499
Subscribers
No data24 hours
-337 days
-17930 days
Posts Archive
Repost from N/a
1 آیدی بزارین نسبت بزنیم
2آیدی بزارین نیک نیم/ رولتونو ذکر کنین براتون پک بزنم
3بهتون بگم چنلتون چه وایبی میدهLimit:30
Repost from Се-рый хи'щник
فور کنید پست فیوم و فور کنم وایبشو توی یه کلمه توصیف کنم .
Repost from 𝐂𝖺𝗉𝗍𝖺𝗂𝗇
فوروارد ڪنید آیدی ذڪر کنید؛
کمی تاک/میبی نسبت؟!
فور کنین + ایدی بزارید وایب تقدیم کنم .
تاک /میبی نسبت؟! ، جوین باشید.
Repost from N/a
گام هایی بلند و پر سرعت به سمته دریاچه ی قو برمیداشتم. امید داشتم هنوز هم ماننده چندین سالِ پیش که در دورانِ کودکی به سر میبردم، آب دریاچه زلال، پاک، پاکیزه و تمیز باشد. ولی زمانی که به دریاچه رسیدم چشم هایِ قهوه ای کهربایی رنگم که نیمی درخشش هنوز درش پیدا بود تاریک شد، سرد شد، بی حس شد! آن دریاچهِ شکوهمند حالا آبَش با رنگِ خون به سرخی شرابِ قرمز در آمده بود. ریسمان های خون، ماننده ریسه های نازک و درخشان در زیر و روی آب در حال حرکت بودند. سنگ ها با صدا های ناهنجاری بهم برخورد میکردند انگاری که جنگی در نبودم آنجا رخ داده بود! سبزه های اطراف آب، اکثرشان خشکیده و اکثرشان با آبُ خونین به طرز شگفتانگیزی تزئین شده بودند. زیبا بود! زیبا؟ فراتر. فوق العاده، بی وصف و توصیف و چشمگیر! آن صحنه و لحظه را میپرستیدم، پرستشَش میکردم و سجده ای سر میدادم. نه انسانی جان باخته بود، نه حیوانی پیکرش بر چند قسمت تقسیم شده بود. انگار آن دریاچه خود به خود رنگ و طعم خون را به خود گرفته بود. به روی زانوهایم فرود آمدم، دستی به روی چهره ی خود کشیدم و انگشت هام رو زیر چشمم متوقف کردم. ناخنم رو محکم به روی پوستِ ظریفِ زیر چشم کشیدم که موجب خراشی عمیق و راهی و جاری شدنُ خون به روی صورتِ شگفت زده ام شد. دریاچه طلسمم کرد. من را مجذوبِ زیبایی اش کرد! نگاهم را به آسمان دوختم. آسمان تاریکِ شب با ماه ای به رنگِ سرخ خودنمایی میکرد. دستم را به بالا هدایت کردم انگاری که تنم خواستار در آغوش گرفتن ماه ای بود. ماه ماننده تیغی بُرَنده خراشی بر روی دست ام انداخت؛ بعد چشمانم و بعد گلویم. و اینگونه همان جا، در همان مکان، در همان لحظه، نگاهی با چشم های کور و نابینا انداختم و طلسمِ کشنده ی دریاچه من را به مرگی آرام دعوت کرد. چشمانم را باز کردم، الهه ای را دیدم. درمانم کرده بود روی همان سبزه های خونین. به سختی نیمی از چشم هایی که حالا بینا بودن را باز کردم و به قامتش نگاهی تار انداختم. وقار و شکوه ازش میبارید، ماننده پادشاهی طرد شده از یک قلعه ی متروکه بود! قدی بلند، موهایی به رنگِ پر کلاغ، چشمانی که رنگِ سرخ ای داشتند و آن رنگِ سرخ مانندِ شرابی قرمز در نور میدرخشید و در تاریکی به رنگِ سیاه درمیآمد. سرش به سمتم برگرداند که ستاره های خاموش دران چشم هایش درخشیدند. - عروسک، چرا اینجا اومدی؟ در جریان نبودی با اومدن اینجا خودکشی ر انتخاب کردی؟ با لحنِ خونسردی پرسید ولی بعد با تمام توانی که در تن داشتم بلند شدم و به سختی روی پاهام ایستادم. ولی بعد رو به رویش زانویی بر زمین گذاشتم و دستی به سمتش دراز کردم. دست دیگرم را بر روی قلبم گذاشتمُ با سری پایین شروع به بیانِ سخنانم کردم. + درجریانِ این موضوع نبودم ولی حالا خوشحالم! سرم را به ملایمت تمام به بالا گرفتم. +خوشحالم شاهم را ملاقات کردم و پریچهری را دیدم. خدایم شدی. بر تو سجده میکنم. ستایش و عبادات میکنم قدوسِ این پروانه ی بی بال!
