en
Feedback
جِهاز

جِهاز

Open in Telegram

-اینجا جِهازن و مو ناخُداش

Show more
333
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-130 days
Posts Archive
+1
UVFqTZmjbIlHeOXB.mp38.42 MB

تجربه و حسی که آدم در یک لحظهٔ خاص داره و گاهاً خودش هم نمی‌دونه که این حس از کجا نشأت می‌گیره، از جنس فیلم و رمان نیست که دیگری لزوماً مجاز به نقدش باشه.

اخبار نمی‌خواد که. فقط گوشامون تیز باشه. مثلا خود بنده وقتی همسایمون موتورش رو هندل می‌کنه من می‌رم بالکن ببینم چه خبره. همون ضرب المثل همیشگی که میگه دیر و زود داره اما سوخت و سوز؟ خیر. تازه خیلی هم سوز داره خیلی، درحدی که بعدش باید چرب کنی. البته اگه چیزی باقی مونده باشه. بیشتر از اینکه بحث سرِ زدن یا نزدن باشه سر اینه که کِی، کجا، چه موقع و به چه شدتی؟! حالا این مباحث که اظهر من الشمسه.  یه سری به‌اصطلاح خودی داریم که بیلاخ مثبت دشمن تو کون، چیز تو روشونه. مثلا تو ملأ عام آب بخوری میگن ای نگاه دهن کجی کرد، ای نگاه این چه عزاداری‌ایه، ای نگاه توهین شد، ای این چه اعتصابیه، ای غذا نخورید، ای کار نکنید، ای حرف نزنید، ای خفه شید، ای نگاه عادی سازی شد، ای نگاه اینا چه خوش‌خوشانشونه، ای و زهرمار، ای و آزهار عامو. میخوای بمیریم دلت خنک شه ابله؟ اینا قشنگ لباس خودی تنشونه تو زمین دشمن دارن دریبلمون می‌کنن آخر سر بعد خوشحالی گل به خودی، می‌فهمن چی شد. البته فکر نمی‌کنم اینا بفهمن چون نه تنها چپ‌ان که چپه‌ان.

قبل از شست‌وشو: نشستم لب آب و منتظرم نوبت دکترم سر برسه و برم به پاش بیوفتم که برگردون دوتا نازنین گوشمو. حتی صدای شالوها و موج رو نمیشنوم. وینگه طوفانی باد پشت موتور که تا قبل این بساط کر کننده بود، الان فقط مثل نسیم بهاری میمونه. خیلی دارم ناله می‌کنم بابتش اما تموم زندگی‌م مختل شده. تو این اوضاع بیشتر به فحش می‌کشمتون معلومه که اینم گردن شماست حروم‌زاده‌ها. چندوقتیه به این نتیجه رسیدم با هر فحش سرعت اینترنت بهتر میشه. انگار سیگنال صوت فحش‌هام به پهنای باند وصله. اگه ناموسی باشه هنوز بهتر، ممتد باشه هنوز بیشتر و مخلص کلوم اینکه اول و آخرتون. بدون گوشام فلجم و خواب و خوراک هم یوخ. سرم یهو صد و هشتاد درجه چرخش می‌کنه ببینم اطرافم چه خبره. به لبخونی متوسل شدم. آدم خوف برش می‌داره، خدا بخیر کنه. اول و آخرتون. بعداز شست‌وشو: صدای تجویز نسخه و چسبیدن جوهر خودکار به برگه رو هم می‌شنوم. انگار گنجشک‌های تو آسمون هم باهام حرف میزنن. همه چیز تیز شده. می‌شنوم اتاق بغلی چی می‌گن خدایا حس می‌کنم جاودانه شدم و به ماورا وصل و این دست خرافات. خدایا اون چه برزخی بود من گرفتارش بودم. انگار تو قبر بودم و فقط چشام دنیا رو نظاره می‌کرد. به خواسته و تمنای لحظه لحظه‌م رسیدم و حالا همه چی رو چندبرابر می‌شنوم. خدایا گوش چقدر خوبه. باز می‌گردم به دغدغه اصلی. همچنان اول و آخرتون.

