Lumora 🦌🫧
Open in Telegram
دختری که از روزهای 24 سالگی مینویسه. اینجا، یه گوشهی دنج برای ثبت روزها و احساساته… و شاید یه چیزی از دل این نوشتهها، دلِ تو رو هم نرم کنه. 🤍✨ https://t.me/NoronChat_bot?start=sec-biaefheeef ارتباط با من👆🏻
Show more940
Subscribers
+124 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
941
مولانا: چرا رفتنشان انقدر درد دارد؟
شمس: چون به حضورشان وابسته شدی ،
نه به درسی که برایت آورده بودند!
941
این روزا خیلی بیشتر خسته میشم…
چون بیشتر دارم کار میکنم،
بیشتر درگیر رشد دادن برندمم،
بیشتر درگیر پول درآوردنم،
بیشتر حواسم به خودم و آیندمه.
ولی راستش
من این درگیریا رو دوست دارم.
چون یه جایی از مسیر،پلن A رو گذاشتم کنار و رفتم سراغ پلن B :)
و تصمیم گرفتم فعلاً تمام تمرکزم رو بذارم روی خودم، کارم و چیزایی که میخوام بسازم.
941
Repost from Pedram
زخم خوردهها علاقه عجیبی به زخم زدن به دیگران دارن، اونا که از عزت نفس پایینی برخوردارن میل عجیبی به تحقیر کردن و گرفتن اعتماد به نفس و عزت نفس دیگران دارن.
تو هیچوقت کنار اونا بزرگ نمیشی، فقط تحقیر میشی؛ چون، یک فرد ناسالم، هرچیز در اطرافش رو بیمار میکنه و خودشم سالم و بی نقص میدونه...
@pedramtabein
941
تو زندگی به یه سنی، به یه جایی میرسی که «بیچارگی» رو تجربه میکنی.
البته من بهش میگم «بیچارگی»
خیلیها اسمش رو میذارن بلوغ،
خیلیها میگن بیاحساس شدن،
یه عده هم اسمش رو میذارن بزرگسالی!!
ولی من میگم بیچارگی.
چون چیزی رو تجربه میکنی که هیچکس متوجه حس و دردت نمیشه.
چون همزمان باید احساساتت رو تجربه کنی،
همزمان خوشحال باشی که بالاخره یاد گرفتی با عقل و منطقت تصمیم بگیری.
و تو…
برای اولین بار شاید مجبور میشی بین چیزی که میخوای
و چیزی که میدونی درستتره،
دومی رو انتخاب کنی.
بعد به جایی میرسی که به یه جایی خیره میشی و میری توی فکر.
نه اخم میکنی
نه گریه
نه عصبی میشی
نه حتی دلت میخواد چیزی رو توضیح بدی.
فقط ساکتی.
چون خودت میدونی چه تصمیمی گرفتی،
میدونی چرا گرفتی،
میدونی شاید تصمیم درستی بوده…
ولی این دونستن،
دردش رو کمتر نمیکنه...
و اینجاست که میفهمی
هر تصمیم درستی، لزوماً تصمیم خوشحالکنندهای نیست.
من اسمش رو نمیذارم بلوغ
اسمش رو نمیذارم بیاحساسی
میگم «بیچارگی»…
الحق که برازندشه همین «بیچارگی»
