en
Feedback
The Wandering Journal

The Wandering Journal

Open in Telegram

𝐀𝐫𝐭𝐡𝐮𝐫𝐛𝐢𝐨𝐨 𝐀 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥 𝐟𝐫𝐨𝐦 𝐚 𝐦𝐚𝐧 𝐰𝐡𝐨’𝐬 𝐛𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐬𝐭 𝐢𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐝𝐢𝐠𝐢𝐭𝐚𝐥 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝 𝐟𝐨𝐫 𝐲𝐞𝐚𝐫𝐬. 𝐍𝐨𝐭 𝐭𝐨 𝐛𝐞 𝐬𝐞𝐞𝐧, 𝐛𝐮𝐭 𝐭𝐨 𝐫𝐞𝐦𝐞𝐦𝐛𝐞𝐫. 𝐋𝐨𝐧𝐞𝐥𝐢𝐧𝐞𝐬𝐬, 𝐮𝐧𝐭𝐨𝐥𝐝 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬

Show more
307
Subscribers
-124 hours
-27 days
+630 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+1
in 0 channels
August '26
+38
in 0 channels
Get PRO
July '26
+21
in 0 channels
Get PRO
June '26
+24
in 0 channels
Get PRO
May '26
+4
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+11
in 0 channels
Get PRO
January '26
+13
in 0 channels
Get PRO
December '25
+11
in 0 channels
Get PRO
November '25
+1 105
in 0 channels
Get PRO
October '25
+31
in 0 channels
Get PRO
September '25
+20
in 0 channels
Get PRO
August '25
+19
in 0 channels
Get PRO
July '25
+33
in 0 channels
Get PRO
June '25
+39
in 0 channels
Get PRO
May '25
+75
in 1 channels
Get PRO
April '25
+49
in 0 channels
Get PRO
March '25
+56
in 0 channels
Get PRO
February '25
+76
in 0 channels
Get PRO
January '25
+26
in 1 channels
Get PRO
December '24
+55
in 0 channels
Get PRO
November '24
+50
in 0 channels
Get PRO
October '24
+45
in 0 channels
Get PRO
September '24
+50
in 0 channels
Get PRO
August '24
+194
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September0
09 September0
08 September0
07 September0
06 September0
05 September0
04 September0
03 September+1
02 September0
01 September0
Channel Posts
Floating in Reverie.m4a1.64 MB

2
No text...
20
3
کریتوش
1
4
شبیه کریتوس هم شده الان توجه کردم
1
5
مدت زیادی فقط روبه‌روی اسب نشست. نه طناب آورد. نه شلاق. فقط آرام گفت: «منم ازشون خوشم نمیاد.» اسب آرام شد. و برای اولین بار اجازه داد کسی لمسش کند. آرتور اسمش را گذاشت: «نوکتیس» شب. چون هر دو یاد گرفته بودند داخل تاریکی دوام بیاورند. Chapter IX زره اِلنا سه سال پول جمع کرد. سه سال: کمتر غذا خورد بیشتر کار کرد و حتی انگشتر ازدواجش را فروخت فقط تا برای پسرش زره بخرد. وقتی زره را روی تخت گذاشت، گفت: «دنیا بیرحمه… حداقل بذار یه چیزی ازت محافظت کنه.» زره: ساده بود تیره بود و کمی برای آرتور بزرگ اما وقتی آن را پوشید، احساس کرد بخشی از کودکی‌اش برای همیشه تمام شد. آن شب، وقتی اِلنا خواب بود، آرتور آرام گریه کرد. چون فهمید مادرش خودش را آرام‌آرام فروخته تا آینده‌ای برای او بخرد. Chapter X شوالیه‌ای که مردم از نگاهش