کانال شعر دل نوشته دلنوشته نو
تبلیغات ارزان در چند کانال ساعت پاسخگویی از17تا20 @hadi6Z9 هیچ مسئولیتی در قبال صحت و درستی محتوای تبلیغات نداریم
Show more📈 Analytical overview of Telegram channel کانال شعر دل نوشته دلنوشته نو
Channel کانال شعر دل نوشته دلنوشته نو (@m6z9m) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 20 024 subscribers, ranking 1 736 in the Books category and 16 856 in the Iran region.
📊 Audience metrics and dynamics
Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 20 024 subscribers.
According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 104 over the last 30 days and by 16 over the last 24 hours, overall reach remains high.
- Verification status: Not verified
- Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 7.06%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.71% reactions from the total number of subscribers.
- Post reach: On average, each post receives 1 413 views. Within the first day, a publication typically gains 743 views.
- Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 5.
- Thematic interests: Content is focused on key topics such as یار, دلبر, کس, اشک, جا.
📝 Description and content policy
The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
“تبلیغات ارزان در چند کانال
ساعت پاسخگویی از17تا20
@hadi6Z9
هیچ مسئولیتی در قبال صحت و درستی محتوای تبلیغات نداریم”
Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.
Data loading in progress...
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 07 September | +5 | |||
| 06 September | +16 | |||
| 05 September | +19 | |||
| 04 September | +18 | |||
| 03 September | +10 | |||
| 02 September | +3 | |||
| 01 September | +2 |
| 2 | وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کیام؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بهجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم
جوانیام به سمند شتاب میشد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ | 278 |
| 3 | چه رفته است بر این بینوا؟ نمیپرسی؟
کجاست شور و شر من؟ کجا؟ نمیپرسی ...
مگو که از غم این سالخورده باخبری
تو سالهاست که حال مرا نمیپرسی ...
چنان که حد وفای تو را شناختهام
غریب نیست که از آشنا نمیپرسی
حکایت ستمی را که رفته بر دل من
از آن دو چشم ستمگر چرا نمی پرسی؟
نوشتمت که هنوز اشکهای من جاریست
ولی دریغ که از ماجرا نمیپرسی ... | 411 |
| 4 | زرد زردم، قسمت من از بهار این گونه است
غم نباید خورد کار روزگار اینگونه است
بارها در راه دریا بر زمین افتادهام،
آری آری دیدهام من، آبشار اینگونه است!
دست بر دل میگذاری، ناله از سر میرود،
در میان عاشقان حال سه تار اینگونه است!
آه ای رویای باد آورده میبازم تو را،
عاقبت امروز یا فردا، قمار اینگونه است
گیج گیجم، منگ منگم، راه را گم کردهام
حالت سیارههای بیمدار اینگونه است!
سرد و سنگینم، پر از آثار اشک و گرد و خاک،
ای ز حالم بیخبر، سنگ مزار اینگونه است!
هر دم از بادی به دامانی پناه آوردهام،
دامن از من وامکش، آری غبار اینگونه است!
| 467 |
| 5 | طعم بادامِ دومغزم کی شناسد کامِ تلخ
روز و شب این هردو بر من هست یک بادامِ تلخ
چون سرشتند آدمی را، مرگ بر گوشش زدند
شور شد زانروز آبِ چشم زین پیغامِ تلخ
وصل او اوّل دهد کیفیّت و آخر خمار
چون شراب، آغازِ شیرین دارد و انجامِ تلخ
ای دل ناکام، بگذر از سرِ بوس لبش
بیش ازین در کارِ آن شیرین مکن ابرامِ تلخ
در شکرزار جهان با پختگیها ماندهایم
تلخکام و خام همچون میوههای خامِ تلخ
دل نیارد طاقت شیرینی دشنام او
بسکه از لبهای او شیرین شود دشنامِ تلخ
ای مسیح از تلخکامی تا بهکی گویی حدیث
رو که در عهد لب او کس نگیرد نامِ تلخ | 556 |
| 6 | هر آنکه پا به وجود از عدم گذاشت گریست
نه من! که هرکه به دنیا قدم گذاشت گریست
فرشتهای که مرا نامهٔ هبوط آورد
همین که بر دل من مهر غم گذاشت گریست
اگر چه چارهٔ اندوه من شراب نبود
شبی که جام لبی بر لبم گذاشت گریست
دلا چه بر سرت آمد که چون ملک در حشر
