en
Feedback
الاکلنگ|دیار طلایی🌤

الاکلنگ|دیار طلایی🌤

Open in Telegram

نوشتن برای زنده ماندن در میان مرگ‌هایی با احتمال بالا. نوشتن از زبان، آنچه آدمی بدان مبتلاست، رشد شخصی و فرهنگ عامه.

Show more
334
Subscribers
+124 hours
+97 days
+1830 days
Posts Archive
تا ابد سپاسگذار خلقتی هستم که مرا «زن» آفرید.

انقدر «تا تویمان» است که هنوزم هراس دارم از واکنش‌ها به پست واپسین ساعات دیشبم. نکند فکر کنند این زن متاعی انداخته بالا؟ از سطح و عمق و عرض و طول واکنش‌ها راضی‌ام و خاطرم است که بازخورد را با ارزش‌گذاری قاطی‌پاطی نکنم. کمی زودتر به محل کارم می‌روم، عشقم کشید خنکیِ صبح را بزنم به تنم و روزم را فاخرانه می‌آغازم. روز، روزِ خواندن مقاله است. بازاندیشی زبان فارسی، داریوش آشوری را ناخنک می‌زنم اما دلم هوای سایت محمد قائد را میکند. مقاله‌ای در باب فضای مجازی و هوش مصنوعی و من‌حیث‌المجموع، چیزیکی بلندبالا، لایه‌لایه و جهان‌بینی‌طور؛ که به قربانش می‌روم و آرزو می‌کنم درد و بلایش را خدا از جانش بکند و به جان آخوند و سیاسی‌ها وصله کند. سراغ محمد مختاری می‌روم. «زاده‌ی اضطراب‌های جهان» را می‌خوانم. چندین صفحه را، چیزی نمی‌فهمم، چنان؛ اما محمد مختاری‌ست و نامش کافیست که زور بزنم تا بفهمم. شعر اروتیک دوستی را هی می‌جوم، هی مزه می‌کنم، بالا و پایینش می‌کنم، سوزنم را گیر می‌اندازم رویش و تا ناموسش را درنیاورم از پا نمی‌شیشینم. وزن و قافیه نمی‌فهمم. وزن عروضی را در حدی که جنتی از سیاست می‌داند می‌فهمم؛ اما هر جا که توی سوراخ‌های تنگ خزیده‌ام، قشنگ مغزم را گشاد کرده‌ام و بسیار آموخته‌ام. پس تنگ باد تمام سوراخ‌های کنجکاوی‌تان. همچنان مختاری می‌خوانم. به دیدار آشنایی با هنر پرسشگری، لیندا الدر و ریجارد پل میروم و چند صفحه‌ای را می‌پیمایم. شیرین است، عین یه قل‌دو‌قل؛ سیرمانی ندارد خواندنش. چیزی نیست برای آغازیدن و به ته بردن، قله نیست، راه است، مسیر است، هستیم درش، می‌رویم بالا، می‌رسیم پایین؛ عین همان شعر دوستم که سوزن کرده‌ام رویش. دادگاه می‌روم. یکی از کارشناسانی که هفته‌ی پیش آمده بود مرده است. دکتر خبر مرگش را به من می‌دهد و تف می‌کنم به روزگار. « یالان دنیا» خخخخ، نه بابا، من اصلاً این‌جوریا با جهان مواجه نمی‌شوم. خب، مرده است دیگر؛ اما کاش قبل مردن، روی پرونده‌ی‌ من، نظر مخالف‌‌ نمیداد.  صداهای خانه نمی‌گذارد تمرکز کنم که دیگر چه کردم و چه نکردم. نمی‌دانم پس از آن چیزی خواندم یا نه؛ اما متنکی توی الاکلنگ‌‌ هوا کردم‌که زهر یادداشت کص‌محور قبلی را بشکند و از حافظه‌ها پاکش کنم. ناهار می‌خورم و دوش می‌گیرم و عصری دل‌انگیز را می‌آغازم؛ که با خواب شروع می‌شود. و خودم را درون رختخوابی نرم غرق می‌کنم و باز هم برای مرگ اعلام آمادگی می‌کنم، از شدت شادی. قسمت ششم فصل سوم‌‌ سایلو را می‌بینم و باز هم کراشیدنم روی جولیت میگیرد و آرزو میکنم به زنی بگیرمش. و به اون پسره، رییس بخش مکانیک هم، نه به چشم برادری، نظر دارم. خدا برکتشان دهد این خوبرویان مطلوب را و نسلشان را بسیار گرداند. خواب را در آغوش خود می‌کشم. با بوی مربای به بیدار می‌شوم. عین بچه‌ی آدم پخته‌اند و شهدشان قوام یافته که زیرش را خاموش می‌کنم. دلم قند می‌خواهد، ولی مقاومت می‌کنم. ظرف‌ها را می‌شویم و وبینار الهه‌جان، سرزبان، را به گوش می‌پذیرم، پنبه‌ی زبان مادری را میزنیم و در آخر، آنچه از مفهوم کصخلیت در ذهنم دارم را روی کاغذ نقاشی میکنم. آنِ رفتن به روتین شبانه است؛ که لباس، کلاه، ساعت و خیابان تمام چیزهایی‌ست که لازم دارم. ماشینی کنار پایم می‌ایستد، این‌قدر نزدیک که فکر می‌کنم آشناست، و می‌فهمم دو سال است زاغ‌‌سیاهم‌ را چشم میزده. منتظر است روزی رویی بهش نشان بدهم، یادم می‌آید قبلن هم همین دوروبرها دیده بودمش. از شرش خلاص می‌کنم خودم را. چند صد متر جلوتر، دختران ماشین‌سوار متلک‌گویان همراهی‌ام می‌کنند. امشب شب یورش سواران به پیادگان بوده، گمانم. نرسیده به خانه، دردی از اضطراب، نمی‌دانم از کجا، توی دلم می‌پیچد. به خانه می‌رسم. دلم برای دوچرخه‌ام تنگ شده، اما درد دستم اجازه نمی‌دهد سوارش شوم. بی ‌برنامه‌ای از پیش، می‌نشینم پای نوشتن گزارش نیک و این‌گونه است که این‌گونه می‌شود: و آیفون هجده پرومکس آمد و تو نیامدی، «مخاطب خاص».

