en
Feedback
🎬دکـْـــٰٰٰٰٰٰٰٰلمه🎙سـْـــٰـِٰٰٰٰٰٰٰٰٰراء🎵

🎬دکـْـــٰٰٰٰٰٰٰٰلمه🎙سـْـــٰـِٰٰٰٰٰٰٰٰٰراء🎵

Open in Telegram

دکلمه سراء بهترین و ناب ترین اشعار و دکلمه سراء 🤍 ■ 🄿🄷🄾🅃🄾  📸 ■ 🄼🅄🅂🄸🄲 🎧🎵 ■ 🅂🅃🄾🅁🅈 ✒🗒 ■ 🅅🄸🄳🄴🄾 🎬📹 براے نشر دکلمه هاے قشنگ‌ تان پے مسچ کنید!👇🏻   @Haji_Sulim4n[ ❤️ ]

Show more
25
Subscribers
No data24 hours
-1817 days
-18630 days
Posts Archive
♣️ #شعر ♣️ چه زیبــا می شـود  دیــدار و باشـد با تو پنــهانی چه لـــذت میــدهد بوســـه ز کُنـــج لب وُ طـولانی پریشـــان مــوج گیســوت اگــر بر شــانه ها ریــزد به  دنیـــا  افکـند  لـــرزه  همین  امواج  طـــوفانی لبــان غنـچه ات اکنــون اگـر بر خنــــده بگـــشایـد بهــار دل بیــــارایــد بــه لبخنـــد گـل افشــــانـی قسم بر آن سیه زلفت که بر رویت  پریشان اسـت نــدارم حالـــت  دیــگر بجــــز حــــال پریشـــــانـی که در آییـــنه ی چشــمت دگر خود را نمی بیــنم ننــبند آن نـــرگـس شهــلا  که چشــمانم بگـریانـی چــو مسکینـان در مانـــده نشــینم بر ســر کــویت. . ســرای دل بروبــم تـا ، تو را خـوانـــم  به مهـمانی اگــر  دانــم کـه  می آیی گلـــستان میکـنم راهـــت به پایـــت لاله ها ریــزم ، به اشکـــارا  نه پنــهانی اگـــر از  آسمــان بارد  به رویـــم  سیــلی از  باران به  دنبــــال  تو میگـــردم   در  آن  ایــــام    بارانی بیا ای سرو بستانـم که این عمـرم  به پایان اسـت. . دگــر خــود را مکـــن پنــهان  دل زارم بلـــرزانــی رَویـــم اینک به کُنجی و کُنم  دیـــدار  آخـــر   را رَوی در خاطــرم  مانـــد  همــین  دیـــــدار  پایانی #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

💞 #شعر 💞 چه کنم بادل پرغصه وحیران ، توبگو تک وتنها وسط سوز زمستان ، توبگو به گمانم که از این حال دلم بی خبری چه کنم باغم وآشوب خیابان ، توبگو نه به سر شوق رهایی، نه وصالت رسد ای یار نه توان گذراز حال پریشان ، توبگو زده امشب به سرم باز هوای توگلم چه کنم حال وهوای شب وباران ، توبگو مدتی هست که ازچشم توجامانده دلم. . دل ویران شده باغربت تهران ، توبگو شده حالم پس از این بی سروسامان،چه بگم به غروری که شود دست به دامان ، توبگو شب وروزم همه در حسرت دیدار توبود چه کنم بادل پرغصه وحیران ، توبگو #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

بزن حرفی، بخوان شعری، مرا هم یاد کن گاهی اگرچه غرقِ اندوهم دلم را شاد کن گاهی بیا تا سنگفرشِ خیسِ باران خورده و دلتنگ هوایِ برگِ زردی که به خاک افتاد کن گاهی غروبی بس غم انگیزم، از آه و غصه لبریزم شبِ هوهویِ پاییزم گله با باد کن گاهی نه بیش از این، به قدری که سرم بر شانه ات باشد برایِ گریه کردن فرصتی ایجاد کن گاهی نصیبِ آنهمه رویایِ شیرین، تلخکامی بود منقش سنگ را از تیشه یِ فرهاد کن گاهی به یادِ من که سر در زیرِ پر، پرواز یادم رفت پس از این مرغِ عشقی از قفس آزاد کن گاهی اگرچه از مغول مانده ست زخمی بر خراسانم مرا غرقِ نوازشهایِ گوهرشاد کن گاهی تمامِ هستی ام تکرارِ تاریکی ست بعد از این شبم را پُر فروغ از شعرِ فرخزاد کن گاهی صدایِ نغمه یِ پُرسوز عشقی کوکِ جانم کن به سازی و به آوازی مرا فریاد کن گاهی شراب انداختم دلتنگی ام را، شعرِ نابی شد جهانی را به یادش مست از شهراد کن گاهی #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

