در زندانِ تنت چون حرامزاده ای در بند
خواستاره آزادی و آرامش و آسایش تو نیستم .
که از زَندلاف و زوال و زواهِ مجنونیتِ زیادت، چُنان سماخچه ای از حدقهٔ حفرگانِ تیرهٔ دیوانه ات آویزان کنم که فردای آن روز از نویسندهٔ عاشقنویسِ سربه زیر، مُشتی چریکه خط بماند و زجّهٔ ظابطِ دلدادگی ات برای عارفان درس عبرت شود...
که گرگ صفتِ نا به رحمِ معمای آبی رنگِ تو
سِتم، پادشاهی میکند از برای صیدی که صیادش تو باشی.
- ای محبوب من!
آغوشت، پناهم در خشم طوفان. دستانت گشوده، برای دردهایم.
و حرفهای ناگفتهات،چو گل سرخی
مرحمی بر زخمهایم.
ای محبوبم؛چون عشق ستاره به ماه
دوستت میدارم...
کسانی را میشناسم که ظاهر آراستهای داشتند، ولی نه وفادار بودند و نه آدم!
_آلبر کامو
"به مثال دو قطب ناهماهنگ"
اینبار من صدای کلماتت را نادیده میگیرم، تا افکارت کمتر مبلایم کند
در این هنگام تو بنویس....
تا فردا که از پا می افتیم، سیمای غرور و تعصب واژگانِ غریب ما؛ فریادی باشد در گلویِ خشک شدهٔ خودمان
"در صحنهٔ عشق و تنفر"
اینبار من یکبار دیگر تو را برای وداع میبوسم، تا علاقهات کمتر مشتاقم کند.
در این هنگام تو نبوس...
چون قلب ها که از کار افتادیم، نوایِ فتنهگَر داستانِ عشقِ حزن انگیزِ ما؛
دردی باشد، در وسط سینهٔ پنهان شدهٔ خودمان
انگار که برگشته باشیم به گذشته به زمانی که پایان خوشی در کار نبود