بوق تاکس‌هایی‌ که به حومه میروند مرا به گریه می‌اندازنذ شب‌هنگام از درون من چیزهایی به اطراف کشیده می‌شوند تا به جایی که از آن آمده‌اند بازگردند تا در خوابگاه‌هایشان سر کنند تا دوباره صبح به درون من بپیوندند و‌‌ ما چون یک تن واحد در یک لباس، از یک محله، از یک خانه، به میان مردم و سیاستمداران و دولتی‌ها بیرون بزنیم

کصخل یا کس‌خل اگر پورن ژاپنی پسندید اولی را بردارید اگر در نهان‌گاهتان تصمیمی به کاهش عریانی کلمه ندارید دومی را بردارید من اولی را برمیدارم چون با واژه‌ی «کس»، به معنی فرد، زیاد قاطی میشه مثلا طرف پشت وانتش زده «همه کسم تویی» نمیدونم اول کدومش اومد، ولی‌ طبق قانون کپی‌رایت، دیگه نباید اون یکی رو هم واقعا اون شکلی میساختن. اوه اینهمه کلمه حالا چرا هر دوتاش باید عین هم؟ و یکیش هم اینقد اوف و‌ بوق و زشت؟ به نظرم که اولی بهتره؛ هم شرمو این‌چیزا رو جوابه هم کپی رایتو اول ببینیم این واژه از چه اجزایی تشکیل شده دوم ببینیم هر واژه به شکل جداگانه چه مفهومی دارد سوم اینکه این دو بخش در کنار هم چه مفهومی را میسازند و‌ چهارم اینکه گوینده چه ومعنایی را در سر دارد پنجم اینکه خودمان بعنوان گوینده، از ابتدا باید بدانیم چه مفهومی را در سر داریم که سپس آن را بر روی مصداق بیرونی تطابق دهیم که‌ وقتی استفاده میکنیم اصلا از اول برای خودمان قابل دفاع باشد و از استفاده‌ی زیاده‌روانه و بی‌کارکردش خودداری کنیم‌ که همانا استفاده از واژه‌های برچسبی به مقدار زیاد نه تنها مخاطب را متنبه نمیکند) نه تنها به او تلنگر و گوش‌پیچی‌ای نمیدهد که پس از مدتی آن را بعنوان یک جک و طنز پذیرفته و با گوینده همراه میشود که « بله من کسخلم» امر دیگه؟ بگو کارکردش چیه؟ و خب حرفی اگر کارکردی نداشته باشد یک کلمه‌اش هم زیاد است در لغت‌نامهٔ دهخدا، مدخل «کس‌خل» صراحتاً آمده و آن را به لغات عامیانهٔ محمدعلی جمال‌زاده نسبت می‌دهد: «کس خل؛ آدم دیوانه و مجنون و سفیه «کُس» در فارسی واژه‌ای بسیار قدیمی برای اندام جنسی زنانه است و دهخدا نیز همین معنا را ثبت کرده است. خُل نیز در فارسی به معنای: دیوانه، ابله، سفیه، کم‌عقل، سبک‌مغز به کار می‌رود. پس کُس‌خُل از نظر ساخت واژه، ترکیبی رکیک از «کُس» + «خُل» است و معنای امروزی آن تقریباً می‌شود: آدم احمق، ابله، خل‌وضع، بی‌عقل یا کسی که رفتار بسیار نامعقولی دارد. و این دقیقاً با معنایی که در منبع جمالزاده برای آن ثبت شده، یعنی «دیوانه و مجنون و سفیه»، همخوان است. حالا که معنا و نوشتار را مشخص کردیم به سراغ خودمان میرویم آیا ما حین گفتن این واژه، همینقدر را در نظر داریم و قصد داریم مخاطب را ابله و دیوانه و بی‌فکر بخوانیم؟ یا چیزی با شدت کمتری را در نظر داریم؟ اگر ابله و دیوانه و بی‌فکر را منظور کرده بودیم پس چرا گفتیم « کس‌خل»؟ من فکر میکنم با عنایت به ساخت واژه‌ی «کس‌دست» دوباره می‌آموزم که شهودی برخورد نکنم که یک دفه یک اختلال را به کسی نچسبانم تا آگاهانه باشد تا سبک خودم باشد که هر کلمه چه استفاده‌هایی شده در چه بافت‌هایی استفاده شده با اون کلمه چه کارهایی کرده‌اند و‌ به متون گذشته که باز میگردم میبینم مفهوم در نظر آدمها در بافت گفت‌و‌گو خیلی متفاوت است از برچسب شخصیتی گرفته تا دشنام رکیک، شوخی دوستانه، تعحب از رفتاری عحیب، تحقیر،توصیف دیوانه و خل‌وصع، ابله و تو و من باید حواسمان باشد به بافت به آنچه که پس‌و‌پیشش آمده، به اجازه‌هایی که تلویحا به هم داده‌ایم یا نداده‌ایم به حدود آزادی خودم یه حدودی که تو تعیین کرده‌ای ز گیتی دو کس را سپاس یکی حق‌شناس و یکی حد‌شناس حدود مفهوم را که بدانی دیگر وسط بحث هی واژه استفاده نمیکنی به تبع دیگران، به تبع ترند شبکه‌های احتماعی خوب است این دوباره‌آموزی و توجه به جزییات هر ارتباط و همچنین داشتن نگاه کارکردگرایانه و دائم‌پرسی اینکه « خب قراره چی‌کار کنه واسمپن؟ واسه ارتباطمون، واسه رشد شخصیمون