آواره بشُم مملکتُم دست تو باشه هیهات اگر ارتش موهاتِ نبندی دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید می‌ترسُم از اون لحظه که دیوونه نباشی هی پست کنُم عمر عزیزُم در خونه‌ات یک عمر کسی در بزنه خونه نباشی ایجاد شدی توی تنُم مثل یه بحران بحران شدُم از بوسه‌ی ایجاد شونده پایان غم‌انگیز خودُم منتظرم هست می‌ترسُم از اون لحظه‌ی فرهاد شونده #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

الا یا ایها الساقی! ز می پُر ساز جامم را که از جانم فرو ریزد، هوای ننگ و نامم را از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد برون سازد ز هستی، هسته نیرنگ و دامم را از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را از آن می ده که در خلوتگه رندان بیحرمت به هم کوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را نبودی در حریمِ قدسِ گلرویان میخانه که از هر روزنی آیم، گلی گیرد لجامم را روم در جرگه پیران از خود بی‏خبر، شاید برون سازند از جانم، به می افکار خامم را تو ای پیک سبکباران دریای عدم، از من به دریادارِ آن وادی، رسان مدح و سلامم را به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه به پیرِ صومعه برگو: ببین حُسن ختامم را #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎

🔥 شعر 🔥 ❤️بی تو مهتاب شبی کوچه مرا آآآآآه کشید روی دیواره ی دل، عکس تورا ماه کشید 💙شانه بر شانه ی تو برد مرا سمت غزل کوچه تا آخر شب در غزلم آه کشید ❤️کوچه که سنگ صبور دل ناسور من است ماه من ناز تو را در دل این چاه کشید 💙قصه ی مهر و وفا گفتم و گفتی که نگو دست تقدیر مرا تا تو، به  اکراه کشید ❤️دور از زخم زبان باد، گل با نمکم رفت و کبریت در انبار پر از کاه کشید 💙خاطرم بارور از عشق تو ویرون شده بی سبب نیست تو را این همه دلخواه کشید .. ❤️بی تو مهتاب شبی غصه به قلبم جا شد دل ماتم زده ام بی تو تک و تنها شد 💙شوق دیدار تو از  چشم ترم خواب ربود دیدن رنگ خوشی بعد تو یک رویا شد ❤️شب و صحرا و گل و سنگ که یادت مانده ؟ همه دل داده شدند و سر تو غوغا شد‌ 💙پیش آن جوی که با هم لب آن بنشستیم آنقدر اشک فشاندم که دگر دریا شد ❤️تو به من سنگ زدی قلب مرا بشکستی بعد تو غصه مرا همدم این شبها شد 💙خواستم بگذرم از کوچه ولی خاطره ها در دلم تازه شد و مانع رفتن پا شد ❤️بعدِ تـو حالِ دلم هیچ زمان خوب نبود همهٔ شهر به جز وحشت و آشوب  نبود 💙چون پرستوی مهاجر همه جا سرزده ام همه جا خانه ولۍخانه ی محبوب نبود ❤️همه شب سوختم از دردِ فراقت گلِ من چه کنم جنسِ دل ازآهن و ازسنگ نبود 💙بعدِ تـو هیچ کسی، جایِ تـو را پُر نکند چهرهٔ هیچ کسی، مثلِ تو مجذوب نبود ❤️به تـو با اشک نوشتم همه ی خاطره را و کنون مانده بـه جز دفترِ مرطوب نبود 💙بعدِ تو نامِ مرا غصه نوشت سنگِ صبور جنسِ عشقِ منوتو چینۍو مرغوب نبود ❤️خانم 💙اقا #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

تابوت من از كوچه ات ميگذرد... چشم مپوش اين مرده همان است كه روزى بيمار تو بود...! #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

دکلمه _ سلیمان 🩶 ای آنکه مرا برده‌ای از یاد! کجایی؟ بیگانه شدی؟ دستمریزاد... کجایی؟ در دامِ توام؛ نیست مرا راه گریزی... من عاشقِ این دام و تو صیاد کجایی؟! محبوس شدم گوشهٔ ویرانهٔ عشقت آوار غمت بر سرم افتاد کجایی؟ آسودگی‌ام، زندگی‌ام، دار و ندارم... در راه تو دادم همه بر باد، کجایی؟! اینجا چه کنم؟ از که بگیرم خبرت را...؟ از دستِ تو و نازِ تو فریاد کجایی! #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

"گرفتم دستهایت را"خیالی می شود گاهی و جایت پیش من بدجور خالی می شود گاهی نشستم بغض کردم شعر گفتم تازه فهمیدم غزلهای نبودت هم چه عالی می شود گاهی نوشتم آینه بعد از تو این را خوب می بیند که بی تو لهجه ی چشمم شمالی می شود گاهی پس از تو هیچ دهقانی فداکاری نکرد و من نوشتم ای ملخها خشکسالی می شود گاهی... همیشه بارش باران،نصیب باغ و جنگل نیست که اشکم قسمت گلهای قالی می شود گاهی موفق می شوم بعد از تو خود را زنده بگذارم!! ولی مصراع قبلی هم سوالی می شود گاهی...!! #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

