𝐄𝐋𝐄𝐕𝐄𝐍 𝐒𝐓𝐔𝐃𝐈𝐎
Open in Telegram
◈ طراحی انواع بنر رمان ◈ ساخت پک استیکر اختصاصی ◈ تولید ویدئوهای AI برای رمانها ◈ طراحی تصاویر شخصیتهای داستانی ✦ سفارشات کاملاً اختصاصی و باکیفیت ✦ 📩 ثبت سفارش از طریق پیام خصوصی @I0430I
Show more337
Subscribers
No data24 hours
-97 days
-5030 days
Posts Archive
فــول اص🔥/ــمات و سڪ/ــسے💦❌️
⛔️شاهزادهای که معشوقه لجبارشرو میبنده🥵به تخت تا هرشب راحت به حسابش💥 برسه‼️
زیـ🔞ر هجده سال نیاد🤫💦
آقا چند نفر این رمان رو میخونید؟
میشه روی ریاکشن پایین بزنید؟
من یه آمار دستم بیاد احتمالا این چنل پاک بشه، لینک چنل میدم بهتون ادامه ناور رو از اونجا بخونید
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸¹
یه بوسه توی هوا فرستادم و از خونه بیرون زدم.
گفته بود ماشینش یه تویوتا کمری مشکیه. چشم چرخوندم و چند متر اونطرفتر، کنار جدول جلوی خونه همسایه پیداش کردم.
آروم به سمتش راه افتادم و حواسم بود لبههای پالتوم با باد کنار نره.
وقتی رسیدم، درِ سمت شاگرد رو باز کردم و نشستم.
_ «سلام.»
جوابی نداد.
متعجب برگشتم سمتش. نگاهش روی صورتم ثابت مونده بود؛ جوری که انگار چند ثانیهای فراموش کرده بود باید چیزی بگه.
با خندهای ریز گفتم:
_ «چیه؟»
چشم ازم برنداشت. چند لحظه بعد، گوشه لبش بالا رفت و گفت:
_ «زیباییِ تو آدمو از عقل آدمو میپرونه، الهام.»
چشمامو توی حدقه چرخوندم و کمربندمو بستم.
_ «معلومه که میپرونه.»
بعد با لحن شیطنتآمیزی ادامه دادم:
_ «حالا خیلی هم محو تماشا نشو، راه بیفت بریم.»
نگاهمو به شیشه روبهرو دوختم و خنده کوتاهی کردم.
_ «الان بابام سر برسه و منو کنار تو ببینه، فاتحه هر دومون خوندهست.»
لبخندش پررنگتر شد.
_ «انقدر خطرناکه؟»
نوچی کردم.
_ «اعصابش که خرد بشه، اول سوال نمیپرسه، مستقیم وارد عمل میشه.»
سرش رو با خنده تکون داد، ماشین رو روشن کرد و گفت:
_ «چشم خانم، قبل از اینکه پدرتون پیداش بشه راه میفتیم.»
ماشین بین خیابونها میپیچید و هرجا راهی پیدا میشد، کامران میانبُر میزد که زودتر برسیم.
بین راه مدام شوخی میکرد، گاهی منو میخندوند و گاهی هم درباره خودم، دانشگاه یا خانوادهم سوال میپرسید.
پسر بدی نبود، اتفاقاً صحبت کردن باهاش راحت بود ولی ذهن من جای دیگهای بود. نگاهم به خیابون بود اما فکرم مدام دور یه نفر میچرخید.
نمیدونستم امشب کسی تولد هارون رو یادش هست یا نه. اصلاً جشن میگیرن یا با وجود اینکه هنوز مدت زیادی از فوت عثمان و هومن نگذشته، کسی حوصله چنین کاری رو نداره.
اما یه چیز رو خوب میدونستم. باید بهش ثابت میکردم هنوز کسی هست که روز تولدش رو یادش نرفته. کسی که همیشه حواسش بهش بوده.
گوشه لبم بالا رفت.
همون لحظه صدای کامران منو از فکرم بیرون کشید.
_ «جیگر، رسیدیم. نمیخوای پیاده شی؟»
سرمو چرخوندم سمتش.
_ «چرا که نه؟»
اما وقتی از پنجره بیرون رو نگاه کردم، تازه متوجه اطراف شدم.
ابروهام کمکم بالا رفت.
ویلای بزرگی انتهای کوچه قرار داشت؛ ساختمونی که بیشتر شبیه عمارت بود تا ویلا.