آنقدر بدیهی‌ست که هرگز فکر نمیکردیم که لازم باشد بیاموزیمش چون از بد تولد آموخته بودیم و همین آموخته‌ها را کرده بودیم سنجه، خوراک فکر، بنای استدلال. با همین‌ها استلزام‌سنجی کردیم تصمیم گرفتیم. برنامه‌ریزی کردیم. آینده را پیش‌بینی کردیم و ریدیم و ریدیم و گند زدیم و خراب کردیم و توی سر خودمان زدیم که کجای راه رو اشتباه رفتیم؟ برمیگردیم به یک یک یک همانجا که اولین کلمات را آموختیم همانجا که برای معناهای توی سرمان، وقتی کلمه‌اش را نیاموخته بودیم، با ادا و اطوار و کلمات کمکی مفهوم‌پردازی کردیم تا منظورمان را به شنونده بفهمانیم، برگردیم به حدودا دو سالگی برگردیم و ببینیم بنای ارتباط ما چه بود؟ آجر بیان احساس ما چه بود؟ بنای بیان نیازها، تصمیم‌گیریها و واکنش‌های ما چه بود؟ همانجا کلمه، واژه برگردیم به واژه و از نو بیاموزیمش شاید این بار طرحی نو در انداختیم شاید کمتر ریدیم کمتر خطا کردیم برگردیم به بازآموزی زبان مادری برگردم به سالواژه‌ام به ریواژ ریواژ عزیزم

قصه‌گو و معنا‌بخشیم داستان میسازیم از اطلاعات و داده‌ها با زبان قصه میگوییم برای بیان چیزی کمتر زبانی خاطرات زندگی‌نامه‌ی خودساخته‌ی درونی‌شده‌ی ماست؟ قصه‌ای که باور کرده‌ایم را به دیگران عرضه میکنیم. اگر قصه‌ها را عوض کنیم و داده‌ها را از‌ نگاه دیگران ببینیم آیا داستان ما هم عوض میشود؟

Voice message02:18

Voice message09:09

- هر کسی گفت غیر از اینه ازش بپرس در اورگاسم، عشق و هوس رو جدا کن و جدا توضیحش بده - غیر از این نیست؛ میشه به ادبیات و هنر از
- هر کسی گفت غیر از اینه ازش بپرس در اورگاسم، عشق و هوس رو جدا کن و جدا توضیحش بده - غیر از این نیست؛ میشه به ادبیات و هنر ازین جنبه نگاه کرد و بعضی اوقات خوار شمردش. البته افکار داستایفسکی و ادبیاتش سوای از این موضوعه - خوار؟ چون کانالی هست برای دلبری از معشوق؟ پول هم؟ بدن ماهیچه‌‌ای هم؟ یک دوج‌چلندر هم؟ زبان هم؟ واژه‌ هم؟ آیا تمام اینها ابزاری برای ابراز و اثبات شایستگی‌و‌ جلب جنس مطلوب و فرار از تنهایی و تولید مثل و نهایتا بقا نیست؟ زبان ابزار ارتباطات پیشرفته‌ی انسانیست، چطور میشود ادبیات و شعر را خوار شمرد؟ با این سنجه که برای دلبری و جلب‌نظر استفاده میشود پس یعنی شما زبان را هم خوار میشمارید؟

از تغییر می‌ترسی؟ | یادآوری وبیکار معماری تفکر چرا از تغییر می‌ترسیم؟ چرا از آینده می‌ترسیم؟ چرا ابهام و ترس را به ریسک و شفافیت ترجیح می‌دهیم؟ امروز یک خطای شناختی مهم را که عامل ترس ما از تغییر و آینده است را با هم می‌شناسیم. وبیکارهای معماری تفکر شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۸:۳۰ ورود برای همه رایگان و آزاد اگر با وبیکارها آشنایی ندارید این پست مال شماست. مشتاق دیدار شما هستم. 🌞 https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor به دوستاتون بگید و با هم بیاید که زبانِ زندگی یاد بگیریم. سرزبان

