en
Feedback
"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"

"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"

Open in Telegram

"غیر از من هر چه بود ؛ وجود مکرر است" 𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 : t.me/OFFICER_KIM 𝐴𝑣𝑖𝑛 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7849183684 𝑴𝒐𝒐𝒏 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=6740296066

Show more
378
Subscribers
-524 hours
-57 days
-3030 days
Posts Archive
تا روانِ منو روانی نکنه آروم نمیگیره

سلام ، امیدوارم که حالتان برعکس حال و هوای پاریس که معلوم نیست کی آفتابی و کی ابریست خوب باشد. خیلی وقت بود که میخواستم برای شما نامه بنویسم راستش حق دارید اگر من را نشناسید بگذارید خودم را معرفی کنم من همسایه ی جدید شما هستم که به تازگی به ساختمان رو به رویتان نقل مکان کرده ام. گاهی اوقات وقتی که برای تماشای غروب به بالکن میروم شما را می‌بینم که پنجره هایتان را باز گذاشته اید و هربار در این تایم روی صندلی راکی تان نشسته اید و سیگار به لب دارید و قلم تان را روی کاغذ به رقص در می آورید. بعضی وقت ها هم میبینم که از آشفتگی تمامشان را مچاله و روی میز رهایشان میکنید. برایم جالب بود همیشه بدانم که نویسنده ی موردعلاقه ام چگونه زندگی میکنید. تا اینکه وقتی دیروز کاغذ هایتان روی زمین افتاد آن ها را جمع کردم تا به شما بدهم اما هر چقدر صدایتان زدم شما نشنیدید موقع برگشت به خانه همسایه ی طبقه پایین خانوم لویی با دیدن برگه ها در دستم به من گفت : باز دوباره به خاطر حواس پرتی و عجله این اتفاق برایتان افتاده است و آنجا بود که فهمیدم شما همان نویسنده ی معروف موردعلاقه ام هستید. راستش کتابی که اخیرا نوشته بودید را تا به حال چهار بار خوانده ام و هنوز هم برایم تازگی دارد. اما نوشته های جدید به قدری غمگین بودند که موقع خواندن گریه ام گرفت البته معذرت می‌خواهم اگر بدون اجازه شما خواندمشان امیدوارم که مرا ببخشید نوشته هایتان را همراه این نامه برایتان میفرستم راستش حرف هایم هنوز تمام نشده اند گل های رز آبی توی گلدان که هر روز روی میزتان به چشم میخورد عجیب فکرم را مشغول کرده بود اما به لطف خانوم لویی جوابم را دریافتم. میگفت که از وقتی معشوقه تان شما را ترک کرده هر روز صبح به گل فروشی سر خیابان می‌روید و به یاد او گل های رز آبی میخرید و می‌گذارید توی گلدان. امیدوارم که ایشان هر چه زودتر برگردند تا ما هم مثل قبل شاهد قلم زیبایی که به شادی می‌رقصد و با غم گریه نمی‌کند باشیم. شاید آدم های رفته هرگز باز نگردند اما اگر او نمی‌رفت شما اینگونه اثرات زیبایی را نداشتید. خواستم بگویم گاهی غروب را هم تماشا کنید تماشای غروب های پاییزی پاریس بیش از حد زیبا و دل انگیز است. زندگی هنوز هم جریان دارد و تا زنده اید باید حس زنده بودن کنید نه اینکه غصه ی دیروزها را بخورید ، فردا هنوز از راه نرسیده است. میدانم عشق مقدسی بود و شما هم عاشق بی مثالی هستید ولی هرگز اجازه ندهید روحتان بمیرد زیرا نویسنده ای که روح نداشته باشد هیچ چیز ندارد. برای شما آرزوی سلامتی دارم طرفدار و همسایه ی رو به رویی شما خاکستری.