می‌ترسیدند سال‌ها گذشت. آرتور تبدیل شد به قوی‌ترین شوالیه اِلدِروین. اما چیزی در او مردم را ناراحت می‌کرد. او: کم‌حرف بود بعد از پیروزی لبخند نمی‌زد و بیشتر وقت‌ها صورتش پشت کلاه‌خود پنهان بود در شهرها وقتی وارد می‌شد: مردم ساکت می‌شدند بچه‌ها پشت مادرهایشان قایم می‌شدند و بعضی‌ها زیر لب دعا می‌خواندند چون فقط زره سیاهی را می‌دیدند که انگار از دل قبرستان بیرون آمده. هیچ‌کس نمی‌دانست زیر آن زره… هنوز پسری زندگی می‌کند که شب‌ها به ستاره‌ها نگاه می‌کند. Chapter XI گردنبند و نامه یک شب بارانی، لایرا گردنبند نقره‌ای‌اش را به آرتور داد. گفت: «اگر یه روز رفتی… اینو نگه دار تا یادت نره یه نفر اینجا منتظرت بود.» آرتور چیزی نگفت. او هیچ‌وقت در گفتن احساساتش خوب نبود. بعد خبر رسید لایرا قرار است با شاهزاده ازدواج کند. قلعه غرق جشن شد. اما آرتور آن شب تا صبح کنار دیوارهای قلعه نشست و به برف خیره شد. صبح قبل از طلوع رفت. بدون خداحافظی. وقتی رفت، نامه‌ای پشت در اتاقش مانده بود. نامه‌ای از لایرا. اما هرگز بازش نکرد. و داخل آن نامه نوشته شده بود: «من هیچ‌وقت اون رو دوست نداشتم. فقط میخواستم قبل رفتنت یه بار برگردی و نگام کنی.» اما آرتور هیچ‌وقت نفهمید. و بعضی حقیقت‌ها وقتی دیر فهمیده شوند… بدتر از دروغ‌اند. Chapter XII سقوط اِلدِروین سال‌ها بعد، مردی زخمی در جاده جلوی اسب آرتور افتاد. فقط یک جمله گفت: «قلعه سقوط کرد…» جادوگران حمله کرده بودند. برج‌ها سوخته بودند. و لایرا… مرده بود. آن شب آرتور کنار جنگل زانو زد. برای اولین بار بعد از سال‌ها گریه کرد. نه برای مرگ. برای تمام حرف‌هایی که هیچ‌وقت نگفته بود. Chapter XIII نفرین وقتی رهبر جادوگران را کشت، پیرمرد قبل مرگ لبخند زد و گفت: «تو از مرگش بیشتر از فراموش کردنش می‌ترسی.» بعد نفرین آغاز شد. روی سینه آرتور زخمی سیاه و عمیق ظاهر شد. مثل ترک سوخته‌ای که گاهی زیر پوست حرکت می‌کرد. و هر بار روح لایرا ظاهر می‌شد، آن زخم می‌سوخت. لایرا: گاهی کنار آتش می‌نشست گاهی در مه دیده می‌شد و گاهی زیر نور ماه لبخند می‌زد اما هر بار که آرتور دستش را دراز می‌کرد… دود سیاه از ترک‌های زرهش بیرون می‌زد. روح محو می‌شد. و بخشی از خاطراتش را با خودش می‌برد. اول صدایش. بعد خنده‌اش. بعد رنگ چشم‌هایش. Chapter XIV مردی که دیگر اسمش را نمی‌تواند بگوید حالا سال‌ها گذشته. آرتور فقط داخل کلبه نیمه‌سوخته‌اش زره را درمی‌آورد. تنها جایی که هنوز احساس می‌کند انسان است. بیرون از آن کلبه: افسانه‌ای ترسناک است شوالیه‌ای خاموش سایه‌ای در جاده‌ها شب‌ها کنار آتش می‌نشیند. نامه بازنشده را در دست می‌گیرد. و به ستاره‌ها نگاه می‌کند. گاهی حس می‌کند باید اسم کسی را به یاد بیاورد. لب‌هایش تکان می‌خورند. اما هیچ صدایی بیرون نمی‌آید. فقط اشک آرام از زیر کلاه‌خودش پایین می‌افتد. و خودش هم دیگر نمی‌داند چرا قلبش این‌قدر درد می‌کند.