چرا چرا چرا چرا؟ چراها را بیشتر از چه و‌چگونه دوست دارم. چراها یک قدم عقب‌تر را میبینند یک لایه عمیق‌تر را یک دلیل را یک ریشه را چرایی‌ها بودند که چگونگی‌ها پدید آمدند فکر میکنی بی‌چرایی عمل کرده‌ای؟ نوچ ‌نوچ نوچ فکر میکنی، ناخودآگا‌نه‌هایت بی‌چرایی انجام شده‌اند؟ نوچ ‌نوچ نوچ ناآگاهانه‌ها، عی‌وای‌دستم‌خوردها، حواسم‌نبودها هم با چرایی هستند منتها اینکه چرایی را تو میبینی و متوجهش هستی یا نه، توفیر ایجاد میکند. گاهی چرایی را میبینی و میدانی و گاهی نمیبینی و نمیدانی که این دانستن یا نداشتن در اصل وجود چرایی تفاوتی ایجاد نمیکند جانم برایت بگوید آن را که میدانیم و طبقش عمل میکنیم که هیچ. اما آن را که نمیدانیم و طبقش عمل میکنیم گاهی آفت است. فلسفیون یا منطقیون میگویند «اصول موضوعه‌ی پنهان»، روانشناس‌ها احتمالا میگویند «ناخوداگاه» و مربی‌های رشد فردی میگویند «باور‌های محدود‌کننده». پس ذهن من، باورهایی دارند تصمیم میگیرند، من را محدود میکنند، تشویق میکنند، که در بیشتر مواقع با آنچه که دارم خودآگاه می‌آموزم و به زبان می‌آورم، در تضادند، به ضرر اهدافم. هر چند که باورها یا اصول موضوعه‌ی پنهانی هم هستند که بدون آنکه بدانم دارند تصمیمات و کنش و واکنش‌های مفیدی، به حال اهدافم، را رقم میزنند. حالا اینکه چرا امروز ‌که داشتم اصول موضوعه‌ی پنهانم را مینوشتم تماما آنهایی را نوشته بودم که به ضرر اهدافم داشتند کار میکردند، خودش جای بحث و بررسی دارد.

پرسش مهم است اما چه پرسشی، مهم‌تر کتاب هنر پرسشگری، راهنمای ما و شماست در پرورش هنر پرسشگری لینک👇 «آشنایی با هنر پرسشگری» را
پرسش مهم است اما چه پرسشی، مهم‌تر کتاب هنر پرسشگری، راهنمای ما و شماست در پرورش هنر پرسشگری لینک👇 «آشنایی با هنر پرسشگری» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/126401

پرسش مهم است اما چه پرسشی، مهم‌تر کتاب هنر پرسشگری، راهنمای ما و شماست در پرورش هنر پرسشگری لینک👇
پرسش مهم است اما چه پرسشی، مهم‌تر کتاب هنر پرسشگری، راهنمای ما و شماست در پرورش هنر پرسشگری لینک👇