+2
PbrGgQKRUnHmcFdO.mp39.88 MB

تو گوشم سیخ فرو می‌کنن. انگار ارپاد رو تا ته کردی تو گوشت و دیگه دستت بهش نمی‌رسه دراریش. از این جلز ولز مشخصه یکی داره مغزم رو کباب می‌کنه. ضربانم رو عین صدای دمام وسط ظهر عاشورا می‌شنوم. عین اژدها بازدمم گر گرفته. دلم میخواد گوشام خون قی کنن تا سبک شن. تب کردم و تنم عین سگ عرق میریزه. هر چند دقیقه یه بشکن می‌زنم ببینم چقدر از شنوایی‌م باقی مونده. مثل اینکه می‌شنوم هنوز چیزایی. اینا ناله‌س یا واقعیت خدا داند اما بیشتر بهم ثابت می‌‌شه اندر قهقراهای مختلف زندگی‌م تنها ناجی و مسکنی. نه. از خودم بدم اومد بابت این تقلیل دادنت به صفت‌های عامیانه. فراتر از اینی که تو یه صفت جات بدم. عاجز و ناتوانم دربرابر وصفت. خلاص.

حقیقت عریانه و خونی. دلم نمی‌خواد با غم لاس بزنم. دلم نمی‌خواد جا بدم انتهای بی‌پایان این درد و شور و نفرت رو در یک یا چند جمله و نقطه بذارم ته‌ش؛ لفظ «دلنوشته» بندازم تنگش و بنازم به اثر غیرادبی‌ای که خلق کردم. دهن کجیه، ماست‌مالیه. استدلال، تحلیل، تاریخ، جغرافیا، ژئوپلتیک، قصه، شعر، اسطوره و مچ بند مشکی و ابراز تسلیت دیگه نیاز نیست، قد نمی‌ده برا وصف این اوضاع. نه نیازه دلاویز تاریخ بشی تا بدونی چی به چیه، نه اینکه چهارتا تحلیل بخونی که پا رو پا بذاری و تو جمع رفقات فاز تحلیلگر سیاسی یا روشنفکر و گنده‌گوز برداری. اصلا پیچیده نیست. تاریخ داره زندگی می‌شه و دیدن حق فقط چشم میخواد و نیم‌جو شرف و خلاص.

کر شدم و همین به نوشتن وامیدارتم. شایدم دارم به خودم میفهمونم که لااقل، لال نیستم. تنها چیزی که میشنوم: «ویزز». سرم داره سوت می‌کشه و گوشام داغ شدن و از شما چه پنهون، خوف برم داشته.

Repost from هِرماس
برفتند با مویه ایرانیان بدان سوگ بسته به زاری میان همه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یادکرد چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شاپور و فرهاد و رهام شیر همه جامه کرده کبود و سیاه همه خاک بر سر بجای کلاه تهمتن چو بشنید زو رفت هوش ز زابل به زاری برآمد خروش به چنگال رخساره بشخود زال همی ریخت خاک از بر شاخ و یال چو یک هفته با سوگ بود و دژم به هشتم برآمد ز شیپور دم سپاهی فراوان بر پیلتن ز کشمیر و کابل شدند انجمن به درگاه کاووس بنهاد روی دو دیده پر از آب و دل کینه جوی چو نزدیکی شهر ایران رسید همه جامهٔ پهلوی بردرید به دادار دارنده سوگند خورد که هرگز تنم بی‌سلیح نبرد نباشد بشویم سرم را ز خاک همه بر تن غم بود سوگناک کله ترگ و شمشیر جام منست به بازو خم خام دام منست فرامرز رستم که بد پیش رو نگهبان هر مرز و سالار نو به گردان چنین گفت رستم که من برین کینه دادم دل و جان و تن که اندر جهان چون سیاوش سوار نبندد کمر نیز یک نامدار چنین کار یکسر مدارید خرد چنین کینه را خرد نتوان شمرد ز دلها همه ترس بیرون کنید زمین را ز خون رود جیحون کنید به یزدان که تا در جهان زنده‌ام به کین سیاوش دل آگنده‌ام نبیند دو چشمم مگر گرد رزم حرامست بر من می و جام و بزم به درگاه هر پهلوانی که بود چو زان گونه آواز رستم شنود همه برگرفتند با او خروش تو گفتی که میدان برآمد به جوش ز میدان یکی بانگ برشد به اب تو گفتی زمین شد به کام هژبر بزد مهره بر پشت پیلان به جام یلان بر کشیدند تیغ از نیام برآمد خروشیدن گاودم دم نای رویین و رویینه خم جهان پر شد از کین افراسیاب به دریا تو گفتی به جوش آمد آب نبد جای پوینده را بر زمین ز نیزه هوا ماند اندر کمین ستاره به جنگ اندر آمد نخست زمین و زمان دست خون را بشست ببستند گردان ایران میان به پیش اندرون اختر کاویان گزین کرد پس رستم زابلی ز گردان شمشیرزن کابلی ز ایران و از بیشهٔ نارون ده و دو هزار از یلان انجمن...