64
6
⚔️ Arthur of the Black Vale جلد اول: «پسرِ مزرعه و ستاره‌ها» نسخه نهایی Chapter I وقتی هنوز دنیا آرام بود قبل از اینکه مردم اسم آرتور را با ترس زمزمه کنند، قبل از زره سیاه، قبل از نفرین، قبل از اینکه شب‌ها از ترک‌های زرهش دود بیرون بزند… او فقط پسری بود که از تاریکی می‌ترسید. خانه‌شان کنار دشت‌های سرد اطراف قلعه اِلدِروین بود؛ خانه‌ای چوبی با سقفی که زمستان‌ها چکه می‌کرد و شومینه‌ای که همیشه بوی دود خیس می‌داد. شب‌ها وقتی باد از میان علف‌های یخ‌زده عبور می‌کرد، آرتور خودش را به پدرش نزدیک‌تر می‌کرد. اِدریک دست روی سرش می‌کشید و آرام می‌گفت: «تا وقتی ستاره هست، آسمون کاملاً تاریک نمیشه.» و آرتور باورش می‌کرد. آن زمان هنوز نمی‌دانست بعضی تاریکی‌ها از آسمان نمی‌آیند. Chapter II مردی با دست‌های زخمی اِدریک مرد قدرتمندی نبود. قهرمان هم نبود. فقط کشاورزی بود با دست‌هایی ترک‌خورده و کمری که از کار خم شده بود. اما هر شب: برای همسرش هیزم می‌آورد برای پسرش قصه تعریف می‌کرد و موقع خواب در را دوبار چک می‌کرد چون دنیا جای امنی نبود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی زمین می‌نشست، اِدریک آرتور را بیرون برد. آسمان پر از ستاره بود. پدرش گفت: «آدم‌ها یه روز میرن… ولی بعضی چیزا میمونن. ستاره‌ها… و کارایی که برای بقیه کردی.» آن شب آرتور تا صبح به آسمان نگاه کرد. سال‌ها بعد، هنوز همان ستاره‌ها را دنبال می‌کرد. Chapter III شبی که برف قرمز شد صدای اسب‌ها اول از همه آمد. بعد سگ‌ها پارس کردند. بعد فریاد. اِلنا آرتور را پشت خودش پنهان کرد. اِدریک بیل قدیمی‌اش را برداشت و جلوی در ایستاد. راهزن‌ها در را شکستند. نور مشعل‌ها روی دیوار لرزید. و بعد… تبر پایین آمد. خون روی برف پخش شد. اِدریک جلوی پسرش افتاد. چشم‌هایش هنوز باز بودند. انگار می‌خواست چیزی بگوید. اما فقط بخار سردی از دهانش بیرون آمد… و تمام. آن شب، آرتور دیگر گریه نکرد. فقط به ستاره‌ها نگاه کرد. و برای اولین بار ازشان متنفر شد. Chapter IV اِلنا بعد از مرگ اِدریک، اِلنا آرتور را به قلعه اِلدِروین برد. آن‌ها در پایین‌ترین بخش قلعه زندگی می‌کردند؛ جایی که: دیوارها همیشه نم داشتند بوی دود در راهروها می‌پیچید و مردم بیشتر زنده می‌ماندند تا زندگی کنند اِلنا: لباس می‌دوخت زمین می‌شست و شب‌ها زیر نور شمع کار می‌کرد تا پسرش گرسنه نخوابد بعضی شب‌ها فکر می‌کرد آرتور خواب است. ویالون قدیمی‌اش را برمی‌داشت. و آرام می‌نواخت. غمگین‌ترین صداهایی که آرتور تا آن روز شنیده بود. سال‌ها بعد، هر وقت صدای ویالون می‌شنید… برای چند ثانیه دوباره بچه می‌شد. Chapter V برج شمالی آرتور بیشتر وقتش را در اصطبل‌ها می‌گذراند. کم‌حرف بود. بچه‌های اشراف به لباس‌های کهنه‌اش می‌خندیدند. اما او فقط نگاهشان می‌کرد. آن نگاه آرام و سردی که بعدها باعث شد مردم در شهرها از کنارش فاصله بگیرند. یک شب بارانی، برای فرار از سرما وارد کتابخانه شد. و آنجا لایرا را دید. دختری با شنل روشن و کتابی در دست. وقتی فهمید آرتور خواندن بلد نیست، نخندید. کنارش نشست و گفت: «پس از اول شروع می‌کنیم.» و همان شب، اولین کلمه‌ای که آرتور درست خواند… اسم خودش بود. Chapter VI ستاره‌ها