شکستههای تو را پیش هم گذاشت گریست
کتاب زندگانی من «سیاه مشق» غم است
در این صحیفه قلم هر چه کم گذاشت گریست | 593 |
| 7 | عشقت آموخت به من رمزِ پريشانی را
چون نسيم از غم تو بیسر و سامانی را
بوی پيراهنی ای باد بياور، ورنه
غم يوسف بكشد، عاشقِ كنعانی را
دور از چاك گريبانِ تو آموخت به من
گل من غنچه صفت، سر به گريبانی را
آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت
مرغ خو كرده به پرواز گلستانی را
ليلی من! غم عشق تو بنازم كه كشی
به خيابانِ جنون، قيس بيابانی را
اينك آن طرف شقايق، دل من مركز سوزش
داغ بر دل بنهد لالهی نعمانی را
همه، باغ دلم آثار خزان دارد، كو؟
آن كه سامان بدهد اين همه ويرانی را | 651 |
| 8 | بسیار گرم پیش منه در هلاک ما
اندیشه کن ز حال دل دردناک ما
زهر ندامتیست که بردیم زیر خاک
این سبزهای که سر زده از روی خاک ما
مغرور حسن خود مشو و قصد ما مکن
کاین حسن تست از اثر عشق پاک ما
بیرون دویدهایم ز محنت سرای غم
معلوم میشود ز گریبان چاک ما
وحشی ریاض همت ما زان فزونتر است
کاوراق سبز چرخ شود برگ تاک ما✨ | 681 |
| 9 | https://t.me/+yBu3QTaS78JmZjQ0 | 879 |
| 10 | 🌷خفن ترین کانال های تلگرام پیشنهاد ما به شما: | 477 |
| 11 | امشب به راستی شب ما روز روشن است
عید وصال دوست علی رغم دشمن است
باد بهشت میگذرد یا نسیم باغ
یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است
هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر
چشمم که در سرست و روانم که در تن است
گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول
تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است
ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر
ناچار خوشه چین بود آن جا که خرمن است
دور از تو در جهان فراخم مجال نیست
عالم به چشم تنگ دلان چشم سوزن است
عاشق گریختن نتواند که دست شوق
هر جا که میرود متعلق به دامن است
شیرین به در نمیرود از خانه بی رقیب
داند شکر که دفع مگس بادبیزن است
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
با من همان حکایت گاو دهلزن است
بازان شاه را حسد آید بدین شکار
کان شاهباز را دل سعدی نشیمن است
قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق
هرچ آن به آبگینه بپوشی مبین است❤️ | 836 |
| 12 | چون ترا میل و مرا از تو شکیبایی نیست
صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست
مر ترا نیست بمن میل و شکیبایی هست
بنده را هست به تو میل و شکیبایی نیست
چه بود سود از آن عمر که بی دوست رود
چه بود فایده از چشم چو بینایی نیست
بر سر کوی تو در قید وفای خویشم
ورنه نارفتنم ای دوست ز بیپایی نیست
من سگ کویم و هر جای مرا مأواییست
بودنم بر در این خانه ز بیجایی نیست
گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را
بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست
دل رهایی طلبد از تو بهر روی که هست
ورچه داند که چو روی تو به زیبایی نیست
در چو در بهر بود چون تو نباشد صافی
گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنایی نیست
سیف فرغانی هر روز بیاید بر تو
دولت آنکه تو یکشب بر او آیی نیست | 830 |
| 13 | شدم مجنون و از من برده دل ؛لیلای چشمانت
نگاهم کردی و آخر شدم ؛ شیدای چشمانت
تو با این چشم ها زیباتر از بانو زلیخایی
گرفته پاچه ی قلبِ مرا سگهای چشمانت
شبِ تاریکِ من وقتی تو باشی ای عسلبانو
منوّر می شود از رعدِ برق آسای چشمانت
زمان دیدنت روی لبم "الحمدلله" است
تشکر می کنم از خالقِ یکتای چشمانت
نخوردم لحظه ای حتی فریبِ حضرتِ ابلیس
همیشه جای شیطان می شوم اغوای چشمانت
یقین کردم لبِ سرخِ تو دارد شوقِ یک بوسه
گرفتم بوسه ای با رخصت از فتوای چشمانت
زمینام میزنی با ضرب و زورِ مردمک هایت
ندارد رستمِ دستانِ دل ؛ یارای چشمانت
ندیدم صحنه ای زیباتر از مژگان و ابرویت
به چالش می کشد دین مرا سیمای چشمانت
شبیهِ طرحِ اسلیمیست قوسِ طاقِ ابرویت
و مثلِ آسمانها گنبدِ مینای چشمانت
منم پروانه و چشمِ سیاهت شمعِ شبهایم
به عشقت دلخوش و می سوزم از گرمای چشمانت | 878 |
| 14 | ای که چشمات باج از چشم غزالان میگرفت
وز نگاه دلفریبات مردهگان جان میگرفت
حسن زیبایت سراپا صاحب اعجاز بود
عنبرینمویت خراج از کافرستان میگرفت
صدر مجلس در میان بزم بودی ماه من!
