Medaway⛧
Open in Telegram
329
Subscribers
+124 hours
+27 days
+330 days
Posts Archive
اتفاقها پشت سرهم میفتن و روزها پشت سرهم میان و مسئولیتها پشت سرهم بهت سپرده میشن و انتظارها پشت هم ازت میرن و حتی نمیرسی نفس بکشی.
روزها دور خودم میچرخم و دنبال سر و ته افکارم میگردم تا شاید بتونم یهچیزی ازشون بفهمم. چیزها دور سرم میچرخن. سرگیجه دارم. عصبانیم. ناراحتم. ناامیدم. حسرت میخورم. حسودی میکنم.
چشمهام آروم ندارن، مدام توی حدقه میچرخن و اطراف رو برانداز میکنن و دنبال یک چیز بهتر میگردن. احتمالا یک چیزی بهجز هرچیزی که الان تمام میدان دیدشون رو گرفته. بیقرارم. صداهای بیرون رو با صداهای توی سرم قاطی میکنم و گاهی نمیدونم باید با صدای بلند جوابشون رو بدم یا فقط بهش فکر کنم. یهویی یک قسمت از بدنم رو فشار میدم. همهچیز بیرون از سرم بهتر بهنظر میرسه. کاش میتونستم اونجا باشم. اون بیرون.
یادم رفت بعضی آدمها اکشلی پدرشون رو دوست دارن و روش حساسن اوت آف نوور فش پدر دادم به یارو عصبی شد خایه مایه کردم. 🧍🏼
دوستان و اطرافیان بنده هرروز بیشتر از هادیپاکزاد تمجید میکنن و بنده هیچوقت نفهمیدمش. :))))
خانومی رو به روم شمع روشن کرده روی کیک و داره ویدئو میگیره و حرف میزنه (بلاگر یا یهچیزی توی همون مایهها=) )
و تلاش میکنه شوهر و بچهش رو ساکت نگهداره تا ویدئوش رو میگیره.
میخندم. :))