پرسش مهم است اما چه پرسشی مهم‌تر

چه پرسشی؟ چه پاسخی؟ اگر در رنجی از تصمیماتت از ارتباطاتت، از واکنش‌هات، این پست مخصوص توعه. اگر هم نیستی که خوش به حالت. دعانویست رو به ما هم معرفی کن. بیا فرض کن رنج میکشی. میری ‌پیش علیزاده، بهت میگه تا حالا با خودت مواجه شدی؟ تو میگی مواجهه چیه؟ بهت میگه مواجهه یعنی دیدن خودت، دوباره دیدن خودت و تصمیماتت، عقب عقب رفتن تا بهتر دیدن. نقطه‌ی شروع هر تغییر و بهبودی، مواجهه است مثل دستگاهی که خراب شده و ما برای تعمیرش دوباره از اول مشاهده‌اش میکنیم. از خودمان و خود دستگاه و متخصصش میپرسیم. میپرسیم. به همین سادگی. اما باید بگم نه آسان. آخه این آدم شیطون گاهی واقعا دلش نمیخواد جواب صادقانه بده. میخواد شیره بماله سر اطرافیان، و حتی سر خودش، چون مواجه شدن، مواجهه‌ی‌ واقعی درد داره، شرم داره، خجالت داره و بعد از اون مسولیت تغییر را داره. ابزار مواجهه پرسش است اما پرسشی با پاسخ صادقانه، بدون پیچاندن، بدون دودره‌بازی، بدون خودفریبی، بدون سانسور. مهمترین کار پرسش چیه؟ دیدی وقتی مریض میشی مثلا دلت درد میگیره هی به عقب نگاه میکنی و هی میپرسی من چی خوردم؟ چه چیزایی رو اشتباهی با هم خوردم؟ چه ناپرهیزی‌ای کردم؟ دفعه‌ی قبل، مثلا یه سال پیش که اینجوری شدم دلیلش چی بود؟ متوجه شدیم که پرسش برای برگشتن به عقب است برگشتن به ریشه‌ها. دوتا دوست دعواشون شده و عصابی شدن. از یکیشون میپرسم چرا باهاش دعوا میکنی؟ میگه حرف زور میزنه و فلان عقیده‌ی سیاسی رو میگه درسته. بهش میگم خب تو هدفت چیه؟ میگه میخوام بهش بگم که اشتباه میکنه. میگم خب اگه نفهمه اشتباه میکنه چی میشه؟ میگه تفکر گهش همه جا رو میگیره. بهش میگم خب اگه بگیره چی میشه؟ میگه زندگی رو به ما حروم میکنن. میگم خب حروم کنن چی میشه؟ چه ضرری به تو‌ میرسه؟ چه سودی به تو‌ میرسه؟ حالا فرض کن تو نتونستی قانعش کنی چه آسیبی به تو‌ میرسه؟ و همینطور پرسش‌های پرسش‌زا. بهش میگم تو‌ چه هدفی داری پشت این مکالمه؟ و همین جا سکوت میکنه. میگه هیچ هدفی ندارم. میگم صادقانه به خودت جواب بده که اگه نتونی قانعش کنی چه احساس بد یا عدم نفعی نصیب تو میشه؟ اینجا همان نقطه‌ی پاسخ صادقانه برای یک مواجه‌ی درست و احتمالا تغییر واکنش‌های ناآگاهانه به کنش‌های آگاهانه است. هدف نهایی از ساختن دستگاه فکری هم اینه که ما یک مسئله و مشکل را بزاریم توش و اون عین یک فرمول حل کنه برامون. و رفتارهامون از ناآگاهانه‌ای که عمدتا بدون پیش‌بینی اثرات جانبیش هست، به رفتارهای آگاهانه‌ی هدفمند و بدون کمترین آسیب به ما، اطرافیان، محیط و جامعه‌ای که درونش هستیم تغییر کنند.

این داستان: به اصل موضوعه مینمایی ولی قصاری چه سری چه دمی عجب پایی وااااای، چه کلام خوش‌آوایی به اصل موضوعه می‌نمایی ولی با عرض پوزش قصاری -کامنت ق.ص.ج رو دیدی؟ -آره. - روش ریپ بزن. - منم بیام یه چیز مسخره بگم؟ - دیگه همینم کمه، دیار هم کصخل‌بازی دربیاره. - خیالت راحت؛ من در حد ق.ص.ج خل نیستم. - -شاید باشی -نیستم. -دیار، من اینو واسه خودم بستم که «هیچ چیز از هیچ‌کس بعید نیست.» - موافق نیستم. - نه دیار، این درسته. -نه، واسه‌ی من. -چطور؟ - می‌دونی؛ وقتی این جمله رو می‌شنوم، توی ذهنم تداعی میشه که «هیچ کاری، چه خوب چه بد، از دیار بعید نیست.» آیا تو می‌خوای اینو بگی؟ - نه دیار؛ به این غلیظی منظورم نیست. - پس گزاره‌ت درباره‌ی من صدق نمی‌کنه. بریزش دور. دست‌کم وقتی با من حرف میزنی. فایل رو گوش میدم، گوش میدم و گوش میدم، مثل همیشه که تا ناموسش رو درنیارم از پا نمی‌شیشینم. وسطش یاد مکالمه‌ام با م.ی می‌افتم: تادااااا! پیدا کردم. موضوع جلومه. توی چشممه. موضوع چیه؟ همین جملات قصاری که از سر و کولمون بالا میرن؛ همین شکوری‌پسندا، باران نیکخواه‌پسندا که یک موزیک اسهالی-رمانتیک-کصونه‌واویلا-چس‌ناله‌-نوستالژیه ایرانی هم میذارن روش و طوری توی کله‌‌ت فرو می‌کنن که میگی: «عاه‌ه‌ه‌ه‌ای! اینو وردارم واسه بنای فکرم، واسه اس‌و‌اساسم، واسه چراغ راهم. باه‌باه! چه شاه‌بیت‌غزلی، چه از قافیه‌آزادشعری. و همین‌طور که داری از در عقب به‌به می‌زنی، یهو می‌بینی بعله، غارغارآوازت پنیرت رو انداخت تو چنگ ترامپ گوربه‌گور‌شده‌. چغن‌پیریزه‌های مغزمو شپش‌جوری می‌کردم، چه دم‌کلفتهایی. «آنچه مرا نکشد، قوی‌ترم می‌کند» «هیچ چیز مطلق نیست.» «همه چیز نسبی‌ست.» «پول خوشبختی نمی‌آورد.» «صداقت بهترین سیاست است.» «انسان‌ها از اشتباهاتشان یاد می‌گیرند.» «زمان همه چیز را درست می‌کند.» «شکست پل پیروزی‌ست.» «هر چه بکاری، همان را درو می‌کنی.» و اوه‌ه‌ه‌ه، تا دلت بخواهد. از دم بلیغ و خودحقیقت‌جا‌زننده. قصارهای اصل‌موضوعه‌نما. یعنی مشکل قصار لزوماً دروغ بودنش نیست؛ مشکل اکثر قصارها اینه که یک گزاره‌ی مشروط رو به یک گزاره‌ی مطلق تبدیل می‌کنن. با یکی از همینا میری جلو و مثل یه ظرف فکری محاسباتت رو روش میچینی. « شکست پل پیروزیست» زارت! بارها شکست می‌خوری و با همین قصار توی ذهنت منتظری که بلاخره پیروز بشی. اما آیا هر شکستی خودبه‌خود تبدیل به پلی برای پیروزی می‌شه؟ آیا بین شکست و پل نباید حلقه‌ی ارتباطی‌ای باشه؟ این جمله تماماً اشتباه نیست و تماماً هم درست نیست؛ درستیش به این بستگی داره که در فاصله‌ی بین شکست و پیروزی چه اتفاقی افتاده. و آیا می‌تونه زیربنای فکر، رفتار، تصمیم‌ها و انتخاب‌های ما قرار بگیره؟ مشکل جملات قصار اینه که یک قسمت درست دارند، اما تمام چیزی که باید رو توی دل خودشون بیان نمی‌کنن. مثلاً گزاره‌ی «زمان همه چیز را درست می‌کند». آیا واقعاً زمان «چیزها را تغییر می‌ده»؟ آیا ندیدیم که بعضی چیزها در بعضی آدم‌ها هنوز هم بعد مدت‌های زیادی تغییر نکردن؟ در واقع، جملات قصار برخی حلقه‌های توالی اتفاقات و برخی لازم و ملزوم‌ها رو نادیده می‌گیرن. جملات قصار دروغ نیستن بلکه یک تکه حقیقت را با خودشان دارن، اما اون رو طوری فشرده می‌کنه که شرط‌ها، استثناها، علل و حلقه‌های واسط حذف می‌شن. قصارها معمولا رابطه‌ی پیچیده‌ی بین علت و معلول رو به یک رابطه‌ی مستقیم تبدیل می‌کنم. شکست ←→ پیروزی در حالی که در واقع شاید چیزی شبیه این باشد: شکست → تحلیل → اصلاح → تغییر رفتار → تلاش دوباره → فرصت مناسب → پیروزی و حتی این زنجیره هم تضمینی نیست. چرا قصارها این‌قدر خطرناک‌اند؟ فقط چون ناقص‌اند؟ و چرا نباید به‌عنوان ظرف فکریِ دستگاه فکری ما دربیایند؟ چون وقتی توی گود عمل، مسائل رو میزازیم داخلشون، میبینیم عه! «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها» میبینی ای بابا اینقدر زمان گذاشته ولی چیزی درست نشده. ما صداقت داشتیم ولی سیاست برنده شد یه عمر پل ساختیم ولی هنوزم داریم میسازیم خب حالا حرفت چیه؟ حرفم؟ به شما؟ من غلط بخورم. فقط دارم یاد میگیرم که آگاه باشم که دستگاه فکری‌م رو آگاهانه یا ناآگاهانه روی این زرتی‌زورتی‌ها نسازم؛ که سر بزنگاه دستمو نزارن توی پوست گردو که زیر حل کردن مجهولاتم نزان»