دو بیتی🩶 چادرش افتاده بود ناگهانی دیدمش آنکه عمری در میان شهر میپالیدمش #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

چرا آن را که می خواهی دلش پیش کسی گیر است؟ چرا هرکس که عاشق بوده از جان خودش سیر است؟ تو او را، من تو را، او دیگری را، دیگری من را همه سر درگمیم و علتش بازیِ تقدیر است رسیدن جز خیال خام و رویای محالی نیست همیشه هرکجای قصه هم باشی کمی دیر است کسی شور جنون و حسِ دل دادن ندارد، چون به لطفِ آدم قبلی، به بند ِ درد زنجیر است شروع یک نفر بودن، شده رویای دور از ذهن همه قبل از تو عاشق بوده اند و قلبشان پیر است دلیل با تو بودن، دیگری را بردن از یاد است تنش پیش تو است اما دلش جایی زمین گیر است پر از زخم جدایی، قلب های نصف و نیمه به هر کس می رسی احساس او در دست تعمیر است در این گونه لجنزاری همان بهتر که تنها ماند خوشا قلبی که با تنهایی اش هر روز درگیر است #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

🌈 شعر 🌈 هر چه میخواهی بدی کن ، وقت ما هم می رسد گر بدی خوب است آری بر شما هم می رسد با سیاهی های شب همدست شو ، اما بدان دست شب رو میشود روز جزا هم می رسد از همان دستی که دادی بی گمان خواهی گرفت ترکه هایت را بزن چوب خدا هم می رسد ما که دریا دیده ایم ای نابلد ، ما را چه باک زخم بر کشتی بزن وقت شنا هم می رسد هرگز از دریا نترسان قوم‌ دریا دیده را بر ید بیضایی موسی عصا هم می رسد دستِ ترست را بگیر آری دهانم‌ را ببند صبح فردا نوبت ناگفته ها هم می رسد #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

در نمازم فکر می‌کردم چه کاری داشتم؟ یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم بر همین سجاده در مستی دلم را باختم در همین میخانه با هستی قماری داشتم شیشه‌ی مِی را اگر نشکسته بودم دستِ‌کم با خود از لب‌های سرخت یادگاری داشتم آنچه ما آموختیم از عمر، درسِ رنج بود ای فلک من سنگدل آموزگاری داشتم چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج باز می‌گشتم اگر چشم‌انتظاری داشتم در دلت یادی هم از من نیست می‌دانم ولی من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

"گرفتم دستهایت را"خیالی می شود گاهی و جایت پیش من بدجور خالی می شود گاهی نشستم بغض کردم شعر گفتم تازه فهمیدم غزلهای نبودت هم چه عالی می شود گاهی نوشتم آینه بعد از تو این را خوب می بیند که بی تو لهجه ی چشمم شمالی می شود گاهی پس از تو هیچ دهقانی فداکاری نکرد و من نوشتم ای ملخها خشکسالی می شود گاهی... همیشه بارش باران،نصیب باغ و جنگل نیست که اشکم قسمت گلهای قالی می شود گاهی موفق می شوم بعد از تو خود را زنده بگذارم!! ولی مصراع قبلی هم سوالی می شود گاهی...!! #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

اگر روزی مرا آزرده ای ، لطفا حلالم کن و یا از چشم من سُر خورده ای لطفا حلالم کن از اینکه خوب بودم تو نفهمیدی دریغ و درد اگر جانم به یغما برده ای لطفا حلالم کن حلالم کن اگر عاشق نبودی و گُلِ جان را میان دست خود پژمرده ای لطفا حلالم کن برایت آشیانی گرم از ، آسودگی بودم مرا بیش از همه افسرده ای لطفا حلالم کن همیشه پیش دستی کردی و همچون طلبکاری به جای من تو آن بَرخورده ای لطفا حلالم کن که بودم عاشقت آری ، ولی بر شانه ات باری چنان زخمی به پشت گرده ای لطفا حلالم کن حلالت می کنم روزی اگر معشوقه ات بودم به خاک افتاده اکنون مُرده ای ، لطفا حلالم کن تو را با حال خوبت می گذارم می روم اکنون اگر روزی مرا آزرده ای ، لطفا حلالم کن #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

