en
Feedback
بویِ شادی

بویِ شادی

Open in Telegram
804
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-2530 days
Posts Archive
مگر انسان چقدر باید بشکند تا دیگر قابل شکستن نباشد؟! “مرضیه عربلو”

حالا که آمده‌ای از گذشته نپرس در روز آفتابی از برف سنگین شب قبل چه می‌ماند؟ “مژگان عباسلو”

بستنی کیم Kim ice cream.mp35.59 MB

چه تلخ است وقتی تمامِ ثروتِ یک آدم در جیبش باشد و تمامِ فقرش در شخصیتش..! “شاید من”

ابرها نه کنار می‌روند نه می‌بارند استخوانم مو برداشته نه شکسته است و نه سالم است تو هم هستی حوصله‌ام را نداری اما پس نمی‌شود گفت نیستی پس نمی‌شود گفت هستی احتیاجی به امتحان نیست می‌دانم این‌ روزها سکه‌ای را بیاندازم اگر نه روی شیر نه روی خط روی لبه‌اش می‌ایستد. “علیرضا قاسمیان خمسه”

. نمی‌شود به خواب رفت نمی‌شود بیدار ماند نمی‌شود رفت نمی‌شود ماند می‌گویی: «برای خودت شادی‌های کوچکی بساز!» با تزیینِ پانسمان پدر؟ با ساختنِ شهری از بسته‌های قرص‌ِ مادر؟ می‌گویی: «امیدوار بمان!» امید غذایی که مادر روی میز گذاشت و فراموشش کردم گلدانی که هدیه آوردی و آبش ندادم تاولی بر پوست زمینم که زمان درمانش نمی‌کند بذری رها شده بر خاک که خورشید رشدش نمی‌دهد تو در همه عکس‌ها زیبایی من اما بخشِ اضافه‌ی هر قاب بخشِ اضافه‌ی جهان پازل کامل شده بود بازی کامل و منِ دیررسیده بیرون ماندم بیرون درون هرجا بایستم تنهایم تنهاتر از دستبندت که روزی کنار شیر آب جایش گذاشتی خسته‌ام و آب‌ها خاصیتشان را از دست داده‌اند کاش آتشی این‌بار همه‌چیز را بشوید همه‌چیز را ببرد. “علیرضا قاسمیان خمسه”

و لحظاتی که در جستجوی بارقه‌ی گرما خاکستر رویاهایم را غربال میکردم هیچ نمی‌یافتم جز سرما جز اضطراب..! “مریم دولتیاری”

Lams.mp311.02 MB

ما را به ميان جنگ آورده‌اند ما را كه از جنگ‌هاى درون خود مجروحيم ما ويرانه هايی ميان ويرانه‌ها به «ريز پرنده» ها چه احتياج؟ براى ما كه با صداى پرنده‌ها هم مى لرزيم... “علیرضا قاسمیان خمسه”

امروز جهان سالگردِ رسیدنِ تو را جشن می‌گیرد و من هرچه فکر می‌کنم نمی‌دانم باید تولدت را تبریک بگویم یا از روزی تشکر کنم که تو را به این دنیا آورد تو شبیه پنجره‌ای بودی که ناگهان در دیوارِ بلندِ روزهای من باز شد شبیه بارانی که نیامد تا خیسم کند؛ آمد تا یادم بیاورد آسمان هنوز وجود دارد بعضی آدم‌ها از کنارِ زندگی عبور می‌کنند، اما تو مثل ریشه‌ای در دلِ آن فرو می‌روی؛ آن‌قدر عمیق که نبودنت حتی در خیال هم ممکن نیست اگر بخواهم تو را تشبیه کنم، شبیه خانه‌ای هستی که آدم بعد از سال‌ها آوارگی بویش را از بر است شبیه نوری که نه چشم را که دل را روشن می‌کند و من در سالروزِ تولدت فقط یک آرزو دارم: کاش جهان با تو مهربان‌تر باشد؛ همان‌قدر مهربان که تو با دلِ من بودی تولدت مبارک، ای اتفاقِ نادری که زندگی یک بار بیشتر شبیهش را تکرار نمی‌کند.❤️

