en
Feedback
𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

Closed channel

Fic / Au • 🦋 Unknown: https://t.me/+1SgVnUz7gDwxNWY8 • 🦋 GP: https://t.me/+-QB8ydb4KldlMzQ0 • 🦋 Wattpad ID: fercansso Sec ch fic: @fercansso • 🦋 Daily: @rainydayswithoutyou • ~ 🦋 ~ • @Fercanssobot http://t.me/HidenChat_Bot?start=840106795

Show more
215
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1030 days
Posts Archive
شاید برای همین هم بود که سونگچول از همون ابتدا، تبدیل به یک منیجر با احتیاط و سختگیر شده بود که به پسر حتی اجازه نمی‌داد توی راهرو های کمپانی، بدون بادیگارد هاش قدم بزنه.

« خدای من...» سونگچول با خستگی دستی به پیشونیش کشید. جونگهان، از همون ابتدای دبیو، کله شق، زبون دراز، به شدت مهربون، با اراده و نترس و شجاع بود. ممکن بود مرد لحظه ای پلک بزنه و پسر کوچکتر رو بالای یک درخت در حال پریدن، پیدا کنه.

« صدات رو می‌شنوم، آقای یون!» « گفتم که بشنوی آقای چوی!» جونگهان با حرص، حاضر جوابی کرد.

پسر چشم عسلی کلافه چشمی چرخوند و دست به سینه، به بیرون خیره شد. زیر لب با تمسخر زمزمه کرد: « ویضعیت تی میهیمی.»

آب دهانش رو قورت داد و با چهره ای شوکه شده، به مرد مو مشکی، خیره شد. نگاه طولانی جونگهان، باعث شد که سونگچول سرفه ای مصنوعی کنه. « من منیجرتم باید هم نگران بشم. وضعیت تو برای کمپانی مهمه.»

لبخند کج و شیطنت آمیز پسر، با شنیدن جواب بی تردید و سریعِ منیجرش، تقریبا محو شد. منظورش... منظورش چی بود که « آره » ؟! جونگهان، سونگچول رو همیشه جدی و خشک دیده بود؛ هیچوقت تا به حال نشنیده بود بگه نگران شده یا همچین چیزی.

« نگران شدی؟» با نیشخندی پرسید. « آره.»

اما قرار نبود اجازه بده که سونگچول فکر کنه، این کل کل های بینشون تموم شده و هان، کم آورده.

جونگهان میدونست منظور منیجرش چیه، می‌دونست که داره به وقتی اشاره می‌کنه که سونگچول بهش گفته بود نزدیک مردم نشه و تلاش نکنه بغلشون کنه یا بهشون امضا بده. اما هان، با پا فشاری تونسته بود از دست بادیگارد هاش در بره و فن هاش رو به آغوش بکشه. در نهایت هم توسط یک مرد عجیب غریب، زخمی شده بود.

سونگچول دوباره به صندلیش تکیه داد و دستی به چشم هاش کشید. « کاش همیشه گوش می‌دادین، آقای یون.»

خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرو هاش رو بالا انداخت. « خیلی خب، گمونم باید بهت گوش کنم آقای دکتر.»

درون شکم جونگهان، دل‌پیچه ای غریبانه شکل گرفت. نمی‌فهمید چرا باید بابت اینکه سونگچول به خاطرش دوره های پزشکی و غیره گذرونده، حس خوبی بگیره. حس اینکه، خاصه.

« اون وقت از کجا تشخیص می‌دی؟» مرد رو به روش، به لحن حاضر جوابانه‌ی پسر، واکنشی نشون نداد. صرفا سرش رو که در حال بررسی زخم هان بود، بالا آورد و زمزمه کرد: « فکر کردی منیجر تو شدن کار ساده ای بود؟ تنها چیزی که دوره و آموزشش رو ندیدم-» اما جمله اش رو با دم عمیقی، خورد.

سونگچول، بدون اینکه جوابش رو بده، مچ دستش رو با لطافت گرفت و بالا آورد. با دقت به زخمش خیره شد. « زخمت تازه ست و اگر بهش چیز آلوده ای برخورد کنه ممکنه که عفونت کنه‌.»

متعجب، سرش رو بالا آورد. « برای چی؟»

ناخودآگاه دستش به سمت زخم سطحیش رفت، اما پیش از اینکه بتونه حرکتی بکنه، صدای بمی، متوقفش کرد. « بهش دست نزن.»

مردمک عسلی رنگش روی دستهاش لغزید و بعد زخمی نظرش رو جلب کرد. جونگهان، زخمی شده بود؟! چرا متوجه نشده بود که چاقوی اون پسر لعنتی بهش آسیب رسونده؟!

( تولدت مبارک اسکوپس خانم. )

جونگهان، سری تکون داد. ----- وقتی داخل ون نشستن، متوجه شد که حواس مرد بزرگتر مدام به بدنشه. معذب سر جاش، جا به جا شد. اما نگاه سونگچول روی یک جا متمرکز شده بود، دستش.

« وقتی که قرار شد بهش رسیدگی کنن، با هم می‌ریم، جونگهان. بدون من حق نداری بری، باشه؟» مرد با نگرانی زمزمه کرد و دست از تقلا برای رفتن به سمت پسر غریبه، کشید.