اتاق زیر شیروانی .
Open in Telegram
اتاقی زیرشیروانی با عطر چوب سوخته و قهوه؛به سبزیِ زیستنی شیرین، توأم با رنج! (برای کنار هم یاد گرفتن، به صرف یک فنجان چای) http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199 درباره ی من: @greangablesbiu
Show more601
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
Repost from N/a
اضطراب:
تعریف:
احساس نگرانی و تنش حتی وقتی خطر واقعی وجود نداره یا خیلی کمتر از چیزی هست که حس میشه.
معمولاً طولانیمدته و بدون دلیل مشخص هم میتونه ادامه پیدا کنه.
کسی که حتی وقتی امتحانی نداره، مدام دلشوره داره و به آینده فکر میکنه.
میتونه آزاردهنده و ناتوانکننده باشه.
Repost from N/a
استرس:
تعریف:
واکنش طبیعی بدن به یک موقعیت واقعی و چالشبرانگیز
معمولاً کوتاهمدته و بعد از رفع موقعیت، از بین میره
میتونه حتی مفید باشه چون باعث میشه تمرکز و عملکرد بهتر بشه
مثلا :
زمان امتحان🌿
اگه نیاز داشتی شنیده بشی، چند دقیقه ای توجهم برای تو
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199
شاید زندگی یه تاکسیِ که ظرفیت محدودی هم داره، اگر از یه تعداد بیشتر سوار بشن آسیب میبینن، حالا اونقدری هم که به اندازه اس شاید یکی خواست زودتر پیاده شه
اگه این تاکسیِ زرد قشنگ زندگی موند و تو یکی، خب غصه نداره
اصل اونیِ که یه روز سر یه کوچه ای که ازش گذری رد میشی و مسیر همیشگیت هم نیست سوار بشه، همونطور که اخم هات رو تو هم کردی و کلامی حرف نمیزنی ضبط رو روشن کنه و با نگاه شاکی تو بخنده، دست هاش رو به نشونه تسلیم بالا ببره و بگه: خب جون به لبمون کردی از بس حرف نزدی، حداقل بذار شعر ها بگن ..
تنهایی که همیشه بد نیست
یوقتایی یادت نیست ولی یه آخر شبی یا بین شلوغی ای خودت ازش خواستی که یه کاری کنه بهونه دستت نباشه برای غر زدن و بهونه گرفتن الکی ..
بهش گفتی میخوای از دید درست تری دنیا رو ببینی نه اونقدر خام و خوش خیال، نه سخت گیری و مرزهای بی حساب ..
کی میدونه پس رفتن تک تک این آدم ها خودمون رو کجا و چطور پیدا میکنیم.
یادت باشه ما هم همینیم، تصمیم میگیریم یه جا اعتماد کنیم تا چمدون رو بذاریم تو صندوق و بگیم: بریم، تا ته تهش ..
هیچ آدمی که رفته بد نیست، هیچ آدمی هم که مونده و رد مسیر اون مسافر رو میبینه همینطور
ما فقط داریم یاد میگیریم تا جای درستی موندگار شیم، آدم درست تری بشیم و بهتر زندگی کنیم
پس به خودت سخت نگیر عزیزکم، فقط صبر کن
همین.
• آنا نوشت
Repost from دخترِ شهرزاد
این پیام رو فوروارد کنید تا با توجه به چنلتون براتون نامه یا یک مقدمهی کتاب بنویسم(اگر دوست داشتید خودتون جزئیات بدید طبق اون بنویسم)
- ۱۵ چنل رندوم.☝️🏻🌷⭐️🤎
سلام بر آنها که وقتی تو را خاموش یافتند، رهایت نکردند؛ مگر بعد از آنکه نور را به قلب تو بازگرداندند
و سلام بر تو.
- محمود درویش
بهم بگو تو به چی تعریف/شناخته میشی
( هر صفتی هم میتونه باشه، تلاش، قوه جنگجویی، مهربونی و ...)
