en
Feedback
Lumora 🦌🫧

Lumora 🦌🫧

Open in Telegram

دختری که از روزهای 24 سالگی مینویسه. اینجا، یه گوشه‌ی دنج برای ثبت روزها و احساساته… و شاید یه چیزی از دل این نوشته‌ها، دلِ تو رو هم نرم کنه. 🤍✨ https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-biaefheeef ارتباط با من👆🏻

Show more
940
Subscribers
+124 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
Repost from Lumora 🦌🫧
صفحاتی از فصل سوم ✔️قسمت سوم #کتاب_خوانی

خب چای خوردم کلا کنسله قضیه همون پلن مجردی و پول دراوردن برقراره😌🤌🏻
خب چای خوردم کلا کنسله قضیه همون پلن مجردی و پول دراوردن برقراره😌🤌🏻

اثرات چندساعت کار کردنه دوستان😂😂

نیاز دارم با یه قاچاقچی ازدواج کنم راحت بشم😶‍🌫️

مولانا: چرا رفتنشان انقدر درد دارد؟ شمس: چون به حضورشان وابسته شدی ، نه به درسی که برایت آورده بودند!

حیف که پول اینارو گرفتم خوردم 😂 واگرنه برای خودم نگه میداشتم🥲🫠
حیف که پول اینارو گرفتم خوردم 😂 واگرنه برای خودم نگه میداشتم🥲🫠

Repost from بايكوت

🌱🤍
🌱🤍

این روزا خیلی بیشتر خسته میشم… چون بیشتر دارم کار می‌کنم، بیشتر درگیر رشد دادن برندمم، بیشتر درگیر پول درآوردنم، بیشتر حواسم به خودم و آیندمه. ولی راستش من این درگیریا رو دوست دارم. چون یه جایی از مسیر،پلن A رو گذاشتم کنار و رفتم سراغ پلن B :) و تصمیم گرفتم فعلاً تمام تمرکزم رو بذارم روی خودم، کارم و چیزایی که می‌خوام بسازم.

موهای قشنگم دنیارو خیلی جدی گرفتیا سفید نشو مشتی من هنوز خیلی جوونم....

همین نظر و درمورد چای دارم ☕️🫖🥲

Repost from Pedram
زخم خورده‌ها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارن، اونا که از عزت نفس پایینی برخوردارن میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارن. تو هیچ‌‌وقت کنار اونا بزرگ نمیشی، فقط تحقیر میشی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش رو بیمار می‌کنه و خودشم سالم و بی نقص میدونه... @pedramtabein

Lights Are On (Instrumental) - Edith Whiskers (320).mp37.56 MB

photo content

00:00🤍

Dang Show - Ye Shahre Door (128).mp33.19 MB

سمت کافه موردعلاقم برقا رفته بود اومدم خونه خودم درست کردم🧋🤎
+1
سمت کافه موردعلاقم برقا رفته بود اومدم خونه خودم درست کردم🧋🤎

شاید زندگی یعنی در سکوت،شادمانه اما آرام، گذر کردن است...
از پونه مقیمی

تو زندگی به یه سنی، به یه جایی میرسی که «بیچارگی» رو تجربه می‌کنی. البته من بهش میگم «بیچارگی» خیلی‌ها اسمش رو میذارن بلوغ، خیلی‌ها میگن بی‌احساس شدن، یه عده هم اسمش رو میذارن بزرگسالی!! ولی من میگم بیچارگی. چون چیزی رو تجربه می‌کنی که هیچ‌کس متوجه حس و دردت نمیشه. چون هم‌زمان باید احساساتت رو تجربه کنی، هم‌زمان خوشحال باشی که بالاخره یاد گرفتی با عقل و منطقت تصمیم بگیری. و تو… برای اولین بار شاید مجبور میشی بین چیزی که می‌خوای و چیزی که می‌دونی درست‌تره، دومی رو انتخاب کنی. بعد به جایی میرسی که به یه جایی خیره میشی و میری توی فکر. نه اخم می‌کنی نه گریه نه عصبی میشی نه حتی دلت می‌خواد چیزی رو توضیح بدی. فقط ساکتی. چون خودت می‌دونی چه تصمیمی گرفتی، می‌دونی چرا گرفتی، می‌دونی شاید تصمیم درستی بوده… ولی این دونستن، دردش رو کمتر نمیکنه... و اینجاست که می‌فهمی هر تصمیم درستی، لزوماً تصمیم خوشحال‌کننده‌ای نیست. من اسمش رو نمیذارم بلوغ اسمش رو نمیذارم بی‌احساسی میگم «بیچارگی»… الحق که برازندشه همین «بیچارگی»

جمعه ها فقط منتظر قسمت جدید سریال مورد علاقه ام هستم:)