𝐋𝐎𝐒𝐓 𝐇𝐄𝐋𝐋
Open in Telegram
340
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
340
Repost from سعید
او دیگر زیاد جدی نمیگرفت.
نه زندگی را، نه آدمها را، نه حتی خودش را.
مثل کسی بود که از پشت پردهای چرک و ضخیم
به دنیا نگاه میکرد:
صداها گَنگ، تصویرها تار، معناها پوچ.
آدمها دهان میجنباندند، لبخند میزدند،
میآمدند، میرفتند،
و او فقط فکر میکرد چقدر همهچیز بیاهمیت است.
هیچکس را دشمن نمیدانست، هیچکس را دوست هم نداشت.
حرفها برایش سبک شده بودند،
قولها بیوزن و نگاهها خالی.