این داستان: نسخه‌پیچی‌ که خودش پیچ‌در‌پیچ است خانم کاری نداره که؛ یه شونه رو بده اینوریو، یه شونه رو بده انوری حالا یک دو سه صَ‌‌ً‌َََ‌بببببر کن صبر کن گفتم؛ بهم بگو چطور برقصم؟ گفتم آقا من قولنج کردم چطو بشکونمش؟ گفتم؟ گفتم؟ کسی همچی چیزی شنیدددددد( با صدای خواهران منصوریان وقتی دارن با کارد به رییس فدراسیون حمله میکنن تکرار کنید) کسی همچی چیزی شنیددد؟ من ازت کمک خواستم؟ بهت کلید ذهنمو دادم و گفتم حاجی برو اون تو سیم‌پیچی‌ها رو دستکاری کن؟ شده بخوای دس‌فرمون بدی خودت بری به گا؟ یا یه دفه یادت بیاد فقط واسه پشت پیک‌نیک گواهی‌نامه داری ولاغیر؟ پس برادرم خفه شو؛ خاهرم سکووت کن که یک پیغمبری فرموده: اهل بهشت از سکوت‌کنندگانند و اهل جهنم از گه‌خوران. میتونیم بگیم هی خرفت این که کاری نداره؛ ولی تا حالا افسار خودمون رو کشیدیم و یه لحظه پرسیدیم که برای انجام فلان کار به چه پیش‌زمینه‌هایی نیازه؟ و کسی که الان قادر به انجامش نیست، ممکنه توی یکی از اونا یک ایراد ذهنی، ساختاری، باوری، تفکری و منابعی داشته باشه؟ نسخه‌تو بکن توی لیوان آب‌جوش واسه دم‌نوش میگه خابم نمیبره شبها؛ دست میبرم به کیبورد که « همه چیز به عادت است و ذهنت را به فلان چیز عادت بده و روزها کمتر بخواب» که قبل از شنیدن کوفت از دیگران خودم به خودم اتک میزنم که اون ازت راه‌حل خواست؟ دکتری؟ متخصصی؟ نذر داری؟ اصلا تو، زندگی، تجربه‌ها، تروماها، خودآگاه و ناخودآگاه اون آدم رو میشناسی؟ تو میدونی اون چه راه‌هایی رو رفته؟ نقشه‌ی مغزشو بلدی؟ پس سکوت کن خاهر. سکوت کن. گاهی پیش آمده که شب‌ها دست به دامن خابم که مرا با خود ببرد و تمام این نسخه‌هایی‌که میخواستم بپیچم میرفت آنجای خر و هیچ نخ‌ و سوزنی به این پارگی افاقه نبود و حالا میبینم که چطور این دکتر فوضول درون فوری از آستین میزند بیرون که «بیفیرما نیسخه‌تون» کوفت پس سکوت کن خاهر و برادر عزیز و نسخه‌هایت را بگذار آنجایت که باد کند و مردم خیال کنند جیبت از شدت پول نقد باد کرده. عونوانو کجای دلت میذاری؟

