کرگدن خونگی
Open in Telegram
اینجاست، اون کرگدنِ خونگی که همیشه دنبالش میگشتم https://t.me/BluChtBot?start=63a0a905bfd8ab818940
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
149
Subscribers
No data24 hours
-197 days
-2230 days
Posts Archive
149
چشم هایم را از کاسهاش جدا کن
قول میدهم که درد ندارد
آن ها را در ترشیِ سیرت بخوابان
هر چند سال که طول کشید، بکشد
هر چقدر که جا افتاد، بیوفتد
اما لطفا زمانی چشم هایم را به من بازگردان
که مثل امروز
امید
آرزویِ محالِ ما، نباشد.
149
داستان های زیاد و غمگینی هست، دربارهی زیستن در جهانی شوم، اما هیچ داستانی_غمگین تر از داستانِ ما_نیست.
149
و ای کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه... هر چند، راهی برای بخشیدن، نگذاشتهای، و نگذاشتهام. « استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. حال، موضوع این نیست، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ ایشان، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقات ایشان، برای شما گریه کردم. شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما، ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط به دیوار نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، دور از جان.» بارِ دیگر، نمایش_آغاز میشود. تق، زدم زیر گریه
149
و ای کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه... هر چند، راهی برای بخشیدن، نگذاشتهای، و نگذاشتهام. « استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. حال، موضوع این نیست، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ ایشان، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقات ایشان، برای شما گریه کردم. شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط به دیوار نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، دور از جان.» بارِ دیگر، نمایش_آغاز میشود. تق، زدم زیر گریه
149
و ای کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه... هر چند، راهی برای بخشیدن، نگذاشتهای، و نگذاشتهام. « استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. موضوع این نیست، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ ایشان، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقات ایشان، برای شما گریه کردم. شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط به دیوار نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، دور از جان.» بارِ دیگر، نمایش_آغاز میشود. تق، زدم زیر گریه
149
و ای کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه... هر چند، راهی برای بخشیدن، نگذاشتهای، و نگذاشتهام. « استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. موضوع این نیست، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ ایشان، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقات ایشان، برای شما گریه کردم. شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما
ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط به دیوار نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، دور از جان.» بارِ دیگر، نمایش_آغاز میشود. تق، زدم زیر گریه
149
کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه...« استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. این ها که هیچ، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بهرام بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ او، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقات ایشان از نزدیک، برای شما گریه کردم، شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! نه که به ایشان بی احترامی کنم، و نه که بگویم شما خودتان چیزی برای ارائه نداشتید، نه، هرگز، شما ایشان را الگوی خودتان میدانستید_من هم شما را... بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط دیوار را نگاه میکردم. انگار که شما مُرده بودید. دور از جان.» بارِ دیگر، نمایش، آغاز میشود تق، زدم زیر گریهکاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه...« استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. این ها که هیچ، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بهرام بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ او، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقتش، برای شما گریه کردم، شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط دیوار رو نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، دور از جان.» بارِ دیگر، نمایش_آغاز میشود. تق، زدم زیر گریه
149
کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه...« استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. این ها که هیچ، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بهرام بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ او، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقتش، برای شما گریه کردم، شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط دیوار رو نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، خدایی ناکرده.» تق، زدم زیر گریه
149
کاش میتوانستم دعوتت کنم یه یک گفتگوی دوستانه...« استاد، با شما هستم، به یاد دارم که هر وقت با تیمِ عزیزمان میرفتیم کافه برای تمرین، شما چای ماسالا سفارش میدادید، من و صدا هم هاتچاکلتِ آماتور و همیشگی. این ها که هیچ، میخواهم بگویم با شنیدن خبر مرگ استاد بهرام بیضایی، بیشتر از گریه برای رفتنِ او، و از دست دادن شانسم برای حداقل یک بار ملاقتش، برای شما گریه کردم، شما، که برای من، حلولِ استاد بیضایی در همین نزدیکی بودید! شما ایشان را الگوی خودتان میدانستید، و من هم شما را! بعد از شنیدن مرگِ استاد بیضایی، ماتم زده و با دهان باز چند دقیقهای فقط دیوار رو نگاه میکردم، انگار که شما مُرده بودید، خدایی ناکرده. تق، زدم زیر گریه
