دومــــــــــان
Closed channel
323
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
پرنده من:
داستان روزمرگی های زن خانه داری است با دو فرزند و تکرار ملال آور گذشته و حال.
شخصیت اصلی داستان جزئیات زیادی ندارد و شاید قسمت تاریک زندگی را نشان میدهد روی تاریک زندگی برای زنی که غرق در روزمرگی شده
شخصیت های داستان آنچنان شکل نگرفته اند، فضا سازی تقریبا خوب است توصیفات کتاب عمیق نیست و در حد ابتدایی مانده
فراز و فرودی در داستان نیست و همه چیز تکرار است و تکرار
تکرار سطحی ترین روزمرگی ها و کلیشه های یک زن خانه دار
تنها چیزی که ترغیب میکرد تا انتها کتاب را بخوانم احساسات آشنا و تفکرات زن داستان بود که از دل همان روزمرگی ها گاهی خود را نشان میداد
#از_کتابها
بیگانه:
اثری کوتاه ولی تکان دهنده بازتابی از بی معنایی و تهی بودن جهان مدرن جهانی که احساسات سنت ها قوانین و حتی زندگی معنایی ندارد
مورسو شخصیت اصلی داستان بیگانه است بیگانه با هر نقاب و نقشی،نقش پسر دلسوز بودن، عاشق پر شور بودن، متهم قربانی بودن
مورسو در نگاه اول انسانی است سرد عجیب و بی احساس که پوچی تمام جهانش را فرا گرفته اما کم کم فلسفه ی کامو نمایان میشود در فلسفه کامو جهان در ذات خود بی معنا و پوچ است و انسان باید معنا را در درون خود بسازد شخصیت اصلی داستان "مورسو" تظاهر نمیکند ترسی ندارد نقش بازی نمیکند
فضاسازی کتاب به طرز عجیبی زیباست و پوچ بودن افکار مورسو دلیل بر پوچی جهانی که در آن زندگی میکند نیست
نثر ساده ولی فلسفی است شروع داستان عالی است و پایانش شاهکار و تکان دهنده
ریتم داستان کند است و اضطرابی در سراسر کتاب وجود دارد اگر با فلسفه کامو آشنایی نداشته باشید کتاب را درک نخواهید کرد و شاید برایتان حوصله سر بر باشد!
به نظر من آثار کامو را بارها باید خواند و در هر دوره ای از زندگی اثر متفاوتی بر روح و روان آدمی خواهد گذاشت.
#از_کتابها
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
اثری ظریف مالامال از احساس و عشق و فلسفه، سرشار از توصیف و احساسات شاعرانه
شیوه روایت سیال ذهن بود فضا سازی به زیباترین شکل صورت گرفته بود نثری آهنگین و شاعرانه ولی روان و ملموس
نوشته ای کوتاه اثرگذار و سلسله ای از توصیفات نفس گیر
در پس نوشته های کتاب
بوی باران و نارنج
نرمی ماسه های ساحل چمخاله
و طعم شیرین و تلخ عشق و فراق
و درک تمامی احوالات نمایان است
#از_کتابها
سلام
به احترام تموم اونهایی که منو میخونن یا میخوندن...
لازم دونستم یه صحبتی بکنم
من همیشه تو زندگیم یه چهارچوب هایی داشتم و دارم چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی
خیلی از شماها که منو میخونید شاید حتی اسمم رو ندونید چه برسه به عقاید مذهبی و سیاسی باورها و افکارم
چون من نخواستم؛ اینجا یه برش کوچک از زندگی من بوده : عکس هام کتاب هایی که میخونم و خیلی خیلی کم صحبت از خودم
شماهایی که اینجا هستید یا به خاطر عکس و متن ها اومدید خوشتون اومده موندگار شدید یا به خاطر رودروایستی و سلام علیکی که باهم داشتیم موندید که هر دو حالت برای من قابل احترامه و با ارزش.
