251
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
251
فقط اعتراف کن!
-به چی؟؟
تو چشیده شدن لبات رو دوست داری؛
همینطور اون حس پرس شدن به تخت رو؛
اعتراف کن داری ازش لذت میبری مین جیمین.
-اعتراف میکنم عاشقت شدم!
251
ㅤㅤㅤ ㅤㅤㅤ"Just admit it" ㅤ ㅤㅤ ㅤ
251
دستای گرمی که به آرومی انگشتاش رو نوازش میکردن؛ با هرضربه ریز به حلقهی ماهگون یادآور این حقیقت بودن که اون خواسته یا ناخواسته متعلق به این مرد بود. دستی که دور کمرش بود آهسته عقب کشیده شد و رهاش کرد بعد صدای دورگهش توی گوشاش نجوا کرد:
-متاسفم؛ برای عکاسی مجبور بودم حد و مرز رو بشکنم.اذیت که نشدی؟
با صدایی که از اعماق سینه دردمندش بلند میشد بدون نگاه کردن به اون چشما زمزمه کرد "نگران نباش من خوبم"
با جدا شدن دستاشون نفس عمیقی کشید و دکمه کتش رو باز کرد. عکاس بعد از کمی بالا پایین کردن شاتای قبلی جلو اومد و آهسته به مین چیزی گفت که اون رو متعجب کرد، اما لبخند کوچیکش از چشمای خستهی جیمین دور نموند. دوباره کمی بهم نزدیک شدن و این بار یونگی خیلی اروم دستش رو دور کمرش حلقه کرد و با یک حرکت کوتاه اون رو، روی پاهاش نشوند. چشمای کوچیک و خوابالودش به بزرگترین حالت خودشون رسیدن و بی اختیار دستش رو روی شونه یونگی گذاشت تا کمی ازش فاصله بگیره، اما بعد خم شد و اروم در گوشش با حرص غرید:
- داری چه غلطی میکنی مین یونگی!
لبخند حرص درار اون گربهی چموش باعث شد بیشتر تعجب کنه و قبل از اینکه بتونه دوباره حرفی بهش بزنه یونگی زمزمه کرد
"متاسفم رزسفید"
گرمای اون دوتا گوشت صورتی تو چند میلیمتری لباش باعث شد ناخوداگاه چشماش خمار و نگاهش به سمت پایین کشیده بشه، میدونست که این یه بوسه نیست اما این حجم از نزدیکی براش غیر قابل هضم بود. داشت به بوی خنک نعنای یونگی عادت میکرد که با صدای "چیلیک" شاتر عکاسی به خودت اومد و قبل از اینکه بتونه ازش فاصله بگیره یونگی دوباره معذرت خواهی کرد و این بار اون میتونست طعم سرد نعنا رو کاملا روی لباش احساس کنه. دیگه مهم نبود دوربین چندتا شاتر رو رد کرده، اون لبا با طعمی آبی؛ خیلی آهسته داشتن روی لباش حرکت میکردن و اونارو به بازی گرفته بودن. یونگی کمرش رو محکم تر گرفت و بعد با دست ازادش لپای نرم جیمین رو قاب کرد. اون گوشت پفکی و صورتی انگار براش بهترین مسکن بودن چون دیگه خبری از اون عصبانیت اول صبحی نبود. بعد از گذشت چند ثانیه انگار به خودشون اومدن، خبری از عکاس نبود و جز خودشون هیچکس تو اتاق باقی نمونده بود. یونگی کمی خجالت زده پشت سرش رو لمس کرد و صورت جیمین رو توی شونش محو کرد تا بتونن کمی از نگاه به صورت هم تفره برن. کمی بعد جیمین رو آروم از روی پاهاش بلند کرد و بعد از درست کرده یغه لباسش ، شستش رو گوشه لب جیمین کشید تا خیسیش از بین بره. جیمین تمام مدت به کروات یونگی زل زده بود تا اون نتونه سرخی لپاش رو ببینه اما با دیدن رد کمرنگ رژ لبش روی یغه سفید اون مرد رسما خشک شد. بدون اینکه بهش چیزی بگه و حتی بهش نگاه کنه روی پاشنه پا چرخید و محو شد. یونگی این رو پای خجالتش گذاشت و جلوی اینه رفت تا خودش رو مرتب کنه اما با دیدن رد لبای جیمین روی لباسش لبخند چهرهی بیحسش رو پر کرد.