بار دگر پاییز را دیدم در کنار تو صدای همان باران به گوش می‌رسید که گرمایِ وجودت را کنارم احساس می‌کردم و دستانت را در آغوشم گرفته بودم گذشت ... و هنوز هم در همان دنیا مانده‌ایم که شب هایش عجیب با روزگارِ سختِ ما فرق دارد و همچون وجودِ ماه در آسمانِ تاریک، تسلی بخشِ وجودِ خسته و درمانده ما می‌شود

آرایش جنگیِ صفحات سوخته‌ی تومار هایش، علمدارِ عَلمِ عالمی را منتخب شده؛ الفبای حروفش به‌سانِ چرخ دنده‌های منجنیق، چفت و بستِ
آرایش جنگیِ صفحات سوخته‌ی تومار هایش، علمدارِ عَلمِ عالمی را منتخب شده؛ الفبای حروفش به‌سانِ چرخ دنده‌های منجنیق، چفت و بستِ اقتدار گزیده، سنگِ سنگسار می‌کوباندند. تشبیهات و استعاراتِ عباراتِ جنون‌زده‌‌اش، همچو تیر و کمان تکمیل می‌بخشیدند و تصویر می‌گشودند؛ خطوط جملاتش، پیاده نظامِ زره پوشی بود که نیزه می‌انداخت به جانِ هر مخاطب؛ سطر به سطر طراحی‌اش سوارکارانِ چیره‌دستی بودند، خوش‌رکابیِ غبارِ عرش خیز برده، تازیانه می‌زدند بر روحِ هر خواننده؛ علائمِ وابسته و پیوسته‌ی کلماتش، کمین کرده‌ی صیدِ شکار، هفت‌تیرِ گلوله می‌کشیدند بر روانِ روانگردانِ هر عاقل؛ میدان میدانِ چکاچاکِ قلم بود و مُرکبِ امضای فتح الفتوح، بر خشکیده دواتِ خاکستریِ او جاری.

Repost from ѕílvαnα❄
تو، وصله‌ی روحِ من به زمینی🍃✨.

ببین چه لطفی در حقم کرده ای که با فراموش کردنِ وجودم در رأسِ علاقه‌ات ؛ تنها خود را به یاد میاورم.. که تنها همین من را میدانم، که کیست! جا برای اشک هایت در پهنای شانه ام گذارده ای؟ بگذار برای وجودت مجنونی باشم که حال و توان فراموشیِ لیلی را نداشت تکه‌ای از تنم را برای به آغوش کشیدنت به گِرو برداشته ای؟ بگذار دست به دست نکنم و تو را خیرهٔ اعماقِ تاریکِ وجودم به قعرِ تاریکی ببرم فرزندِ ماه من همان گناهکاره غریبه ام که از پرستشِ تو این لقب را به تعلقم زده اند بویِ خاک گرفته‌ای، خودت را حبسِ کتابخانه ای باران ندیده قهوه‌ات سرد شده است زیبایِ کهنه لا به لای ورقاتِ کاهیِ قفسه ها تو را جلد به جلد جا به جا کرده ام اما هنوز برندهٔ بازی نشده ام پیدایت نمیکنم، گویی رنگ و رو باخته‌ای دلداده.. بوسیدنِ تو زیر اسارتِ نور ماه که سهل‌ است، مات و حیرانِ کلاویه هایِ پیانوئی مخروبه ام که تاندوم های رنگ پریده ‌ات ناخودآگاه شروع به نواختن میکنند.. تو به رایحهٔ ای آشِنا نواخت میکنی و من زیر لب تکرار... روی سر برگ تمامِ برگه ها تا که قلم میزنی اسمم را درگیرِ خطوطت می خوانم شبیه کِشتیِ بی لنگری بازیچهٔ موج؛ مرا درگیر آوازِ نخستین زنجیرهای پاره شدهٔ نگاهت نکن که هر گاه چیزی را رها کردم همچو دریا؛
جسدی را به بالینم پس زده بود