𝘽𝙞𝙗𝙡𝙞𝙤𝙥𝙝𝙞𝙡𝙚✨
Open in Telegram
𝐈'𝐦 𝐚𝐥𝐢𝐯𝐞 𝐛𝐞𝐜𝐚𝐮𝐬𝐞 𝐨𝐟 𝐦𝐮𝐬𝐢𝐜, 𝐜𝐨𝐟𝐟𝐞𝐞 & 𝐦𝐲 𝐛𝐨𝐨𝐤𝐬 ✨️ ᯓ𝐖𝐚𝐧𝐧𝐚 𝐭𝐚𝐥𝐤? @Bibliophile86_bot ᯓ𝐖𝐚𝐧𝐧𝐚 𝐭𝐚𝐥𝐤² ?https://t.me/HarfChatBot?start=Biblio ᯓ𝐂𝐡𝐞𝐜𝐤 𝐡𝐞𝐫𝐞↝ @StarsInSpace_876
Show more108
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
108
Repost from 𝑳𝒊𝒔𝒕𝒆𝒏 𝒕𝒐 𝒎𝒆
امشب به خاطر یلدا داشتم یکم داستان پشت شب یلدا و چرا جشن میگیرن و اینا رو میخوندم، طولانی ترین شب سال، شب نحسی که اهریمنها حمله میکنن، که مردم با روشن کردن آتش و دورهمی اهریمنها رو از خودشون دور نگه میدارن و روز بعدش خورشید متولد میشه و روزها بلندتر میشن.
داشتم فکر میکردم چقد این شب یلدا حالت نمادینی داره برای اوضاع الان.
شب تاریک و نحسی که ۴۰ ساله هر آتش و آتشبان و آتشکدهای رو در اعماق خودش خفه کرده، مردمی که دیگه حرارت و روشنایی آتش رو فراموش کرده بودن و کورمال کورمال تو سرما و تاریکی دنبال باریکههای نور نامعلومی افتاده بودن.
خیلیها که تو تاریکی سرگردان بودن، خیلیهای دیگه هم سرد و بیجان و چسبیده به هم با نور ضعیف و ناپایدار کبریت سر خودشونو گرم میکردن. زیر نور کبریت زاده میشدن، میزاییدن، و آخرین چیزی هم که میدیدن شعله لرزون کبریت بود.
منم یکی از اونا بودم، خونوادهای که با شعله شمع و فندک سرمو گرم میکردن، و بهم میگفتن باید تو همون شعاع یکی دو متری که شمعمون روشن میکرد میموندم، چون اونورتر تاریک بود، پر اهریمن بود، خطرناک بود. همینجا زیر نور شمع، امن و امان!
ولی ناگهان و در غیرمنتظرهترین لحظه و مکان شعلههای داغی شروع میکنن به زبونه کشیدن و آروم آروم همه جا پخش میشن و اهریمنی که مونده بود این آتیش لعنتی از کجای این تاریکی سرد و بیروح جون گرفته بود. هر تلاشی برای خاموش کردن و برگردوندن اوضاع به تاریکی همیشگی بیفایده بود، شعلههایی که گوشه کنار خیابونها روشن میشدن، ولی داغتر از اونها و ترسناکتر از اونها برای اهریمن شعلههایی بودن که از درون خود آدما روشن میشدن.
هر آتیشی که اهریمن خاموش میکرد، هزارتا شعله دیگه از دور و برش جوونه میزدن. گرچه من هنوزم کنار بقیه خونوادم سرد و چسبیده به هم کبریت روشن میکردم، ولی من تنها نبودم، گرما و نور آتشی که اون دور دورا میسوخت به هر حال به من میرسید. و جرقهای باعث شد یک شعله کوچیک (حتی شاید کوچیکتر از شعله کبریتمون) در من روشن بشه.
اندازه شعله مهم نبود، مهم این بود که شعله تو دستای خودم بود. میتونستم پرورشش بدم و شعلهورترش کنم تا به بزرگی آتیشی که دور و بر اهریمن رو گرفته بشه، ولی کار سختی بود. برای منی که نه آتشبان بودم، نه آتشبانی دیدم، و فقط بهم یاد داده بودن که زیاد به نور شمع نزدیک نشم که بسوزم و زیادم دور نشم که مبادا اهریمن من رو ببلعه کار واقعا شاقی بود، ولی باید به هر قیمتی از این شعله محافظت میکردم، و میکنم.
خدا پشت و پناه خودتون و خانوادتون، یلدا فرخنده💙
108
برای واقعی بابام پنیک کرده بود پشت تلفن هی من گریهام شدید میشد هی بابام میگفت چیزی نیست اصلا مهم نیست گریه نکن بعد من با هق هق میگفتم باشه بلند تر میزدم زیر گریه 😭😂
108
من الان: اصلا مهم نیست
من ساعت ۹ و ۵۰ دقیقه وقتی فهمیدم امتحان ساعت ۷:۳۰ بوده: بابا😭میشه😭زنگ😭بزنین😭مدرسه؟😭😭😭😭
108
Repost from Baby be my pretty boy
+1
‧₊˚ ⋅ 🥢🍜‧₊˚ ⋅愛Forward this message and I'll give you a character from the Trolls animation on your Vibe . Limit:30
108
یعنی واقعا روانم نمیکشه توی این استرس زیادی که دارم گیتارم تمرین کنم.
چون ذاتا برای خوب درومدن یه قطعه خیلی نیاز به تمرین هست و خیلی اشتباه پیش میاد. و همین خودش یه استرس مضاعفی بهم میده :(((