photo content

همه چیز در مدار قهقرا رو به گردشه الا عشق. به عنوان ناجی‌م ازش یاد میکنم و حتی اگه مردم تو اونی باش که باید بهش بگم "مزارم را پیاله‌ی آبی مهمان کن".

کاش وصل نمی‌شدم و این همه خون نمی‌دیدم.

Shahin Najafi 209.mp33.60 MB

photo content

@Kofebor80.mp318.42 MB

4_5926867934323411539.mp32.81 MB

تو چقدر بایدی.
تو چقدر بایدی.

زندگی آروم‌تر من برسم.

- از جمعه اخیر آخر شب جمعه شاید زمان مناسبی برای گله گشتی تو آبادان نبود. اما حیف می‌شد اگه بعد از سه روز زجر و مسابقه و بند و بساط، چند ساعت با بچه‌ها تو این شهر ولو نمی‌شدیم. وسایل رو جمع کردیم که بریم از خوابگاه بیرون. به مسئول اونجا گفتیم آقا این کلید، تحویل بده اون شناسنامه گرو رو که ما بایستی بریم و عجله داریم. گفت ویی، ولک یکی اومد فامیل رو گفت و این شناسنامه رو برد، من دادم رفت. گفتم مشتی خان تو رو عزیزت مسخرمون نکن مگه هر کی از راه رسید تو باید شناسنامه بدی دستش. یه ساعت همینجا معطل شدیم تا مشخص شد به یه اتاق دیگه اشتباهی شناسنامه گرو ما رو داده و شناسنامه رفته یه شهر دیگه. زنگ زدیم به یارو قرار شد شناسنامه رو برای ما پستش کنه و رفیقمون که گرو گذاشته بود، به‌عنوان اتباع بیگانه حساب نشه. از خوابگاه زدیم در و حدس بزن رفتیم کجا؟ آفرین ایستگاه دوازده. یه ردیف کامل ساندویچ و فلافل. بالاخره یه جا باید عذاب رژیم رو جبران می‌کردیم. بعد از چند ساعت معده بنده همچنان از دو تا ساندویچ فلافل، یه سمبوسه، یه پکورا و نوشابه‌ای که قرار بود بشوره ببره، در تعجب و به همون مقدار، در اذیت بود. اون شب حس کردم به‌جای معده، جوراب در شکم دارم و بله. بعدش گفتیم بریم بازار. بازار کجا بود؟ یه راسته اکثراً ته‌لنجی داشت یا ادویه‌جات و منم زنگ زدم خونه گفتم: ادویه؟ گفتن: ادویه. سر همون راسته سیتی سنتر آبادان هم بود و رفتیم و سعی کردیم به غیر از نظاره کردن کار دیگه‌ای انجام ندیم. منم به خرید ادویه و نظاره بسنده کردم. انواع استایل و گارد ماشین رو در این راسته می‌شد دید. یعنی چشمت رو می‌بستن یکی از این ماشین‌ها یا آدم‌ها رو می‌ذاشتن جلوت، تو نمی‌تونستی حدس بزنی اینجا کجای این کره خاکیه. لای یکی از همین دکون‌ها یه قهوه عربی هم خوردم. حیف بود بیای آبادان و قهوه یا فلافلش رو نخوری. دیگه واقعا داشت دیر می‌شد و مغازه‌ها هم می‌‌بستن. یه حاجی(کاش تیکه حاجی رو در این مقطع و مکان از زندگی‌م استفاده نمی‌کردم) هم داشت دکه‌ کوچیک پر از سیگارش رو جمع می‌کرد. منم گفتم این راننده پیرمردمون عشق بهمنه، یه بهمن بگیرم براش وسط راه خودش رو شارژ کنه، نصف شبی خوابش نبره چپمون نکنه. همین که کلوم از دهنم پرید: «حاجی» یکی که کنار یارو سیگارفروش بود، برگشت