en
Feedback
𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

𝘊𝘰𝘭𝘰𝘳𝘴.

Closed channel

Fic / Au • 🦋 Unknown: https://t.me/+1SgVnUz7gDwxNWY8 • 🦋 GP: https://t.me/+-QB8ydb4KldlMzQ0 • 🦋 Wattpad ID: fercansso Sec ch fic: @fercansso • 🦋 Daily: @rainydayswithoutyou • ~ 🦋 ~ • @Fercanssobot http://t.me/HidenChat_Bot?start=840106795

Show more
215
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1030 days
Posts Archive
« باشه جونگهان آروم تر، فاک آروم تر راه برو!» مرد بزرگتر در حالی که تقریبا کم بود روی زمین بیفته و کشیده بشه، داد زد.

جونگهان دست مرد رو محکم کشید و سونگکوان متوجه شد که قطعا برعکس جثه ی لاغرش، زور به شدت زیادی داره.

« من-» سونگچول سردرگم گفت، اما جمله اش توسط پسر قطع شد. « عالیه! پس قبوله! حالا بیا بریم تمام وسیله های اینجا رو سوار شیم منیجر چوی!»

« چی؟!» سونگچول، دست به سینه، نگاهی شوکه به پسر کرد. « مگه نمیگی کسی تضمین نمی‌کنه اونجا در سلامت باشم؟! خب تو همیشه سلامتی منو تضمین می‌کنی. اگر اونجا نباشم و تو باهام باشی، مراقبمی دیگه. نیستی؟! پس با من بیا!»

جونگهان با چراغی که بالای سرش شکل گرفت، ناگهان لبخندی زد. چشم های درخشان و پر امیدش رو، با ذوق به مرد دوخت و تقریبا فریاد زد. « خب تو هم با من بیا منیجر چوی!»

« جونگهان شی بهرحال من نمیتونم اجازه بدم چنین کاری رو انجام بدی! هیچکس و هیچ چیز نمی‌تونه تضمین کنه که تو اونجا آسیب نمی‌بینی!»

« نه نه قول میدم آسیب نبینم.» با لب هایی آویزون گفت.

« جونگهان شی اگر اتفاقی برات بیفته و بدنت آسیب ببین-»

« منیجر چوی، لطفاً لطفا لطفاً لطفاً لطفاً! خواهش میکنم بذار سقوط آزاد رو برم!» جونگهان در حالی که کف دست هاش رو با خواهش و تمنا به هم می‌مالید، گفت.

چون در عرض سی دقیقه جلوی پسر خطا کار و لب آویزونی ایستاده بود که تقریبا داشت گریه می‌کرد که باید بره و از اون سکوی مزخرف بپره و سقوط کنه!

سونگچول حتی درست به خاطر نمیاره که چطور خودش رو به اونجا رسونده بود، حدس میزنه که پرواز کرده بود.

و لعنت بهش این یک شهربازی عادی با چرخ و فلک و ترن هوایی نبود! بلکه پر از دستگاه های خطرناک غول پیکر، بانجی جامپینگ و یک سقوط آزاد لعنت شده بود!

وقتی از استف ها پرسید که اطلاعی دارن یا نه، فهمید که جونگهان ناگهان تصمیم گرفته بره شهربازی!

صبح یک روز سرد پاییزی، مرد بی نوا به دفترش رفته بود اما هرچقدر تلاش میکرد پسر کوچکتر رو پیدا کنه، در دسترس نبود.

سونگچول، تقریبا شب ها هم خواب درست حسابی ای نداشت. تمام مدت فکرش پیش آیدلی بود که ممکن بود ناگهان تصمیم بگیره یک هلیکوپتر رو هدایت کنه یا از یه آسمون خراش، با طناب به پایین بپره.

سونگچول... درست مثل یک بادیگارد بی اخلاق و عصبانی به نظر می‌رسید که هر لحظه آماده ی حمله به کسانیه که قصد نزدیک شدن دارن.

هان،‌ متعجب رد نگاه استفی که دیگه خبری ازش نبود رو گرفت و بعد با سونگچولی مواجه شد که با کت و شلوار سیاه رنگش - که تقریبا لباس فرمش بود - پشتش، در حال راه رفتنه.

جونگهان حتی به یاد داره که وقتی به یکی از استف ها سلام کرد، مرد بی نوا دهانش رو به پاسخ باز کرد اما قبل از اینکه بتونه حرکتی بکنه، با ترس سریع وارد اتاقش شد.

برای همین بود که هیچکس جرئت نزدیک شدن به یون جونگهان، معروف به سوگلیِ منیجر چوی رو، نداشت. مهم نبود که حالا آقای چوی از چند تا آیدل پشتیبانی می‌کنه، تقریبا تمام وقت، پیش یون جونگهان بود.

یک بار، یکی از کارمند ها با ذوق به سمت پسر کوچکتر دوید تا ازش امضا بگیره و توی اون لحظه نمی‌دونست که ممکنه ناگهان هیبت یک مرد سیاه پوش جلوی چشم هاش پیدا بشه و تقریبا سیلی ای بزنه بهش که « چرا نزدیک یون جونگهان شدی؟! ».