مرگ مورگان؛
Open in Telegram
304
Subscribers
No data24 hours
-2297 days
-2 22430 days
Posts Archive
304
یازدهم تموم شد! خدای من واقعا تموم شد...! فقط یک سال.... یک سال کذایی دیگه تا غول مرحله ی آخر وقت دارم! و میترسم، من واقعا شجاع نیستم عزیزم، من نمیخوام با این حقیقت که یک سال دیگه واقعا بزرگ میشم رو به رو بشم!
دلم برای سال تحصیلی ایی که تموم شد تنگ میشه؟ فکر کنم آره!
امسال آدمای زیادی رو کنار گذاشتم، با آدمای خیلی بهتری آشنا شدم.... نظرم راجع به خیلیا عوض شد، اما خیلی زیاد تحقیر شدم... چشمام شاهد ناراحتیام هستن! گونه هام شاهد شوری اشکام.....! اما باید این رو بگم که خیلی چیزا یاد گرفتم! ارزش درس هایی که گرفتمو داشت! از روز آخر مدرسه هم نگم برات... بهترین روزی بود که تجربش کردم، شاید به خاطر اینکه آخرین روز بود، شایدم به خاطر اینکه خانم حسینی مارو برد آب بازی و ما کلی آب بازی کردیم... یا شایدم اون زنگی که با معلم حسابانمون مافیا بازی کردیم، نه به خاطر اینکه صرفا معلممون باهامون بود، به خاطر اینکه همه بودیم، انگار واقعا هممون جزو یه کلاسیم، همه باهم کنار میایم، بچه ها مون میخندیدن، و من درکناشون شاد بودم، خاطرات کلاس نهم با بچه های اتحاد باطل برام زنده شد، تک به تکشون رو دوستای خودم می دیدم، و البته انتقام تمام اذیتایی که سر حسابان شده بودمو سر معلم درآوردم.... آخر آب بازی از ترس اینکه دوباره سرما بخورم تو آفتاب نشسته بودم... تصورش کردی عزیز دلم؟ خنده دار نیست؟ میگفتم تو اتوبوس راهم نمیدن دوستام میخندیدن انگار که شوخی میکردم.... یاد کسایی که درکنارم نبودن بخیر.
اما هنوز یه چیزی اشتباهه، آره اشتباهه... تو اتوبوس از خودم پرسیدم شاید اصلا نباشد با اون آب بازی میکردم، آخه ما از هم خوشمون نمیاد، یا به این فکر کردم که شاید نباید قبل بازی مافیا مثله خودش باهاش رفتار میکردمو همونطوری بهش نگاه میکردم، خب من قرار نیست مثل بقیه با خودشون رفتار کنم... بنابراین این اشتباهه؟ میتونست جور دیگه ایی رقم بخوره همه چیز، اما این وسط کی مقصره؟ یه گمونم خودمم، از اولم نباید پامو میذاشتم تو اون مدرسه. اما التن خاطراتی ساختیم که فراموش نخواهند شد حتی اگر از هم جدا شیم.
بمونه به یادگار!