این چونه ما رو گرفت. ای ذهن خراب من! چه کارها که فکر می‌کردم این بچه می‌خواد با گرفتن چونه من بکنه. من خودم رو کشیدم عقب. دوباره این چونه ما رو گرفت، گفت: نترس. منتها بد قضاوت کرده بودم و چونه‌م رو گرفت و در گوشم گفت: «به این نگو حاجی، با مشت و لگد به جونت می‌افته» آقا این رو که گفت من دوزاریم افتاد. سیگارفروشه استایل مردهای زمان شاه رو داشت. پازولف کشیده و موهای مشکی ژل و شونه زده و ریش‌های شیش تیغ. برگشت و جوری که انگار خیلی خودش رو گرفته بود کارهای خطرناک نکنه، بهم گفت: «آخه به من می‌خوره حاجی باشم؟ حاجی به اون فلون فلون شده می‌خوره که کل آبادان مال خودشه، به من بگو مشتی، بگو آقا، حاجی چیه دیگه» گفتم مشتی ارادت دارم خدمتت. گفت: «آهااا این شد» حالا منم که سیگاری نبودم گفتم یه بهمن کوچیکی به ما بده. یکی از بچه‌ها اون ور پروند: «بهمن دولی» حالا اگه خودمم نمی‌خواستم، این رفقای ما آخر کاری می‌کردن یارو با من دست به یقه بشه. سیگارفروش انگار جوش آورد گفت: «تو حالا به هرچی می‌خوری جز سیگار، خععععیلی نویی» حالا بیا درستش کن. حالا دیگه من اینجا بخواستم هم نمی‌تونستم برداشت بد بکنم از حرفش چون اینجا نه تایم درست و حسابیه نه مکان خوبی. یارو اگه یقه‌م رو می‌گرفت، کل شهر هم پشتش بودن و نیمه بزرگم می‌شد گوشم. گفتم بهش والا من سیگاری نیستم برای بنده خدایی می‌خوام ببرم. خلاصه ما سیگار بهمن دولی رو گرفتیم بردیم. سر همون راسته یکی با لهجه عربی داد می‌زد. انگار داشت می‌گفت: «روح روح» نزدیک‌تر که شدم دیدم یه یارو به یه پژو که بدجا هم وایساده داره در حد اعلان جنگ چیز میز می‌گه. من که نمی‌فهمیدم چی می‌گن منتها خطرناک می‌اومد. در حدی که یارو پژویی کُلت در آورد نشون داد. از اون طرف اون عامو خیلی جیگردار بود که باز می‌رفت نزدیک محکم می‌زد تو شیشه پژو. دیگه از اینجا به بعد سوئیچ شدن روی لهجه فارسی و انواع و اقسام ناسزاهای «ک» دار نثار همدیگه می‌کردن. اینجا بود که قدم‌های ما تند و سریع می‌شد به سوی ماشین. بهمن دولی رو تقدیم راننده عزیز کردم و گفتم آتیش کن سمت بوشهر تا تو شهر غریب دار فانی رو وداع نگفتیم، گُل.

بعد از باخت بیش از اینکه بابت بازنده بودن ناراحت بشم، از چشم‌ها بی‌زارم. چشم‌هایی که پا دارن و اطرافم قدم می‌زنن و من شدم راوی. تفسیر می کنم نگاه‌شون رو به این زندگانی و نقطه‌ی پایان این فلان بند از بهمان فصل عمرم. مشکل از چشم‌ها نیست، از راوی مکاره. باید با راوی کلنجار و کشتی گرفت تا گوممم. صدای کوبیده شدن دست داور به تشک شنیده شه. ضربه فنی! حالا می‌‌شه به پهنای زندگی خندید و از برنده نشدن، بی‌زار نبود. حالا می‌‌شه داور دست بازنده رو بالا ببره و نخود نخود، می‌رم پی زندگی خود.