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1154039199
عادت داشت زمان نوشتن موسیقی ای بذاره، از هر چیزی که حواسش رو پرت میکرد دور بشه، زل بزنه به گوشه ای تا سیر بکنه در دنیای خیال و از هر گوشه ای دست کلمه ای رو بگیره و به وسط مجلس بیاره
گاها این دورهمی کلمات تبدیل به جشن بالماسکه میشد، طوری که واژه ها فریبنده و زیبا تر از هر وقت بنظر می اومدن اما با کنار هم قرار گرفتن، معنی ای متضاد و کمی گرگیجه آور خلق میکردند
بعضی اوقات هم لازم نبود به سراغشون بره، بلکه اون ها با نهایت تواضع دورتادور این مرکزیت آفرینش رو میگرفتن تا به اراده ای هرچند ساده، داستانی به وجود بیاد
حالا فقط بیست روز فرصت باقی بود، هر ترفند و شگردی به کار برد، از ساعت ها پیاده راه رفتن و به رهگذر ها گوش دادن، روی نیمکت میدان مرکزی شهر ازدهام تردد های بی حساب رو دیدن، شنیدن آلبوم های کمتر شناخته شده تا آثار فاخر کلاسیک، خواندن بی حد و حساب کتاب های مختلف تا سه روز در خانه ماندن و فقط سیاه کردن کاغذ ها
تمام این ها رو مرور کرد، دکمه ی پیرهن و دوبنده های لعنتی راه نفسش رو بسته بودن پس از شر این ها راحت شد و ساعتش رو هم گوشه ای گذاشت که انواع لیوان ها رد چای و قهوه به خودشون گرفته بودن
طول اتاق رو برای بار صد و چندم طی میکرد و جز ریتم قدم های خودش صدایی به گوش نمیرسید
زیر لب گفت: این دیگه نمایش نیست، این خود سیرکه دست هام چه ناتوان شدن و این مغز لعنتی عجیب بازیش گرفته، چطور ممکنه که نتونم بنویسم، من اگر ننویسم هوایی برای نفس کشیدن ندارم، پر و بالی برای رفتن به ساحل امن آرزو هام ندارم، دنیایی که فرای واقعیت ها ساخته بودم هم به مشتی خاک تبدیل میشه، اصلا میدونی من.. من اگر ننویسم یک کالبد بی مصرفم که فقط برای بقا میخوابه و بلند میشه و چه فرقی دارم با اون خرگوش طفلکی که فاقد هدف والایی فقط زنده میمونه تا بالاخره روزی شکار بشه.
تکون دادن های عصبی پاها و حرکات بی حساب دست هاش در هوا به گریه ای نطلبیده تبدیل شدند
چشم چرخوند، به اطرافش نگاه کرد، صورتش رو با مکث پاک کرد و سکوتی که به زنگی محو و دور تبدیل شده بود رو شکست،
و حالا، مبل جگری چرمی پوست پوست شده، نور خیره کننده صحنه، نفس های در سینه حبس شده و لحن صدایی که برای شنیدن اون باید حتی نفس نکشید و تیک تاک قلب رو چند لحظه ای متوقف کرد
و زمزمه ای هر چند ساده
ـ به راستی که ما خود را به قدرت هایمان باختیم، در آن ها غرق و هست شدیم و جای گله ای نیست که حالا قصد جانمان را کردند و سلاحی صیقلی و به زهر آغشته تعبیر شدند و خود مدعی اند.
• آنا نوشت
یک دنیا تشکر از توجه و صبوریتون
امیدوارم که به دلتون بشینه و تا حدی درست حدس زده باشم
تا ظهر بمونه که ببینید بعد فور میزنم کانال چالش ها که باشه همیشه.
اگه قرار بود خدا بجای اینکه در کالبد یک انسان تو رو خلق بکنه مورد دیگه ای رو انتخاب بکنه، احتمالا یکی از آسمون ها بودی
همینقدر با ظرافت و سرشار از حس زندگی
آسمون روز و طلوع خورشید امید میبخشه به هر موجودی که همچنان فرصت زندگی داره، با ابر هاش تزئین شده و جون دیگه ای به هر بیننده ای میبخشه
وقت غروب که میرسه، دلت میخواد بری بالا پشت بوم و زل بزنی بهش، که چطور همزمان که دلگیره و افتابش دلگیره که داره چند ساعتی میره، رنگ پاچیده به آسمونش و ماه رو جای خودش میذاره
و شب که سراسر زیبایی، عزیز و آرومه
پس تو خود آسمونی
همین قدر با احساس، با درک بالا و نشانگر خود زندگی، البته که گَهگاهی به خودت سخت میگیری و لازمه یکی بهت بگه که چقدر با ارزشی
پست قشنگت که توجهم رو جلب کرد
برای شما🌻.
همرنگ جماعت بودن از رسوایی ادم رو نجات میده؟ اره خب میتونه اینطور باشه، اما بستگی داره طرف کدوم جماعت باشی
دنبال حقیقتی، نه از نوعی که به خورد ادم بدن، بلکه باید خودت بهش برسی
اونقدر سعی میکنی یاد بگیری تا موثر باشی و درست تاثیر بپذیری
قدم های حساب شده برمیداری، نگرانی ای بابت قضاوت ها نداری
پست قشنگت که توجهم رو جلب کرد
برای شما🌻.