در ستایش سیستم و زبان و این چیزا

تو کی هستی؟ تو چی هستی؟ پاسخ کدام پرسش، هویت تو را تعریف میکند؟ آیا معنای تو‌ کی هستی، در تمام طول عمرمان یکی نیست؟ در حالی که مفهوم تو چی هستی مدام در حال تغییر است؟ در همین لحظه چیزی در ذهن من دهان باز کرد و شنیدم که پاسخ من به سوال اول همیشه یکی بوده؛ من دیارم. چیز ورای احساسات، تجربه‌ها، عواطف و باورها. این دیار است یک وجود که همیشه بوده و تا نود سالگی هم خاهد بود. پس از آن هر چه بگویم میشود پاسخ پرسش دوم. آیا من کی هستم می‌تواند جایی مرز دقیقی با من چی هستم داشته باشد؟ اگر شروع به پاسخ به سوال من کی هستم؛ بکنم، تا کجا که پیش بروم وارد محدوده‌ی پاسخ‌های مربوط به من چی هستم میشود؟ برای چی‌بودگی اگر معیار داشته باشیم، پاسخ‌های قبل از آن در حوزه‌ی کی‌بودگی قرار میگیرد؟ نمیدانم حقیقتن. زن زیبای حدودا شصت‌ساله‌ای روبروی من نشسته و با بغل‌دستی‌اش، درگوشی، خندان، عشوه‌دار، ابروبالابینداز و لبگزیده حرف میزند و وقت خندیدن چشم‌هایش را خمار میکند. پرسش شد برایم آیا این زن اکنون که آینه‌ای روبرویش نیست، خودش را همان خود بیست‌و‌پنج‌سالگی میبیند؟ مشخص است که متاع مطلوبی بوده اما آن هسته‌ی درونی‌اش که با نام خود یا خویشتن نامیده میشود هنوز یکیست؟ آیا من وقتی شصت‌ سالم شود چون پوستم دیگر جوان نیست یا راه رفتن برایم سخت شده یا باورهایم عوض شده‌اند و تجربه‌‌های جدیدی ساخته‌ام خودم را کس دیگری میبینم؟ آنقدر حرکات دست و صورت زن طبیعی و جوشیده از درون است که فکر نمیکنم قصد دلبری یا فلان داشته باشد بلکه این اطوار همان است که در سی‌سالگی داشته. انگار میتوانم یک هسته‌ی مرکزی را ببینم که تعریف این زن است فارغ از حرکات و وجنانش. راستی اگر الان از او بپرسم تو کی هستی‌ چه جوابی میدهد؟ آیا هنوز خودش را همانگونه که در هجده‌سالگی میشناخته، میشناسد؟