من هیچ وقت نخواستم الگوی کسی باشم یا کسی از من بت بسازه یه آدم معمولی ام با یک زندگی معمولی عقایدم هر روز شکل بهتری به خودش میگیره منسجم تر میشه و سعی میکنم به اطلاعاتم اضافه کنم ولی همیشه هدفم این بوده که انسان آزادی باشم این آزادی برای من معنی متفاوتی داره و این اجازه رو به هیچ کسی نمیدم که برای من تعیین تکلیف کنه یا منو در دسته بندی هایی جا بده من تصمیم میگیرم کجا سکوت کنم کجا حرف بزنم کجا عمل کنم
با تموم احترام به تک تک شماها من دوست دارم بنویسم مثل سابق از همون چیزایی که مینوشتم شاید این کار خیلی از شماهارو ناراحت کنه درک میکنم و شماها مختارید که این فضا رو ترک کنید بودنتون برام باعث افتخاره و رفتن شما قابل درک.
ممنونم بابت همه ی چیزایی که بهم یاد دادین🧡
تو بالاخره فشار پوسیدن و خستهشدن خیالت را حس میکنی چون درحال رشدی و آرمانهای قبلیات را زودتر باور میکنی. آنها خرد میشوند، پودر میشوند؛ اگر زندگی دیگری نداشته باشی، مجبوری که زندگی را از همان تکههای خرد شده و ریزههایش دوباره بسازی. در حالی که روح تو تمایل به چیز دیگری دارد و چیزی غیر از آن میخواهد! آدم رؤیایی خاکستر رؤیاهای گذشتهاش را بیخودی پس میزند، به این امید که در میان آن جرقهی کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند. تا این آتش برافروخته شده قلب سرمازدهی او را گرم کند و همهی آنهایی که برای او عزیز بودهاند، برگردند. همان چیزهایی که قلبش را به تپش انداخت و خونش را جوش آورد. اشک را از چشمانش سرازیر کرد و آن گونه باشکوه فریبش داد!
«یک نفر که جزو کسانی بود که رفته بودند تا «غزاله علیزاده »را پس از خودکشی از آن بالا پایین بیاورند، میگفت:
اگر خود او آن منظره را دیده بود، خودکشی نمیکرد؛ گنجشکها روی درختهای بالای سرش میخواندند و آفتاب قشنگی از لابهلای برگها میتابید و روی ناخنهایش منعکس شده بود. انگار نه انگار. خم به ابروی طبیعت هم نیامده بود که کسی اینجا خودش را کشته است.
اگر میخواهی بمیری، بمیر.
اما صبح روز بعد، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و زندگی با قدرت تمام ادامه دارد و جلوه میکند. اگر آدم بداند که این همه در برابر عظمت طبیعت ناچیز است، طلبکاریاش از دنیا و توقعش از خودش کم میشود. من سعی میکنم در زندگی خصوصیام، با اعلام مداوم طلبکاری از دنیا، دست به خودکشی تدریجی نزنم.»
عباس کیارستمی برای
غزاله علیزاده
خانه ادریسیها واقعا فوق العاده بود
کتابی رئالیسم که به عقیدهی عده ای رمانی است لامکان و لازمان
تعدد شخصیت ها جزئیات زیاد مکالمات طولانی و فضای سیاه کتاب ادبیات روس را به خاطر ما می آورد
زن هسته اصلی و مرکزی در خانه ادریسیهاست؛ احساسات افکار و اندیشه های زنان بخش وسیعی از داستان را در بر میگیرد در این خانه سه نسل از زن ها به تصویر کشیده شده اند: زنان قربانی، زنان قدرتمند و زنانی با تجربه های جدید که تلاش میکنند به اهداف خود برسند به جرات میتوان گفت این کتاب فمینیستی است
علیزاده خانه ای را توصیف میکند که پنج عضو دارد خانم ادریسی لقا وهاب یاور و کسی که کتاب را میخواند! بله توصیفات و سیر داستان آنقدر زنده و طبیعی است که شما خود را عضوی از خانواده میدانید و تمامی اتفاقات خانه را میتوانید نظاره کنید
در طول داستان افکار،عقاید و گذشته ی شخصیت های کتاب برای ما آشکار میشود شخصیت هایی که به مرور تغییر میکنند تغییراتی در افکار و عقاید
فضا سازی ها بسیار دقیق است نثر کتاب شاعرانه ولی در عین حال ساده و روان است کتاب رمان معمولی نیست بلکه به مسائل سیاسی و اجتماعی پرداخته است به دوره یا زمان و مکان مشخصی اشاره نشده است ولی مسائل کاملا قابل لمس است
در نهایت خانه ادریسیها یک داستان نیست برشی از زندگیست...
#از_کتابها
