"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"
Open in Telegram
"غیر از من هر چه بود ؛ وجود مکرر است" 𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 : t.me/OFFICER_KIM 𝐴𝑣𝑖𝑛 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7849183684 𝑴𝒐𝒐𝒏 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=6740296066
Show more378
Subscribers
-524 hours
-57 days
-3030 days
Posts Archive
+1
انگار که میداند یک نفر اینجا عاشقِ باران است..
که فقط بوسیده و شعر شده و در ناتمامِ خاطراتِ خُفتهاش، باریده است..
راستش؛
حقیقت این است که تو مرا برای تمامِ
دوست داشتنهای دنیا، خسته کردهای و هنرِ تسکینِ درد؛اینبار برای تو هم کُشنده است..
از دلتنگی هائی که مشتاقِ شنیدنش نیستی، دگر چیزی نخواهم گفت؛ اما اگر فردا روزی آنها که مارا باهم دیدهاند
پرسیدند او که بود؟
غربت نباش برای آنکه تورا وطن دیده است و مختصر بگو:
که باقی عمر من است او..
عاشق کُشِ زیبایِ مغرورِ دلم
این بار و از جونت میگذرم چون...
به آنچه که مرا وابستهٔ تو میکرد، نام 'عشق' ندادم
در فراسوی پیکرهٔ اوراقِ کاهیِ خاطراتت؛ جوهرِ آن وعدهٔ دیدارت از میان خطوطِ خاکستریام روئیده بود...
دست که بُردم، اَلوار خاک به زمین نشست و کلماتی عُریان شده، چهارچوبِ کتابخانهٔ متروک را به رعشه انداخت؛
میگوید شاعری بودم که معشوقهاش را در میانِ غزل ها به دار آویخته و گویا تو زیبا ترین حُزن من بوده ای...
لعنت به واژگانِ مخدوش که خوانا بودند و از عِشقِ من به تو هراسان...
اگر پس از تحمل آن همه درد، کسی که به مقصد میرسد همانی نیست که به راه افتاده بگو جانِ من؛
چرا این شعر های عاشِقانه که میبینی صُوتزدهٔ کودکیست که غمِ تو را در وجودش برگزیده؟
و اگر ویرانیِ پس از تو هنوز آباد نشده است؛
بگو چرا چهرهٔ تلخِ زمستانیات همواره به جانِ کالبدم افتاده و در میان خطوطِ آبیِ خاکستری ؛ نه لمس میشود، نه میتوان آن را به آغوش کِشید و نه از ردّ سرده کلمات، میشود دست انداخت و کهنه زخم هایت را بوسید؟
شبیه به قصه ای غریب میمانی که حاصلِ ذهن من نیست اما همچو بادِ خزانی دلم را از شاخه جدا میکند...
در صدایت پرنده میرقصد و شُکوهِ سکوتت؛ از من تا من فرسنگ ها فاصله می اندازد...
در رقم زدن تاریخ ، فرصتِ تکرار ، پیچیدگیِ زمان ، تلخیِ حقیقت ، شیرینیِ دروغ ، سرسختیِ غرور و مُکافاتِ جسم های زِهَوار دررفته و به راستی میان این همه اگر تو چقدر بایدی جانان...
در آخر نوشته بود اگر دیوانگیِ من نبود؛ هنری برایِ پرستشِ تو خَلق نمیشد و تو از جایِ بُریده ات، به من نه...
که به خواب هایم دِگَر باز نمیگَشتی.
پس اکنون کجاست؟ چه میکند؟ کسی که فراموشش کرده ام!
" من و تو آن دو خطيم آری موازيان به ناچاری..
كه هر دو باورمان ز آغاز به يكدگر" نرسيدن" بود.. "
فی البداهه نوشتن برای تو یعنی در تشریحِ سردِ لبخندت در مخیلاتم، شکست خوردهام.
یعنی جایی در میان ریل ها، کوپه به کوپه در عصر دیدار تو، جهان یک تنه در حال تماشای تو بود و من تنها کسیام که تو را گُم کرده ام.
در ارتفاعی بالاتر از توجهت به من، میتوان از خواستگاهِ درد تو را فهمید و من هر چه درمان شدم، زخم های کهنهٔ خودم را دیدم که از رَدّ دوست داشتنت بسته ام.
و اگر روزی تصمیم گرفتی داستانمان را بنویسی، از روزهای دردناکمان بگذر عزیزکم؛ خودم را لعنت خواهم کرد اگر نوشتنشان، چشمهایت را بارانی کند.
آنکه به زیر غرور می خواهد زنده بماند منم
و فکر کردن به تو؛ تنها سلاحم بود، تنها سنگم، تنها کمانم