شب‌های زیادی را در برج شمالی گذراندند. لایرا: درباره صورت‌های فلکی حرف می‌زد داستان قهرمان‌های قدیمی می‌خواند و اسم ستاره‌ها را روی کاغذ می‌نوشت بعضی شب‌ها فقط سکوت می‌کردند و به آسمان نگاه می‌کردند. و آن سکوت، از بیشتر حرف‌ها واقعی‌تر بود. یک شب، لایرا آرام گفت: «ستاره‌ها گم نمی‌شن… فقط دور میشن.» آرتور آن جمله را هیچ‌وقت فراموش نکرد. حتی وقتی داشت خودِ لایرا را فراموش می‌کرد. Chapter VII بدنِ ساخته‌شده از درد آرتور از دوازده‌سالگی تمرین می‌کرد. نه برای افتخار. برای اینکه دیگر هیچ‌وقت نتوانند کسی را جلوی چشمش بکشند. وقتی بقیه می‌خوابیدند: با شمشیر چوبی تمرین می‌کرد روی برف می‌دوید سنگ حمل می‌کرد و با زره آهنی تمرین می‌کرد تا بدنش قوی‌تر شود دست‌هایش بارها شکست. شانه‌هایش بارها دررفت. بعضی شب‌ها از درد نمی‌توانست بخوابد. اما ادامه می‌داد. یک بار وسط تمرین از خستگی روی برف افتاد. وقتی چشم باز کرد، لایرا کنار او نشسته بود. برف روی موهایش نشسته بود. آرام زخم دست آرتور را بست و گفت: «لازم نیست همیشه بجنگی.» اما آرتور از همان کودکی فهمیده بود: دنیا به آدم‌های ضعیف رحم نمی‌کند. Chapter VIII نوکتیس در اصطبل قلعه، اسب سیاه وحشی‌ای بود که هیچ‌کس نمی‌توانست نزدیکش شود. قرار بود بکشندش. آن شب، آرتور تنها وارد اصطبل شد.
63
7
No text...
59
8
میفرستم
5
9
این تمام تصویرهایی که میسازم داستان داره حتا خود شوالیم متاسفانه اینجا یسری دلقک هستن مسخره میکنن وگرنه داستانشو میفرستادم
2
10
No text...
62
11
ادامش
ادامش
59
12
آن روز تازه شوالیه شده بودم. هنوز مردم اسمم را با احترام نمی‌گفتند. برای بیشترشان فقط پسر جوانی بودم که زره پوشیده بود و شمشیر حمل می‌کرد. مرد روبه‌رویم از من بزرگ‌تر بود. سنگین‌تر. تجربه‌اش را می‌شد از طرز ایستادنش فهمید. صدای جمعیت بلند بود. من فقط به او نگاه می‌کردم. در آن لحظه نه قلعه برایم مهم بود، نه تشویق مردم، نه اینکه چه کسی از دور تماشا می‌کند. فقط یک چیز مهم بود. اینکه روی زمین نیفتم. و وقتی صدای شروع مبارزه آمد، فهمیدم اولین درس شوالیه بودن با شمشیر داده نمی‌شود. با ایستادن شروع می‌شود.»
63
13
عجب چیزی شد
عجب چیزی شد
66
14
چطوره
چطوره
2
15
(این پیامم موقتیه) چنل و رفتار یسریتونو میبینم پشیمون میشم که یه دورانی آورده بودمتون توی فایو نایت یا هنوزم باهاتون در ارطباتم
7
16
4_5867502166213658415.mp3
161
17
ورجیل من و دانته همیشه با هم فرق داشتیم. از همون بچگی. ولی بعد از اون شب، این فرق خیلی بیشتر شد. اون شب هر دومون یه چیزایی رو از دست دادیم. اما هرکدوممون یه جور باهاش کنار اومدیم. دانته رفت دنبال زندگی خودش. من رفتم دنبال قدرت. اون تونست هنوز به آدم‌ها نزدیک بشه من یاد گرفتم به هیچ‌کس نزدیک نشم. شاید برای همینه که هیچ‌وقت نتونستیم همدیگه رو بفهمیم. هر بار که دانته جلوی من ایستاد، فقط یک رقیب نمی‌دیدم. برادرم رو می‌دیدم. همون کسی که با من اون خونه رو داشت. همون کسی که اون شب کنارم بود. و همین بیشتر عصبیم می‌کرد. چون اون چیزی داشت که من از دست داده بودم. نه قدرت. نه شمشیر. یک چیزی ساده‌تر. توانایی اینکه هنوز کسی رو دوست داشته باشه بدون اینکه از دست دادنش نابودش