en
Feedback
پزشک لنگان

پزشک لنگان

Closed channel

Hated, Adored, But never ignored. از: @whatilearnttodaymed

Show more
520
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-2730 days
Posts Archive
تا برم بیرون یه کم حرف بزنید: @limpingdocbot

یه بار دوستم بهم گفت انقدر خنگ بازی درمیاری که اگر کل دبیرستان رو کنار خودم ننشسته بودی و در جریان نمره هات نبودم عمرا باور میکردم پزشکی بخونی. الانم این حجم حماقتایی که کردم و فکت های واضحی که چشمم رو به روشون بستم و خودمو به این حال و روز انداختم، انقدر زیاده که باورم نمیشه همه چیزو دیدم و بازم تمام اون انتخابارو انجام دادم.

اول تا سوم دبیرستان کلاس زبان میرفتم، ساعت ۴ بعدازظهر کلاس شروع میشد و مدرسه ساعت ۳ تموم میشد و توی ترافیک تهران هم نمیشد یه سر برم خونه. سر یه میدونی سرویس پیاده م میکرد و با مترو یا اتوبوس ساعت ۳ونیم میرسیدم به کلاس زبان. همیشه اون تایم خیلی گرسنه بودم چون از تایم ناهار ۴ ساعتی میگذشت دیگه. روبروی موسسه یه اسنکی بود، ازش یه ذرت متوسط یا بزرگ میگرفتم و میرفتم روی پشت بوم موسسه میخوردمش و درس قبلی رو یه دوره میکردم تا ساعت ۴. حالا اینارو گفتم که بگم تعریف من از گرونی، شده قیمت اون ذرت مکزیکیه. اونجا سال ۹۳ تا ۹۵ ذرت کوچیک ۲.۵ بود، متوسط ۵ و بزرگ ۷ هزار تومن. امشب دقیقا از همونجا ذرت متوسط خریدم ۱۰۰ تومن. همین.

@limpingdocbot موضوع انشا: ولنتاین شما چگونه گذشت؟

چیز کیک سن سباستین، تیرامیسو و ذرت مکزیکی پر پنیر خوردم و قراره تا آخر شب با عدم تحمل لاکتوزم ولنتاین آتشینی رو برگزار کنم🔥🔪 بازم بهتر از هیچیه.

Living in La La Land for Valentine’s day.

ولی میترسم تا همیشه درباره‌ش غمگین بمونم.

منو هیچ کس، منو هیچی، مثل حرف تو نسوزونده بود همین مونده بود خرابم کنی جوابم کنی همین مونده بود! نگاه کن منو، خودت خواستی که من قلبمو بگیرم ازت یه جوری برم که انگار که نبودم اصلا..

از این روزها خسته ام. در طول روز نقش خوشحالی رو بازی ‌می‌کنم، مثل مریضای روماتیسمی موقع خواب از درد به خودم می‌پیچم، از تقلا خوابم میبره و نصفه شب با به رویای خیلی خوب یا خیلی بد از خواب میپرم. از این وضعیتی که حقم نبوده بیزارم. از دردی که انتخابش نکردم خسته ام.

photo content

آدما میگن به عشق اعتقادی ندارن و برای انتخاب پارتنر آینده‌شون کرایتریا ردیف می‌کنن، اما آخرش همون کرایتریارو پس می‌زنن و منتظر عشق میمونن.

غمگینم و راهی جز «عدم» برای رفعش بلد نیستم. عکسای گالریمو پاک میکنم، استوری های اینستارو پاک میکنم، پست های چنلامو پاک میکنم، از جلوی چشما غیب میشم، ساکت میشم، خودمو یادم میره، از بین میرم.

امروز مثلا کشیکم رو فروختم آف باشم اما پای مامانم پیچ خورد و رفتیم آتل گچی و ویبریل و باند گرفتیم آتل کوتاه پا گرفتم براش

برف هم فقط برای لاکچری بازی و اسکی و پیست و این اداها خوبه. برای زندگی روزمره کارمندی و سرکار و بیمارستان رفتن، اون ترافیک و ریسک لیز خوردن و ده لایه پوشیدن فقط عذاب الیمه.

photo content

بزرگسالی اینطوریه که خوشی‌های روتین بقیه رو می‌بینی و دیگه حسودیت نمیشه، فقط فکر می‌کنی مگه تو چی کم داشتی؟