en
Feedback
"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"

"𝐷𝑂𝑁'𝑡. ᷤ ⷨ ⷪ ᷜᷜ ⷷ𝑂𝐹𝐹𝐼𝐶𝐸𝑅؛"

Open in Telegram

"غیر از من هر چه بود ؛ وجود مکرر است" 𝑃𝑟𝑖𝑣𝑎𝑡𝑒 : t.me/OFFICER_KIM 𝐴𝑣𝑖𝑛 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=7849183684 𝑴𝒐𝒐𝒏 : http://t.me/HidenChat_Bot?start=6740296066

Show more
378
Subscribers
-524 hours
-57 days
-3030 days
Posts Archive
دوری و دوری ات نگاهِ مرا خالی از نور کرده ، دلتنگم . . با غم تو که گوشه ی جان است با غم روزگار می جنگم . . -معصومه‌ صابر

«به من در عمق نگاهت که ناکجای جهان است وطن بده.» _افشین یداللهی.

7f0e45c6-d7c3-4e47-ab70-ca8842f21600.mp31.42 MB

دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم به سانِ ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان
دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می‌گویم به سانِ ابر که با توفان به سان علف که با صحرا به سان باران که با دریا به سان پرنده که با بهار به سان درخت، که با جنگل سخن می‌گوید زیرا که من ریشه های تورا دریافته‌ام زیرا که، صدای من با صدای تو آشناست‌؛ و عشق تو مرگِ رهایی‌بخشِ مرا از تمامیِ تلخی‌ها می‌آکند...

لعنت به احوالاتِ نامُتِوازن و در عین حال مُتِقارِنَش.. شاهکار است آن شاهوارهٔ پیکرش که هم میترسد و هم میخواهد در میانه باشد،
لعنت به احوالاتِ نامُتِوازن و در عین حال مُتِقارِنَش.. شاهکار است آن شاهوارهٔ پیکرش که هم میترسد و هم میخواهد در میانه باشد، نه دوستَش دارد و نه نبودنش را میخواهد... تلخ مزاجیست که قسمت و تقدیر هنوز با او کنار نیامده و برای تمامِ آنچه که تجربه نکرده‌، دو مرتبه دلتنگ است... به مثالِ زُحَل گیسوانش دریده و اولین شفق قطبی را همانند است که بی انفجار کهکشانی را به درخشش وا داشته است.. دیوانهٔ پنهان شده درخزِ مشکی، سودا زدهٔ عاشقیست که ورق ها برگردانده و دیوانگی ها کشیده؛ توانش این بوده که تسکین باشد و درد های مداومش را خود، درمان. او نیمه گمشده‌ نبود. بخشی از من است در جِدارهٔ افکارم که تیز نفس میکشد و... هنوز به هیولای دلخواهش تبدیل نگشته.

هنوز به هیولای دلخواهم تبدیل نشدم.

Dekamond - 100 Saal (Ft Xaniar).mp39.83 MB

گفته بود آدم های عاشق، یک کُجا با یک تلنگُر، به یک حرکَت تمام میشوند.. گفتی چه شد، میترسی عاشق باشی؟ گفتم نه میترسم که تنها مبارزه میدان در عرصهٔ فتوحاتِ احساس تنها یک من باشم و بس... سر از دامِ پهنِ کلماتَت که به دنیا بلند کردم باره دِگَر دیدم دلم برایت تنگ شده و دیگر نمیشَوَد که دوستَت داشت........ که نمیشود تو را با واژگانِ لعنتیِ این کتاب ورق زد و به وجودَت چَنگ انداخت...... که باطل شده را از غُربتِ قَریبِ وِجدانش نَتَوان آزاد کرد و به سکوت و وقفهٔ طولانی‌ات نمی‌ارزد؛ که چشمانت را به رَعشهٔ جُنونِ آرایه هایِ آری از احساس، آغشته ساخت...... به راستی که دِگَر آمدنت مرا زنده نمیکند، پس بمان همان‌جا که برایش مرا ترک کرده‌ای. با دویست و چند تِکّه استخوان، نمیتوان فراموش کرد و اینبار باید به سمتِ قلب‌هایی که تو را از خود راندند، دِگر بر نگردی. بعد از آن تمامِ " رفتن ها" که هراس داشتی، یک شب باید سرمستانه رها کنی چه در غم، چه در دوست داشتن، و چه در هر آنچه که همیشه راجب آن محتاط بوده‌ای. پس به خواب هایم بازگَرد
که زندگی خوابِ ناگواری‌ست که باید با مُردن از آن بیدار شوی...