نورپردازی محوطه از همون سر کوچه دیده میشد.
ماشینهای لوکس یکی پس از دیگری وارد حیاط میشدن و چندتاشون هم مثل ما کنار خیابون پارک کرده بودن.
🚸اِدامہ دارد...
ثانیا بچهها پارتهای آخر فصل یک هست🫠و فصل دو روند پارتگذاری و مکانش تغییر خواهد کرد، بهتون اطلاع میدم!
متاسفانه طبق پیشبینےهاتون
الهام سنگر رو رها خواهد کرد و بقیه اورا اساسی خواهند کرد😂از الان هشدار رده سنی بدم، این یک
✧ ⋆ ─𝗧𝗵𝗲 𝗗𝗲𝘃𝗶𝗹 𝗦𝗵𝗲 𝗦𝗮𝘄‼️
─── #part¹⁸⁰
دلم نمیخواست حتی توی ذهن کسی، اسم من کنار اسم هارون قرار بگیره. برای همین اولین دروغی که به ذهنم رسید رو گفتم.
_ «من خودم دوست پسر دارم.»
اسرین چند لحظه ساکت موند.
بعد جوری نگام کرد که انگار حرفمو باور نکرده.
_ «واقعاً؟»
_ «آره.»
شونهای بالا انداختم.
_ «فقط به کسی نگو.»
_ «حالا چرا نگم؟»
_ «خب... شاید واسه شماها عادی باشه، ولی من از عمه خجالت میکشم.»
اسرین آروم سر تکون داد.
_ «خیلی خب. هر جور راحتی.»
نفسمو عمیق بیرون دادم. انگار از یه بازجویی سخت جون سالم به در برده بودم.
ناخواسته نگاهم دوباره سمت هارون کشیده شد. و درست همون لحظه نگاههامون به هم گره خورد.
قلبم یه لحظه یخ زد. از پشت شیشههای عینکش نگاهم میکرد. یکی از ابروهاش یکمی پایینتر از اون یکی بود؛ نه دقیقاً اخم، نه بیتفاوتی. ه حالت ناخوانا که ازش سر درنمیآوردم.
_ (چرا اینجوری نگام میکنه؟)
هارون همیشه نگاه میکرد. اما این بار فرق داشت. این بار حس میکردم انگار میخواد از روی صورتم چیزی بخونه.
[ الهام ]
یه بار دیگه توی آینه به میکاپ ملایمم نگاه کردم. لبخند کوچیکی زدم تا مطمئن بشم رژ لبم به دندونام نخورده.
_ «خیلی خب...»
نفسمو بیرون دادم و زیر لب گفتم:
_ «عالی شدم.»
شماره کامران روی کارت مشکیای که دیروز داده بود نوشته شده بود. همون دیشب ذخیرهش کرده بودم و یه پیام هم براش فرستاده بودم.
گوشیمو برداشتم و رفتم توی پیامهام. یه پیام جدید فرستاده بود. بازش کردم و خوندم:
_ «بیست دقیقه دیگه پایین باش.»
لبخندی روی لبم نشست و یه «اوکی» براش فرستادم.
لباسی که انتخاب کرده بودم، یه ست سبز مریمگلی خوشرنگ بود؛
تاپ آستینبلند با یقه باز و چینهای ظریف روی سینه، کنار یه دامن کوتاه و چیندار که قشنگ روی تن مینشست.
روی همهشون هم پالتوی خزدار همرنگم رو پوشیدم و جلوی آینه یه دور کامل چرخیدم.
_ «خب دیگه چی کم دارم؟»
یه ساک دستی کوچیک برداشتم و چند وسیله ضروری داخلش گذاشتم. بعد کیفم رو برداشتم و یه مینیاسکارف سبک سرم کردم.
امروز عمداً اومده بودم خونه خودمون آماده بشم؛ حوصله سؤال و جوابهای زهرا رو نداشتم.
از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت بهان که روی مبل نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد.
لپش رو گرفتم و یه بوسه محکم روی صورتش نشوندم.
همون لحظه جیغ بلندی کشید که صدای مهلقا از آشپزخونه بلند شد:
_ «الهام، باز بچه رو اذیت کردی؟»
خندم گرفت.
در همین لحظه گوشیم زنگ خورد. تماس رو جواب دادم و همزمان به سمت در رفتم.
_ «من دیگه رفتم زنبابا.»
یه بوسه توی هوا فرستادم و از خونه بیرون زدم.
🚸اِدامہ دارد...