The_Winner_Takes_It_All_X_The_Night_We_Met_TikTok_Mix_Lyrics.mp34.14 MB

حسه کسی رو دارم که عزادار چیزیه چیزی که هیچ‌وقت واقعا ماله اون نبوده مثل مادری که برای نوزاد به‌دنیا نیومدش لالایی بخونه.. انگار به زندگی‌ای برگشتم که توش هیچ‌وقت نمردم اما هر روز کمی از من توش دفن شده انگار از تاریکی‌ای بیرون اومدم تاریکی ای که سال‌ها تو مردمک چشمم خونه کرده مثل دودی که حتی بعد از خاموشیه آتیش از دیوارها بالا میره.. زندگی برام، شبیه وهمی بزرگ شده مثل شهری که از دور پر از چراغه اما وقتی نزدیکش میشی میفهمی همش چیزی جز یه نقاشی نبوده.. من حالا این وسط تماشاگرم تماشاگر آرزوهایی که یکی‌یکی دارن به تشییعه خودشون میرن؛ و بعد خودم رو میبینم منی رو که بهشون ملحق میشه میره و کنار هر تابوت می‌ایسته مثل کسی که قاتل و بازمونده‌ ی خودشه گاهی فکر می‌کنم به اینکه چیکار کردم؟ چیکار کردم که دنیا اینجوری با دندون‌هاش به جون روحم افتاده.. قلبه کیو شکستم که تکه هاش مثل خرده شیشه تو تمام وجودم راه میره؟! زخم‌هام سر باز کردن اما دیگه خونی نمیاد شاید خون و اشک شیفت‌هاشون رو باهم عوض کردن شاید زخم‌هام اونقدر گریه کردن که دیگه چیزی جز اشک تو رگ هاشون نمونده واین اشک این زندانیه بی پناه هر شب خودش رو از چشم‌هام به بیرون پرت می‌کنه مثل کسی که از پنجره‌ی سلول فرار رو تمرین میکنه و بالاخره آزاد میشه آزاد.. من که آزاد نشدم ما که آزاد نشدیم حالا که حرف آزادی شد آزادیمون کجا رفت؟! زندگیمون کِی این‌قدر شبیه صف انتظار مرگ شد؟! می‌خوام از آینده حرف بزنم ولی تو حال گیر کردم مثل عقربی که زیر لیوان دور خودش می‌چرخه.. نمیدونم جلو چه شکلیه شبیه امروزه؟ سبکه؟ یا سنگین؟ سنگین تر از جنازه‌ای روی شونه‌های یه پدر؟ غمگین‌تره؟ یا شکننده‌تر؟ شکننده تر از صدای یه مادر؟ مادری که اسم فرزندش رو از سردخونه تحویل گرفته؟! باورم نمیشه یعنی واقعا حتی کم هم شده لایق شادی نیستیم؟ لایق رنگین‌کمون،بعد از این همه بارون نیستیم؟ شاید بارون واقعا تموم نشده و ابرها مارو برای همیشه به خاطر سپردن.. رنگین کمانو ببینین.. چقد شبیه ما شده اون قدر گریه کرده که رنگ‌هاش در هم شسته شدن انگار خورشید به همه برگشته جز ما... زندگی سنگین‌تر از تصوراتمون شده مثل حمل جنازه‌ی خودت روی شونه‌هات و من دارم میبینم دارم "ما" هایی رو میبینم که کم‌کم دارن به همه ی این ها عادت میکنن.

خیلی دوست دارم نوشته هام رو تو قالب شعر باهاتون به اشتراک بزارم ولی هیچ جوره نمیشه انگار حق مطلب ادا نمیشه ولی برش هایی از متنی که نوشتم رو شاید به قالب شعر هم دربیارم ممنون از توجه‌تون امیدوارم حال همتون خوب باشه گرچه میدونم داشتن همچین امیدی حماقته محضه به هرحال، ممنون از اینکه این روزا دارید برای زنده موندن تقلا میکنید.🦋💙

Mystery of Love.mp34.24 MB

photo content

زیرِ سنگ آسیابِ روزگار افتاده‌ایم خوشه‌ی زرینِ عمرِ ما چه ارزان آرد شد. "محمد نوروزی"

به امید ایرانی آزاد..!

و ما همگی حیف بودیم..!

120446117.mp33.79 MB

عشق‌شان شبیه نامه‌ای شد که وسطِ جمله گلوله خورده باشد شبیه بوسه‌ای که نرسیده یخ زده باشد روی لب‌های جهان..! اما چه می‌شود کرد
عشق‌شان شبیه نامه‌ای شد که وسطِ جمله گلوله خورده باشد شبیه بوسه‌ای که نرسیده یخ زده باشد روی لب‌های جهان..! اما چه می‌شود کرد؟ با قلبی که هنوز برای کسی می‌تپد که دیگر نفس نمی‌کشد چه می‌شود کرد؟ با آینده‌ای که نصفش دفن شده است چه می‌شود کرد؟ با رؤیایی که قرار بود پیر شود اما جوان خاک شد چه می‌شود کرد؟ چه می‌شود کرد؟ جز این‌که هر شب نامش را مثل دعایی بی‌اجابت زیر لبش تکرار کند و هر صبح با جنازه‌ی تازه‌ای از امید در سینه‌اش بیدار شود..! "شاید من"