افتاده هوایت به سرم، یار مزاری! گرچه که هوای دل ما را تو نداری... از عشق ندانی سرِ مویی، مگر آن روز ـ تا خرخره بیچاره شوی، دل بسپاری پیراهن گل‌دوزی تو، باغ غزل‌هاست، هر روز، سر از پیرهن شعر برآری گنجشک دلم رام تو از روز نخست است، اندیشه‌ی دیگر نکن، ای بازِ شکاری! نوروز، سر از پنجره‌ی شهر درآورد؛ بل می‌زند این پیرهنِ آیینه‌کاری تو سبز بمان، ای نفسِ سرخِ گلِ سرخ! تا باشد از این حنجره، آهنگ تو جاری تبخیر شو، ای عشق! که من چشم‌به‌راهم بر دشتِ تنِ تشنه‌ی من، بوسه بباری زردشتِ من! آتشکده‌ی مهر بیفروز، در جان و تنم باز بزن شور و شراری ای باد سحر! کاش که در بقچه‌ی لطفت عطرِ نفسِ تازه‌ای از بلخ بیاری... من در تنِ تنهاییِ این خاک اسیرم، تو با گل و باران و هوا، رابطه داری بر شانه‌ی عصیانِ تو، من سر بگذارم، تو بر لبِ خشکیده‌ی من، لب بگذاری چشمِ تو، دو تا بتکده‌ی کابل و غزنی‌ست؛ تو «راج‌کمار» استی و من، «راج‌کماری»! #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

دود ز نفس رفت و دلم سوخت، چه سازم؟ در آتش، این بسته‌ی من سوخت، چه سازم؟ هر پلک زدم و خاطره‌ای زنده شد از تو جانم به لب آمد، دلم سوخت، چه سازم؟ این شهر پر از سایه‌ی بی‌رحم غم است و چشمان ترم از غم او سوخت، چه سازم؟ سیگار به سیگار، شبم صبح نگردید عمریست که این بغض گلو سوخت، چه سازم؟ رفتی و ندیدی که پس از رفتن بی رحم دل باخته‌ای بی تو چنین سوخت، چه سازم؟ #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

به نام عشق تو دل بستم، ولی دیدم خیانت را ز شیرین خنده‌ی لب‌ها، چشیدم زهر امانت را به هر حرفی که میگفتی، امیدم را گره می‌زد نمی‌دانستم این بازی‌ست، ندانستم عادت را شب و روزم پر از یادت، ولی تو بی خبر رفتی چه آسان بردی از خاطر، تمام آن رفاقت را نگاهت آشنا بود و کلمات غرق در رویا چگونه باورم می‌شد دروغ و حیات و لعنت را بیار ای اشک، خاموشی مرا فریاد کن در باد بگو بکسر سروده،این غم و درد و حکایت را #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

رمضان آمد و آهسته صدا کرد مرا مستعد سفر شهر خدا کرد مرا   از گلستان کرم طرفه نسیمی بوزید که سراپای پر از عطر و صفا کرد مرا   نازم آن دوست که با لطف سلیمانی خویش پله از سلسله دیو دعا کرد مرا   فیض روح القدسم کرد رها از ظلمات همرهی تا به لب آب بقا کرد مرا   من نبودم بجز از جاهل گم کرده رهی لایق مکتب فخر النجبا کرد مرا   در شگفتم ز کرامات و خطاپوشی او من خطا کردم و او مهر و وفا کرد مرا   دست از دامن این پیک مبارک نکشم که به مهمانی آن دوست ندا کرد مرا   زین دعاهاست که با این همه بی برگی و ضعف در گلستان ادب نغمه سرا کرد مرا   هر سر مویم اگر شکر کند تا به ابد کم بود زین همه فیضی که عطا کرد مرا #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa

🪯 #شعر 🪯 توباشی، رازقی‌باشد، غزل‌باشد، خدا باشد بگو این دل اگر آنجا نباشد، پس کجا باشد؟! خدا می‌خواست هم‌عصر تو باشم، هم‌ کلام‌ تو خدا می‌خواست چشمانت برایم آشنا باشد خودش می‌خواست لبخندت، سلامم را بلرزاند خودش می‌خواست قلب ساده‌ی من مبتلا باشد بگو وقتی دو دل با هم یکی باشد، چرا باید هزاران سال نوری دستشان ازهم جداباشد بگو وقتی دو دلواپس، دو دلداده، دو دلبسته دلت را بسته می‌خواهم چرا؟! باید رها باشد... نمی‌خواهم که پابند دل بی‌طاقتم باشی تو باید شاد باشی تا جهان بوده‌ست و تا باشد رها کن شاعران را!... ما به غم شادیم و آزادی مگر آزادگی باید میان قیدها باشد! خداحافظ نگفتم تا نگویی”زود برگردی” خدا می‌خواست لبخند تو ختم ماجرا باشد اگر زن باشی و شاعر، خودت هم خوب می‌دانی که رفتن از کنار دوست باید بی‌صدا باشد #این_لینک_را_به_دوستانتان_ارسال_کنید❤️ @deklumehsaraa