شوخیات از ساغر نشسکته تاوان میگرفت
از تماشای تو از بس محو حیرت میشدند
عالمی انگشتها بر زیر دندان میگرفت
لعل شیرینت چو شکّرریز میشد در سخن
طوطی هندی سر خود در گریبان میگرفت
صاحب جود و سخا بودی به عالم روشن است
آسمان در روز خیرات تو دامان میگرفت
طره بالای ابرویت خدا شاهد بود
از هزاران شیخ و عابد دین و ایمان میگرفت
حلقههای کاکلات در عصر خود همتا نداشت
مرغ دلها را به دام خویش آسان میگرفت
پیر و برنا، زشت و زیبا جمله بودند از تو شاد
بر دعایت هریکی بر دست قرآن میگرفت
داشت خورشید جهان در پیشرویت احترام
شب تمام شب بلایت ماه تابان میگرفت
عشقری را عیب دیگر یک سر مویی نبود
دیده بودم گاه گاهی راه خوبان میگرفت | 881 |
| 15 | عشق یعنے : در خیالت دلبرے پیدا شود
توے بیدارے و رویا در نگاهت جا شود
عشق یعنے : شعر سیراب است از جام ِ قلم
قطرہ قطرہ با غزل یا مثنوے دریا شود
عشق یعنے : مثنوے یا هر غزل از چشم تو
تلخ و شیرین مثل ِ مجنون در پے ِ لیلا شود
عشق یعنے : با دلے پر زیر باران مے روی
وقت ِ برگشتن سبڪ بال و دلت زیبا شود
عشق یعنے : چون شقایق قلب را رنگین ڪنے
یا ڪہ قلب ِ مردہ ات با یاد او احیا شود
عشق یعنے : التماس و خواهش اما پرغرور
تا بیاید ، در ڪنارش عقدہ ے دل وا شود
عشق یعنے : قاصدڪ بایڪ بغل اخبار ِ خوش
مژدہ اش را بشنود دل ، غصہ هم تنها شود
عشق یعنے : سر بہ سر دربالشے شب تا سحر
دل در آغوش ِ خیالش غرق در رویا شود
عشق یعنے : بوسہ ے ممنوعہ چیدن از لبے
باید از این بوسہ هرشب مست تا فردا
شود
| 877 |
| 16 | https://t.me/+yBu3QTaS78JmZjQ0 | 890 |
| 17 | تو به آسمان این دل اثری چو ماه داری
به دریچه های قلبم چه عجیب راه داری
ز دو دیده خون فشانم ز فراق رویت ای جان
چه شود که جان ما را ز بلا نگاه داری
همه روزه در خیالم به لبت نهاده ام لب
تو برای بوسه دادن چه غم گناه داری
دل عاشقان مسکین ز غمت دوباره خون شد
تو به همرهت هزاران دل بی پناه داری
به خدا که مویت ای جان بـه شـب سياه ماند
چه ارادتی توای دل به شب سیاه داری
دل عالمی سراسر همه بسـته شد به مویت
تو به همرهت نگارا همه جـا سپاه داری
همه غرق رنج و دردم همه غرق اضطرابم
که نظر به هر که جز من تو به اشتباه داری🤩 | 895 |
| 18 |
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گویی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بُدَم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیّوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق-
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوّت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاوّل نظر به دیدن او دیدهور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم | 950 |
| 19 | خرقهٔ من پاره کنی بند گلوگاه شوی
بوسه زنم بر لب تو غافل و گمراه شوی
در پی غمهای جدیدی به من آتش بزنی
شمع به بالت بزنم، شعلهٔ جانگاه شوی
از دل شب تا به سحر، قصهٔ من گوش کنی
در دل من خانه کنی، ساکن و همراه شوی
در تب و تاب دلم، شعلهور از عشق شوی
محو در آغوش من، مست و سبکبال شوی
گرچه که دوری ز من، در دل من جای توست
با همهٔ فاصلهها، همدم و دلخواه شوی
ای که ز جانم گذری، لحظهای آرام بگیر
تا که در این لحظهٔ ناب، عاشق و شیدا شوی | 951 |
| 20 | 👌خاص ترین و بهترین کانال های تلگرام: | 712 |
