خانمِ نویسنده؛
Open in Telegram
303
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
من فکر کردم؛ به خودم، به تو، به آیندهای که هیچ امیدی بهش ندارم.
درست وقتی که بدنم داشت از سرمای حموم میلرزید، فکر کردم.
همون موقع که حتی نمیتونستم اشکهای خودم رو پاک کنم، فکر کردم.
برخی برای لذت بردن از توهمها به دنیا میآیند، و برخی دیگر لعنت شدهاند تا حقیقت را ببینند.
Perhaps the saddest kind of nostalgia
is missing a life you didn't know was happening while you were living it.