کنه. من نمی‌تونستم این کار رو بکنم. پس به خودم گفتم دانته ضعیفه. گفتم احساساتش نقطه‌ضعفشه گفتم من بهترم چون به هیچ‌کس نیاز ندارم. ولی شاید حقیقت این بود که من فقط حسادت می‌کردم. به اینکه اون تونسته بعد از همه‌چیز هنوز خودش بمونه. من نتونستم. من هر بار که درد کشیدم، یه تکه از خودم رو دفن کردم. اول ترس. بعد احساسات. بعد اعتماد. آخرش هم خودم رو. و هر بار که دانته سعی کرد جلوم رو بگیره، بیشتر ازش متنفر شدم. نه چون دشمنم بود. چون یادم می‌انداخت که هنوز یک نفر هست که می‌تونه منو بشناسه. کسی که می‌دونه قبل از این غرور و این سردی، چه کسی بودم. و من نمی‌خواستم اون آدم رو ببینم. برای همین باهاش جنگیدم. بارها. هر بار شدیدتر. انگار اگر بالاخره دانته رو شکست بدم، می‌تونم ثابت کنم تمام انتخاب‌هام درست بودن. می‌تونم ثابت کنم تنها موندن اشتباه نبوده. می‌تونم ثابت کنم اون بچه‌ای که اون شب تنها موند، دیگه وجود نداره. اما هر بار که شمشیرها به هم می‌خوردن، یه چیز رو بیشتر می‌فهمیدم. من از دانته عصبانی نبودم. از خودم عصبانی بودم. از اینکه هنوز برام مهم بود. از اینکه هنوز برادرم بود. از اینکه با وجود تمام چیزهایی که بینمون اتفاق افتاد، بخشی از من هنوز نمی‌خواست بهش آسیب بزنه این ضعف بود؟ شاید. من تمام عمرم از همین چیزها فرار کردم. از نیاز داشتن. از دوست داشتن. از ترس. از اینکه یک نفر برام مهم باشه. چون وقتی کسی برات مهم باشه، قدرت از دستت خارج می‌شه ممکنه از دستش بدی. و من دیگه نمی‌خواستم چیزی رو از دست بدم. برای همین یاماتو رو انتخاب کردم. قدرت بیشتر. همیشه بیشتر. تا جایی که دیگه هیچ‌کس نتونه چیزی رو ازم بگیره. ولی حالا می‌فهمم چرا هیچ‌وقت کافی نبود. من دنبال قدرتی نبودم که دنیا رو شکست بده. دنبال قدرتی بودم که بتونه گذشته رو عوض کنه. و هیچ شمشیری همچین قدرتی نداره. حتی یاماتو. من می‌تونم دروازه‌ها رو باز کنم. می‌تونم هر چیزی که جلومه قطع کنم. می‌تونم دشمن‌هام رو شکست بدم. اما نمی‌تونم برگردم به اون شب. نمی‌تونم مادرم رو برگردونم. نمی‌تونم اون بچه رو از تنهایی بیرون بیارم. و نمی‌تونم سال‌هایی رو که با دانته از دست دادم پس بگیرم. این تنها نبردیه که هنوز نتونستم ببرم. و شاید هیچ‌وقت هم نتونم. پس اگر از من می‌پرسن چرا هنوز قدرت بیشتری می‌خوام... جوابش ساده است. چون هنوز از اون شب می‌ترسم. هنوز از ضعیف بودن می‌ترسم. هنوز از دست دادن رو تحمل نمی‌کنم. و هنوز ته وجودم همون بچه‌ایه که منتظر بود مادرش برگرده. فقط فرقش اینه که اون بچه دیگه منتظر کسی نیست. یاماتو رو گرفته. تنها ایستاده. و خودش رو قانع کرده که به هیچ‌کس احتیاج نداره. حتی به برادرش. حتی به خانواده‌اش. حتی به کسی که یک روز فقط می‌خواست پیداش کنن. این چیزی نیست که به دانته اعتراف کنم. شاید هیچ‌وقت هم نکنم. ولی اگر یک روز یاماتو رو زمین بذارم... اگر یک روز دیگه نتونم پشت غرورم قایم بشم.. شاید بالاخره مجبور بشم قبول کنم که تمام این سال‌ها دنبال قدرت نبودم. فقط می‌خواستم دوباره اون بچه‌ی گمشده نباشم. و بدترین قسمت اینه... که با تمام قدرتی که به دست آوردم، هنوز هم گاهی دلم می‌خواد مادرم پیدام کنه.
136
18
No text...
121
19
No text...
136
20
خ
1