Repost from N/a
«سندروم دختر خوب»؛ وقتی خوب بودن، به قیمت خودت تمام می‌شود اصطلاح «سندروم دختر خوب» یک تشخیص روان‌شناختی رسمی نیست؛ یعنی در DSM-5-TR یا ICD-11 اختلالی با این نام وجود ندارد. این اصطلاح بیشتر برای توصیف الگویی از رفتارها و باورها به کار می‌رود که در آن فرد، به‌ویژه در روابط، بیش از اندازه بر راضی نگه داشتن دیگران، اجتناب از تعارض و دریافت تأیید بیرونی تمرکز می‌کند و در نتیجه ممکن است نیازها، خشم، خواسته‌ها و مرزهای خودش را نادیده بگیرد. مسئله «خوب بودن» نیست. مسئله زمانی آغاز می‌شود که ارزشمندی فرد به خوب بودن برای دیگران گره بخورد. در این حالت، «نه گفتن» فقط یک انتخاب ساده نیست؛ ممکن است با احساس گناه، ترس از طرد شدن یا نگرانی از ناراحت کردن دیگران همراه شود. فرد ممکن است با خودش فکر کند: «اگر مخالفت کنم، آدم بدی هستم.» «اگر کسی از من ناراحت شود، حتماً من اشتباه کرده‌ام.» «باید خودم را با دیگران هماهنگ کنم.» «نیازهای من آن‌قدر مهم نیستند.» «اگر مفید، مهربان و بی‌دردسر باشم، بیشتر دوستم خواهند داشت.» این الگوها را می‌توان در چند مفهوم شناخته‌شده روان‌شناسی بهتر فهمید. ۱. خودخاموش‌سازی (Self-Silencing) یکی از مفاهیم مهم در این زمینه، خودخاموش‌سازی است؛ یعنی فرد برای حفظ رابطه یا جلوگیری از تعارض، افکار، احساسات و نیازهای واقعی خود را بیان نمی‌کند. او ممکن است ناراحت باشد اما بگوید «چیزی نیست». ممکن است مخالف باشد اما بگوید «هر طور تو راحتی». ممکن است خسته باشد اما باز هم مسئولیت دیگری را قبول کند. در ظاهر، رابطه آرام می‌ماند؛ اما هزینه این آرامش ممکن است به تدریج افزایش نارضایتی، خشم فروخورده، فرسودگی و احساس نادیده گرفته شدن باشد. ۲. وابستگی ارزشمندی به تأیید دیگران وقتی ارزشمندی فرد بیش از اندازه به واکنش دیگران وابسته شود، تأیید گرفتن از دیگران تبدیل به یک نیاز روانی می‌شود. در این حالت، فرد فقط نمی‌خواهد «آدم خوبی» باشد؛ احساس می‌کند باید خوب باشد تا پذیرفته شود. تفاوت این دو بسیار مهم است. «من دوست دارم به دیگران کمک کنم.» با «اگر کمک نکنم، آدم بدی هستم.» یکی انتخاب است؛ دیگری می‌تواند به یک الزام درونی تبدیل شود. ۳. دشواری در جرأت‌مندی جرأت‌مندی (Assertiveness) به معنای توانایی بیان محترمانه و مستقیم نیازها، احساسات، حقوق و مرزهای خود است؛ بدون اینکه حقوق دیگران را نادیده بگیریم. فردی که بیش از اندازه برای «خوب بودن» تلاش می‌کند ممکن است بین دو قطب گرفتار شود: یا کاملاً کوتاه بیاید، یا پس از مدت‌ها تحمل، ناگهان با خشم شدید واکنش نشان دهد. در حالی که جرأت‌مندی مسیر سومی پیشنهاد می‌کند: «من می‌توانم با تو محترمانه رفتار کنم و همزمان با خودم هم محترمانه رفتار کنم.» ۴. کمال‌گرایی و ترس از اشتباه در بعضی افراد، این الگو با کمال‌گرایی نیز همراه می‌شود. فرد احساس می‌کند باید همیشه مهربان، مسئول، قابل اعتماد، موفق و بدون دردسر باشد. در نتیجه، اشتباه کردن فقط یک اشتباه تلقی نمی‌شود؛ بلکه ممکن است به‌عنوان نشانه‌ای از «کافی نبودن» تجربه شود. اینجاست که یک استاندارد غیرواقع‌بینانه شکل می‌گیرد: «من باید همیشه خوب عمل کنم تا ارزشمند باشم.» نکته مهم البته هر فردی که نه گفتن برایش دشوار است، «سندروم دختر خوب» ندارد و این رفتار لزوماً نشانه یک اختلال روانی نیست. این الگو می‌تواند تحت تأثیر عوامل مختلفی شکل بگیرد؛ از جمله تجربه‌های خانوادگی، یادگیری‌های دوران کودکی، سبک‌های ارتباطی، ترس از طرد شدن، تجربه روابط ناسالم، ویژگی‌های شخصیتی و باورهایی که فرد درباره خودش و روابط آموخته است. بنابراین بهتر است به جای برچسب زدن، الگو را بررسی کنیم. از خودمان بپرسیم: آیا وقتی «نه» می‌گویم احساس گناه شدیدی دارم؟ آیا مخالفت دیگران را به معنای دوست نداشتن خودم تفسیر می‌کنم؟ آیا نیازهای دیگران را سریع‌تر از نیازهای خودم تشخیص می‌دهم؟ آیا برای جلوگیری از ناراحتی دیگران، مرتب خودم را نادیده می‌گیرم؟ آیا مدت زیادی سکوت می‌کنم و بعد ناگهان منفجر می‌شوم؟ آیا از اینکه دیگران درباره من چه فکری می‌کنند، بیش از اندازه تأثیر می‌گیرم؟ اگر پاسخ به بسیاری از این سؤال‌ها «بله» باشد، مسئله احتمالاً این نیست که «بیش از حد مهربان» هستیم. ممکن است مسئله این باشد که مرز میان مهربانی و خودنادیده‌گیری برایمان کمرنگ شده است. بلوغ روان‌شناختی به معنای تبدیل شدن به آدمی خودخواه، سرد یا بی‌ملاحظه نیست. بلکه یعنی بتوانیم همزمان دو حقیقت را تحمل کنیم: ممکن است کسی از تصمیم من ناراحت شود و من همچنان تصمیم درستی گرفته باشم. و:من مسئول احساسات دیگران هستم که با آنها محترمانه رفتار کنم؛ اما مسئول مدیریت تمام احساسات آنها نیستم. شاید هدف، «دختر بد شدن» نباشد. هدف این است که بتوانیم آدم خوبی باشیم، بدون اینکه برای اثبات خوب بودنمان، خودمان را حذف کنیم.