en
Feedback
«آخرین درخت بلوط.»

«آخرین درخت بلوط.»

Open in Telegram

کپی نکنید؛ فوروارد یا انتشار با نام بلوط لطفا. @balootamman جواب چالش‌ها

Show more
675
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-1930 days
Posts Archive
@Balootamm موزیک؟!

یا دلخواه‌تون نمیشه متاسفانه

یا خیلی سخت میشه

بعدش یا نمیشع

هرگز به مدت طولانی دست از نوشتن بر ندارید

اونم اینکه

به عنوان بنده‌ی حقییر نصیحت بکنم😂

همینا رو هم بزور خدا نوشتم اصلا نمی‌دونم چطور نوشتک

خیلی خوبن نوشتهای جدیدت چرا کم میای بیشتر نمیای😢

دلم براتون تنگ شده بود

من خوبم شما خوبین؟! چخبرا ازتون؟!

بلوط خوبی؟؟؟🫠❤️

سلااام عزیز دور احوالات؟!

سلاممم!

https://t.me/HarfinoBot?start=1ab2863cec02b16 سلام بچهای عزیز جزیره؛ خوبین؟! نمی‌دونم هستین یا نه اما اگه بودین بیایین یه حال و احوالی بکنیم بعد از مدتها💕

کاش دست هم را می‌گرفتیم و می‌گریختیم! برای خویش، برای خودمان. آنروز‌ها گذشت؛ چرا بمانیم؟! جوانیمان پیشانی کودکی‌مان را بوسید و با خود برد. کنون خیلی وقت است که دیگر بوی روی شاخه‌های توت و هلو نشستن با تو را حس نمی‌کنم؛ خیلی وقت است که از پشت پنجره به دست تکان دادنت لبخند نمی‌زنم و منتظر دیدار بعدی‌مان نمی‌مانم. بهرحال تو هستی اما پیر شده‌ای، موهای نقره‌ای کنار شقیقه‌ات که اینطور می‌گویند. من نیز همین. نشاط از تنم گریخته و بهار در من مدتهاست که رو به افول سر می‌کند. طاقچه‌ی خانه‌ام هم خالیست، بدون تنگ ماهی و بدون گلدان‌های رنگارنگ پتوس و حُسن یوسف. تنها روی میز چوبی و کهنه یک نسخه‌ی قدیمی از گلستان سعدی در جوار نسیم شبانگاه آهسته ورق می‌خورد و عطری را در هوا پخش می‌کند. ذهنم یاداور این است که این بوی توست اما متاسفانه هر بار از شدتش کم می‌شود. مثل خودت که دیگر نزد ما بسیار از پیش کمرنگ‌تر شده‌ای، کمرنگ‌تر می‌آیی و برایمان قصیده‌ای می‌خوانی و می‌روی و از همه بدتر کمتر موهایمان را مهمان بوسه‌ای می‌کنی.

سعی می‌کنم بعد از نبود تو دیگر گریه نکنم. سعی می‌کنم مانند قبل کنار پنجره بنشینم و یک استکان کوچک شربت توت فرنگی بنوشم. می‌دانی که از چای و قهوه تنفر دارم. تو هم دوست نداشتی. بسیار شبیه به من شده بودی و علتش را دوست داشتنم می‌دانستی! برای همین امید دارم هنوز هم شبیه به من باشی! هنوز هم شالگردن قرمزت را دور گردنت بیندازی و یک سیگار را بدون کام بین انگشت‌هایت بسوزانی و در ذهنت ضرر‌هایش را مرور کنی و در آخر از آدم‌ها به خاطر اینکه لباس‌هایت بوی دود می‌دهند حرف بشنوی. امیدوارم شعر بخوانی، شعر‌های بسیار، شعر‌هایی که با واژه‌هایش یاد من کنی. لبخند بزنی و طبق عادت سرت را خم و آرام گوشه‌ی ابروی سمت راستت را بخارانی. امیدوارم شب‌ها راه بروی، دست کسی را نگیری، معشوقه‌ای را در آغوشت راه ندهی. امیدوارم هنوز هم تار موهایت بوی نوازش دست‌هایت من را بدهند. خلاصه این را بگویم که به چیزهای زیادی امیدوارم. به چیزهایی که گمان نمی‌کنم حتی تو به آن فکر بکنی.

بهر حال یک جایی باید دست می‌کشیدم و برای تو می‌نوشتم! فقط تو! اما اینروزها به نظر می‌رسد که باید از دوست داشتنت بگریزم. به عقب که می‌نگرم تنها از تو رنج به من رسیده و دو جفت چشم که با دیدن‌شان می‌فهمیدم واژه‌ی زیبا بعد از تو دیگر نه افسانه بلکه واقعیتی‌ست انکار نشدنی. شاید همان چشم‌ها آخرین دلیلی بود بر من برای رها نکردنت. تا می‌خواهم کنارت بگذارم آنقدر به نوع نگاهت فکر می‌کنم که خوابم می‌برد. رویایت را می‌بینم. به من لبخند می‌زنی. به دست‌هایم بوسه می‌کاری، از دست‌هایم عشق می‌رویند و با اکراه از خوابم می‌پرم. دوباره با حقیقت نبودت رو به رو می‌شوم. چه تلخ است، نه به سان تلخی‌های قهوه‌ی صبحگاه. به سان تلخی‌هایی که بعدش دیگر هرگز کامت شیرین نمی‌شود. تو را نداشتن همین است. همینقدر منزجر کننده اما بدتر از آن فکر به توست. اینکه نیستی و باز در ذهنم غوطه وری.

Mohsen Chavoshi - Bi Badan.mp310.73 MB